بستن

عین واقعیت

عین واقعیت
مهرانگیز اشراقی داستان‌نویس

داستان کوتاه «انفجار توي سر» براساس تداعي‌ها و افکار ناخودآگاهانه‌‌اي پيش مي‌رود که به شکل تک‌گويي، سيلان ذهن يا کابوس و خيال آشکار مي‌شوند. گويي ذهن توهم‌زده‌ راوي داستان از درک مرز بين واقعيت و خيال عاجز است؛ تا به حدي که خود در جايي از داستان اين‌گونه مي‌گويد: «براي من خواب و بيداري انگار يک‌جور و يک‌شکل بود.» در همان ابتداي داستان راوي از خوابي مي‌گويد که انگار به زندگي‌اش در بيداري نيز نفوذ مي‌کند و در آن ادامه مي‌يابد. داستان از طريق بازگويي توهمات و خيالاتي کابوس‌گونه‌، تصاويري به‌ظاهر نامنسجم اما در باطن دقيق براي خواننده ترسيم مي‌کند. تا پايان داستان نيز هيچ روايت منسجمي بازگو نمي‌شود که از نقطه‌ معيني آغاز و بعد از ايجاد کشمکش به گره‌گشايي برسد؛ بلکه با روزمرگي‌هايي که با خيالات راوي درآميخته‌ ادامه مي‌يابد. در اين بين، در قالب استعاره، معاني و مفاهيمي طرح مي‌شود که در زندگي بشر امروزي نقشي بسزا داشته و دارد. موتيف يک گزارش تلويزيوني از جنگ خاورميانه و کشتار کودکان بي‌گناه از آن جمله است، که خود پلي مي‌شود براي پرتاب افکار راوي به سمت کشت‌وکشتارهايي که در طول تاريخ به‌وقوع پيوسته است. همچنين اشاره زن راوي به موعد پرداخت قسط‌هاي بانک بهانه‌اي مي‌شود براي نقد جامعه‌ صنعتي و نظام سرمايه‌داري؛ ماشين‌هايي که به گراز تشبيه مي‎شوند و بانک‌هايي که در خيابان‌هاي شرقي بنا شده‌اند، و درنهايت مردمي که به حالت فرار از خيابان‌ها مي‌گذرند و امواج دود حاصل از کاميون‌ها و ماشين‌ها را استشمام مي‎کنند و چاره‌اي ندارند جز اينکه در مقابل اين‌همه به زانو در‌آيند.

شخصيت داستان آقاي حسن اصغري، مردي است که جنگ و موشک‌باران را تجربه کرده و کابوس‌هايش هم نشات‌‌گرفته‌ از بيداري و واقعيت‌اند. او خلط واقعيت و خيال را دست‌آويزي مي‌کند تا به اين طريق مضاميني تلخ و واقعي را مطرح کند. راوي در همان ابتداي داستان از انفجاري سه‌ساعته در سرش مي‌گويد که مي‌تواند نشانه‌اي از گرفتاربودن وي به سندرم «انفجار در سر» باشد. مبتلايان به اين سندرم معمولا هنگام خواب صداي بسيار بلندي مانند انفجار بمب و شليک اسلحه مي‌شنوند. گفته مي‌شود فشارهاي روحي و اضطراب بزرگترين عامل پشت پرده‌ اين بيماري است؛ همان اضطراب و ترسي که در شخصيت داستان در موقعيت‌هاي گوناگون به‌وفور ديده مي‌شود. مرد و زن بي‌نام داستان - که مي‎توانند تداعي‌گر نوع بشر باشند - درعين‌حالي که درگير روزمرگي‌هاي زندگي‌اند، با چهره‌اي پر از سوال به خواننده معرفي مي‌شوند. آنها «با سوال‌ها راه مي‌روند و به همه‌چيز خيره نگاه مي‌کنند و دنبال پاسخ‌ها مي‌گردند» و درنهايت به‌زعم راوي، نااميد از يافتن پاسخ «ناکام مي‌ميرند.» درواقع آنان - خصوصا مرد - موجوداتي تنها و مضطرب‌اند که در دنيايي تهي‌شده از معنا، بار زندگي کابوس‌مانندي را به دوش مي‌کشند. آنها گرچه مي‎خورند و مي‌آشامند و قسط‌هاي بانک‌شان را هم پرداخت مي‌کنند، در معناي زندگي و چراهاي آن مانده‌اند و براي تاب‌آوردن آن گاه چاره‌اي جز خنديدن و قهقهه‌زدن نمي‌يابند؛ خنده‌هايي هيستريک که اشک هم به چشم‌هايشان مي‌آورد.

اگرچه در داستان به مضامين مختلفي، از جمله پول و سرمايه‌داري اشاره شده، اما جنگ پررنگ‌ترين آنهاست؛ که البته همان را شايد بتوان هيزم آتش جنگ‌هايي دانست که از ازل زندگي‌ در صلح را از نوع بشر دريغ کرده. هراس از جنگي که در دل مرد داستان خانه دارد به حدي است که هر صدايي ـ ريزش بار آجر براي ساختمان‌سازي يا پرتاب ترقه‌اي از جانب کودکي بازيگوش ـ وقوع انفجارهايي مهيب را در ذهنش تداعي مي‌کند و از آن بدتر، تصاويري زنده از پشته‌هاي جنازه‌ها را پيش رويش به تصوير مي‌کشد. او جلاداني همچون تيمور لنگ را مي‌بيند که فرمان مي‎‌رانند و از پشته‌ها بالا مي‌روند و روي جنازه‌ها مي‌ايستند و نيز جواناني را مي‎بيند که مثل گوسفند، دست‌وپابسته، زير پاي سلاخ‌ها افتاده‌اند. تصوير زنده‌ ديگري که پيش روي راوي هنگام صرف صبحانه نمايش داده مي‌شود تصوير تيرباران ده مرد است که هفت نفرشان، قرص و محکم، پشت به ديواري ايستاده‌اند؛ که اينان همان‌گونه که در هر جنگي ديده مي‌شود همان کساني هستند که کمر خم نمي‌کنند و با اينکه آبي آسمان پيش چشم‌شان هويدا نيست، نااميد نمي‌شوند و حتي به بهاي جا‌نشان همچون ديوار پشت سرشان استوار مي‌مانند. «آجرهاي ديوار پشت آنها از رگبار مسلسل سوراخ‌سوراخ شده بود؛ اما هيچ آجري از جدار ديوار کنده نشده بود.»

نويسنده در داستان به آسيب‌پذيرترين قشر در جنگ‌ها، يعني کودکان، نيز پرداخته است. او علاوه‌ بر اشاره‌ مستقيم به اين آسيب‌ها در گزارش تلويزيوني، سعي دارد با پيازي با شکم ورم‌‌کرده که راوي آن را از تره‌بار خريده تداعي‌گر مادري باردار باشد که نوزاد توي دلش را دست تقدير با کوبشي سخت به دنيايي مي‌آورد که سرتاسر پر است از هراس و جنگ و انفجار. گويي اينجاست که دغدغه‌ اصلي راوي داستان نمايان مي‌شود: بودن يا نبودن فرزندي که با آمدنش به اين دنياي هراس‌انگيز، خنده و گريه را هم‌زمان به او و همسرش هديه خواهد کرد. اگرچه در هيچ‌کجا، نه زن و نه مرد توي داستان، به داشتن فرزند اشاره نمي‌کنند، اما مي‌شود از پياز و پيازچه داخل شکمش و حضور کودکان در داستان به اين برداشت نيز رسيد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی