بستن

زندگی و دیگر هیچ

زندگی و دیگر هیچ
مریم طباطبائیها مترجم

ادبيات روس براي همه ما با نام‌هاي نويسندگان کلاسيک روس تداعي مي‌شود، اما وقتي به دنياي معاصرتر روس، به‌ويژه پس از فروپاشي مي‌رسيم، ممکن است نامي به ذهن‌مان نرسد. زينب يونسي يکي از مترجم‌هاي روس است که پس از ترجمه خوب «زليخا چشم‌هايش را باز مي‌کند» نوشته گوزل ياخينا نويسنده معاصر روس، که برايش جايزه بهترين کتاب ترجمه سال ابوالحسن نجفي را به ارمغان آورد، امسال با کتاب ديگري از ادبيات معاصر روس، غافلگيرمان کرده: «هوانورد» نوشته يِوگني وادالازکين نويسنده‌ برگزيده جايزه سولژنيتسين در سال 2019.

«هوانورد» از ابهام محض شروع مي‌شود: از يک نقطه سياه کوچک در بستري از روشنايي. همه‌چيز محو است و خواننده نمي‌تواند با کوچکترين نقطه روشني بر زندگي اين مرد که هنوز نامش را نمي‌دانيم که اينجا روي تختي در يک اتاق نامعلوم خوابيده است رودررو شود. اينوکنتي مرد جواني است که رو به دنيايي ناشناخته چشم بازمي‌کند و مي‌خواهد همه‌چيز را از اول کشف کند. خواننده نيز از اين بي‌اطلاعي محض شروع مي‌کند و رفته‌رفته عناصر بيشتري براي پي‌بردن به رازهاي زندگي قهرمان داستان که تقريبا طي يک معامله با روسيه استاليني 80سال پيش به صورت خودخواسته در مايع ازت به خواب رفته و حالا از خوابي چندين‌ساله برخاسته، پيدا مي‌کند.

شايد در وهله اول به‌نظر بيايد که رمان تنها مجموعه‌اي از حوادث و روايت‌هايي پيرامون انقلاب روسيه و پيامدهاي آن در زندگي روزمره مردم باشد، اما با کنکاش هرچه دقيق‌تر در بطن داستان به اين نکته مي‌رسيم که در کنار رويارويي با تمام حوادث تلخ دوران جنگ، زندگي در ذهن اين مرد جريان دارد و هنوز هم عشق، قدرت، ميل به حيات و چالش‌هاي انساني به قوت خود باقي است؛ مردي که مي‌خواهد پازل زندگي‌اش را دوباره و ذره‌ذره کنار هم بچيند با بوها، مزه‌ها، رنگ‌ها و... و کلمات. او که در هزارتوي زمان گم‌شده به‌دنبال خودش مي‌رود: «انسان گربه نيست. او نمي‌تواند بي‌توجه به اينکه کجا رهايش مي‌کني، روي چهارپنجه پايين بيايد و به راهش ادامه دهد...»

يوگني وادالازکين از قدرت تخيل و انديشه و البته تاريخ که ظاهرا به آن علاقه بسياري هم دارد، در پيش‌بردن داستان به‌خوبي استفاده مي‌کند تا «هوانورد» را با بهترين تصويرها ترسيم کند؛ آن‌طور که اينوکنتي قهرمان رمان خود را ترسيم‌گير زندگي مي‌نامد: «من مي‌توانستم اين کتاب را با چشم‌هاي بسته بشناسم؛ تنها با لمس، با وزن، با بو... درست مثل موهاي آناستازيا. بوي رنگ حروفچيني‌اي که از برگه‌هاي درخشان اين کتاب به مشام مي‌رسيد، در سوراخ‌هاي بيني من براي هميشه ماندگار شده؛ بوي سرگرداني و سفر. خش‌خش اين برگه‌ها، خش‌خش برگ‌هاي جزيره بود...»

آدم‌هاي «هوانورد»، هر کدام جايگاه خاصي دارند؛ آدم‌هايي که براي اينوکنتي، آشنايي با آنها حکم ورود به دنياي ناشناخته‌اي را دارند که قدم‌به‌قدم آن را به ياد مي‌آورد. شناخت هر کدام از آدم‌ها گويي کليدي است براي بازکردن دري جديد به دنيايي که هر روز با خواندن يکي از روزنوشت‌ها، بخشي از آن براي خواننده روشن مي‌شود. اينوکنتي مردي است که سعي دارد تصويري واضح از زندگي قبلي خودش به ياد بياورد و در اين راه داستان‌ها، روايت‌ها و وقايع تاريخي زيادي را در ذهن مرور مي‌کند و کم‌کم به اين نتيجه مي‌رسد که راز دروني‌اش هماني بوده که سال‌ها برايش تاوان داده: «وقتي بابوشکين داشت دست‌وپايم را مي‌بست، وقتي آستين بالا مي‌زد، نمي‌ترسيدم. فکر مي‌کردم مي‌خواهد توي دلم را خالي کند و مرا به وحشت بيندازد، ولي اين‌طور نبود. او مرا زد و حتي اين کار را با نوعي لذت انجام داد؛ در سکوت. من هم سکوت کرده بودم. بعدها در زندگي باز هم کتک خوردم. همه آنها با فرياد و ناسزا همراه بود. ولي اين يکي به‌خاطر همين سکوتش از همه عجيب‌تر بود...»

«عشق» شايد کليدي‌ترين کلمه رمان است؛ آن‌هم براي مردي که در شرايط خاصي از زندگي به‌سر مي‌برد و اين عنصر انکارناپذير زندگي بشري که انگار بخش ناديده زندگي هر فردي را دربرمي‌گيرد در مورد قهرمان داستان هم به‌خوبي ايفاي نقش کرده است و او را به‌جلو سوق داده و به او کمک کرده تا در واشکافي زندگي پيچ‌وتاب‌خورده‌اش جلو برود: «آناستازيا. چه اسم حيرت‌انگيزي! هم پرطنين است، هم لطيف. با چهار مصوت(آ) و دو حرف زنگ‌دار. او گفته بود اسم من آناستازيا است. بالاي سر من ايستاده بود، مثل ملکه برفي... نگاه آناستازيا به استقبالم آمد. انگار در تاريکي به‌سوي چراغي بروم، با قدم‌هاي کوتاه به‌سوي نگاه رفتم...»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی