مجموعهداستان «ياس امينالدوله» نوشته سميه کاظميحسنوند مشتمل بر دهداستان کوتاه است که بيشتر داستانهايش به روايت انحطاط حاکم بر زندگي کاراکترها ميپردازد. کورسوي اميدي در دل آنها نسبت به آينده نيست و افق آيندهشان تيرهوتار مينمايد. بهقول هايدگر، انحطاط وضعيتي است که نهتنها گذشته و اکنون را نابود ميکند، بلکه آينده را هم ويران ميکند؛ بنابراين آينده شخصيتهاي اين مجموعه، آيندهاي نه ديگر آينده است. بهعبارت سادهتر چون گذشته و اکنون زندگي آنها از بنياد نابود است، آينده را هم نميتوان بر آن بنا نهاد.
روشنا افخم در داستان «ياس امينالدوله» که عنوان مجموعه را هم بر خود دارد، در تقابل با فضاي تاريک معاصرش قرار ميگيرد که اصطلاحا شهربان هستند و بهقول لئو اشتراوس در شهرشان بهدنبال چيزي بهجز رعايت حق و حقوق شهروندي نيستند. ياس داستان يادآور طراوت و شکوفايي غنچههايي است که قرار است در آيندهاي نزديک ببالند و روشنا و شيدا قهرمانان اين داستان آيندهاي تيرهوتار دارند! خواهروارگي ميان روشنا و شيدا بر رفاقت ميان آنها استوار است. روشنا خراب رفاقت شيدا است. نسلي که نسل کوشندههاي سياسي، فرهنگي (جمعيت نسوان) که خودباخته و پاکباخته فرهنگ وارداتي و نسخه انقلابها و جنبشهاي تجويزي ناهمگون و ناموزون با جامعه ايرانياند. جامعهاي اسير و گرفتار موازين سنتي خويش، که کماکان از بيان گفتوگويي دموکراتيک ناتوان است. شيدا و روشنا نماينده نسل تودهايسم وارداتي هستند که خبر از سازمان و تشکيلات ازهمگسيختهاي ميدهند و نهايتا آنها را به ترکستان ميبرد و بهجاي پيشرفت به پسرفت اجتماعي ميانجامد. جامعهاي که نه هنوز جامعه است بلکه جماعتي هنوز جماعت محسوب ميشود.
«ياس امينالدوله» در اين مجموعهداستان (در زمان دروني داستان) شکوفا ميشود، اما در زمان بيروني داستان يا شکفته نميشود و يا به عبارتي در همان غنچگي پرپر ميشود. منظور از زمان بيروني داستان، زمان تقويمي عناصر نيست بلکه منظور درونگستري و برونگستري زمان است. ياسهايي که قرار است شبها با شبنامههايشان شکوفا شوند، عاقبت يا رگ خود را در بازداشتگاه ميزنند و يا به ديار ديگري تبعيد ميشوند و خبري از پالايش و تصفيه در نسل آنها نيست و نشد. روشناها و شيداها تبعيد شدند اما تصعيد نه! اين ياسها درواقع چون امين دولت وقت نبودند و بهعقيده ادوارد سعيد، روشنفکر نامحرم سيستم، تاديب و تبعيد شدند؛ زيرا اساسا در وضعيت مستقر آنها مفهوم دولت بدون مفهوم ملت تعريف ميشود. دولت فقط دولت بود و ملت بخشي از دولت محسوب نميشدند؛ بنابراين ملت فقط توده است و توده از چشمانداز فکري هم توده انگاشته ميشد.
دنياي به تصويرکشيدهشده در «ياس امينالدوله» دنيايي است که عدالت بهمثابه برابري را بهمنزله يکي از اصول کمونيسم توده پرولتاريايي يا فمينيسم پرولتاريايي به بوته نقد و تحليل ميکشاند و گونهاي از عدالت به مانند انصاف را برميتابد که براساس آن همه باهم مانند مورچگاني که در يک صف به صورت کارگراني همشان و همسرنوشت برابر نيستند؛ بلکه عدالت بهمعناي اصيل آن همه را باهم برابر ميداند، زيرا هرکس به اندازه وسع و تلاشش بهرهمند خواهد بود؛ چراکه اگر اين چنين نباشد پرولتاريا خود به ديکتاتوري با چند سر تبديل ميشود از گونه ضحاکياش، زيرا ديکتاتوري طبقه کارگر بر کارگر يا بر همطبقهاش، جماعتي بردهدار و بردهوار را به ياد خواهد آورد. بلهقربانگويي کورکورانه و بدون تفکر انتقادي در قالب سازماني کلي براي نوجواناني که بدون هيچ شناخت و آگاهي، فمينيستي پرولتاريايي را در قالب حزب توده براي زنان آن دههها ايجاد خواهد کرد که به حس خواهروارگي مبتني بر اصول کمون استوار شده و چون نسخهاي ايراني نبود به همين خاطر به شکست منتهي خواهد شد. شواليههاي توده و کمونيسم، شواليههاي پرولتاريايي همانند شيدا و روشنا که سرسپردهاند و با شعارهاي فمينيسم پرولتاريايي درواقع کارچاقکن نظامي ديکتاتورپرور هستند که به مراتب از استبداد حاکم وحشتناکتر است. غافل از آنکه برعکس تراژدي مدرن هگلي که نزاع بر سر انتخاب يکي از ميان دو خوب است، شبيه آنچه در «آنتيگونه» آمده، اينجا منازعه بر سر انتخاب يکي از ميان دو بد است. يعني استبداد حکومت وقت يا ديکتاتوري پرولتاريايي. نظام معاصر شيدا و روشنا سبيلپرور است و نظام پرولتاريا هم. بنابراين فمينيسم پرولتاريايي درواقع آب به آسياب ديکتاتوري پرولتاريايي ميريزد و شواليههاي قهرمانش بر سر دو راهي انتخاب ميان دو بد قرار دارند و به هر روي پايانش به شکست ميانجامد و فرجامي پيدا نميکند بهجز مرگ يا تبعيد و اين سقوط قهرمان تراژيک است با تمام فضايلش.