بستن

فرار از فراموشی

فرار از فراموشی
نیلوفر اجری داستان‌نویس

«به‌وقت بي‌نامي»؛ از همان صفحه‌هاي ابتدايي مشخص مي‌کند با نويسنده‌اي سروکار داريم که «اصول داستان‌نويسي» و «نوشتن رمان» را به‌خوبي مي‌داند؛ چنان‌که نه‌تنها از پس بيان محتوا برمي‌آيد، بلکه با استفاده از تکنيک و بازي‌هاي فرمي، شيوه‌ مدرني براي بيان اين محتوا انتخاب مي‌کند.

فصل‌بندي در اين کتاب به‌منظور «تغيير زاويه ديد ـ راوي» انجام مي‌شود. اين تکنيک علاوه بر ايجاد چند راوي، به داستان فرم «روايت موازي» را هم مي‌دهد. نحوه‌ استفاده از اين فرم در داستان، به اين شکل است که تا نيمه‌ اوليه‌ کتاب، راوي‌ها «من» و «بابا» هستند(يعني دو راوي) که با تغيير فصل، راوي هم تغيير مي‌کند.(غير از دو فصل پشت سر هم که راوي در هردو «من» است.) از نيمه‌ دوم، دو راوي در طول هر فصل باهم ادغام مي‌شوند و همراه هم داستان را روايت مي‌کنند. گرچه اين احتمال هم پيش مي‌آيد که هردو راوي، يکي باشند؛ يعني هر دو «من»(شخصيت اصلي ـ موگه) باشند. و اين خودِ «موگه» باشد که در بخش‌هاي مربوط به «بابا» زندگي را از زاويه‌ ديد پدرش مي‌بيند. اين احتمال به‌خصوص وقتي بيشتر مي‌شود که در نيمه‌ دوم «من» و «بابا» هم‌زمان راوي مي‌شوند و يک موضوع واحد را بررسي مي‌کنند. استفاده از نام «من» و «بابا» هم اين فرضيه را قوي‌تر مي‌کند؛ هرچند اين فرضيه در دل محتوا پيش مي‌آيد و در فرم، همچنان دو راوي داريم؛ که «بابا» را بايد «راوي شگفت» دانست؛ چرا‌که روايت او را از زبان خودش، پس از مرگ مي‌شنويم.

از ديگر ويژگي‌هاي ساختاري، شکل «پس‌نگر» آن است؛ به اين معنا که داستان در زمان حال شروع مي‌شود ولي در ادامه و به فراخور نياز روايت به گذشته برمي‌گرديم. به‌طور اختصاصي‌تر، اين رمان بين زمان حال و گذشته در رفت‌و‌آمد است. يعني نه يک‌بار که بارها و بارها به گذشته نقب مي‌زند و به زمان حال بازمي‌گردد. و خود زمان حال هم پيش‌رونده است؛ يعني داستان در زمان حالي شروع مي‌شود که شخصيت اصلي(موگه) يک قرار کاري دارد. بعد با او، وارد خانه‌اش مي‌شويم.

چراغ دراماتيک داستان با گم‌شدن مادر، روشن مي‌شود. مادر بيماري آلزايمر دارد و بايد با توجه به تاريخ روز(تاريخ ترک خانه و گم‌شدن او)، گذشته را مرور کرد و بار ديگر به اجبار رفت سراغ خاطره‌ها و همان‌طور آدم‌ها و محله‌هاي قديمي. منطق رفت‌وبرگشت‌هاي مکرر و ساختار «غيرخطي» روايت با اين اتفاق، ساخته مي‌شود. هرچند «گم‌شدن مادر» فقط کاربرد ساختاري ندارد، بلکه نقش مهمي در مضمون هم ايفا مي‌کند. گم‌شدن آشکار مادر را شايد بشود استعاره‌اي از گم‌شدن شخصيت‌ها هم دانست. و کم نيستند، آدم‌هايي که در جهان داستان نويسنده، گاهي هم در ظاهر و هم در باطن، خواسته يا ناخواسته گم شده‌اند. از طرفي نويسنده معناي گم‌شدن را با مفهوم «فرار» هم‌تراز مي‌کند. به‌عنوان مثال منير(عمه موگه) و ليليوم(خواهر موگه) که ويژگي‌هاي شخصيتي تقريبا مشابهي داشتند و در دو برهه از زمان، اتفاق مشابه، يعني فرار يا گم‌شدن را تجربه کرده‌اند. در مورد «مادر» هم، وقتي پدر مي‌گويد که خودش از فراموشي استقبال مي‌کند تا رنج گذشته، از يادش برود، به‌نوعي فرضيه فرار مطرح مي‌شود. رفتن بابا به خارج از کشور هم، اگرچه در ابتدا از جنبه درماني مطرح مي‌شود ولي به‌گفته خودش نوعي فرار از عذاب وجدان‌ است. و موگه که سال‌هاست از گذشته و تمام نشانه‌هاي آن فرار کرده و حالا براي پيداکردن مادر ناچار است که با آن مواجه شود!

گذشته‌اي که نازنين جودت از آن مي‌نويسد و تبديل به «پس‌زمينه‌ تاريخي ـ اجتماعي» داستانش هم مي‌شود، مساله جنگ و بيش از آن تبعات جنگ است. در زمان حالي که ديگر خبري از آن جنگ نيست، اندوه و رنج جنگ همچنان هست و ادامه دارد. مثل دست‌هاي خشک مادر و موگه که شايد بشود با زور کرم، به خون‌افتادن آن را به تعويق انداخت، ولي زخم‌ها بالاخره سر باز مي‌کنند و اين عنصر تکرارشونده(موتيف) در داستان هم، نمادي از همين رنج و زخم تاريخي است. همچنين نويسنده بدون اينکه نقش و اندوه مرد‌هاي اين جنگ را ناديده يا دست‌کم بگيرد به رنج زن‌هايي مي‌پردازد که به‌تنهايي بار زندگي زمان جنگ را به دوش کشيده‌اند و منتظر مرد‌هايشان شده‌اند؛ مردهايي که گاهي آمدن‌شان هم به اين انتظار پايان نداده است. همان‌طور که موگه از کاموابافتن و بازکردن مادر مي‌گويد و از اين طريق به داستان پنه‌لوپه(همسر اوديسه و اسطوره‌ زن وفادار و منتظر) اشاره مي‌کند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی