بستن

انفجار توی سر

انفجار توی سر
حسن اصغری / آرمان ملی- سرویس ادبیات و کتاب: حسن اصغری(1326 ـ خمام رشت) بیش از چهار دهه است که داستان می‌نویسد. اولین کتاب او در سال 1355 منتشر شد و به‌دنبال آن 27 رمان‌ و مجموعه‌داستان‌ چاپ کرد. برخی از داستان‌های کوتاه اصغری برنده جوایزی چون جایزه گلشیری شده و برخی نیز به زبان‌های انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی، لهستانی و ترکی ترجمه شده. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «انفجار توی سر» نوشته حسن اصغری است.

سه ساعت در سرم انفجار بود که نمي‌گذاشت بخوابم. چرتم با انفجار پاره مي‌شد که چشم‌بسته در بستر غلت مي‌زدم و به گذشته‌ها فکر مي‌کردم. به طنين کوتاه و بلند انفجارها گوش دادم تا اندک‌اندک پلک‌هايم سنگين شدند. به خواب سنگين فرورفتم. در خواب بود که موشک‌ها مثل کبوتران سفيد در آسمان پروبال مي‌زدند و خودشان را مي‌کوبيدند به در و ديوار آپارتمانم. زنم جيغ مي‌کشيد و به چشم‌هام نگاه مي‌کرد و فرياد مي‌کشيد: «باز مي‌گي اين موشک‌ها، کبوتران نامه‌رسانن؟»

گفتم: «اين موشک‌ها شکل کبوترن. اگه دقت کني، مي‌فهمي که کبوترن.»

موشک‌ها شکل همان‌ها بودند که بيست‌سال پيش، ده تا ده تا به شهر شليک مي‌‌کردند. سال‌ها خيال مي‌کردم که آنها شبيه کبوتر نامه‌رسان‌اند. اما کم‌کم از خيال شباهت دست کشيدم که موشک‌ها خود کبوترند و آمده‌اند تا در شهر، نامه هشدار پراکنده کنند. زنم اصرار مي‌کرد که کبوتران نامه‌رسان، مال قرن‌ها پيش هستند. به او مي‌گفتم: «شکلشون عوض شده. حالا اين‌طور ظاهر مي‌شن.»

زنم مي‌گفت: «پس نامه‌هاشون کو؟ بال‌وپرشون کو؟» مي‌دانستم که زنم با کنجکاوي به آنها نگاه نمي‌کند. او به‌ ظاهرشان نگاه مي‌کرد. فکر نمي‌کرد، باطنشان همان کبوتران نامه‌رسان قرن‌ها پيش باشد. آنها مي‌افتادند روي خانه‌ها و جيغ مي‌کشيدند و منفجر مي‌شدند. هرچه نامه هشدار در سينه‌هاشان بود، مي‌آمد بيرون و پراکنده مي‌شد. انفجار نامه‌ها به گوش و چشم همه مي‌رسيد. نگاه همه تيز مي‌شد و فکرشان به همه‌جا سرک مي‌کشيد.

به زنم مي‌گفتم: «تو نامه‌ها را نمي‌بيني؟» او مي‌گفت: «شايد منظورت نامه‌هاي مرگه؟» فکر مي‌کردم که آنها هشدار مرگ نيستند. بايد هشدار زندگي باشند.

با انفجار کش‌دار و پرطنيني از خواب پريدم. از بستر جهيدم و لب تخت نشستم. نقش کبوترها در آسمان شهر، جلوي چشم‌هام مي‌چرخيدند. آسمان شهر پر از نامه شده بود. نامه‌ها را در هوا مي‌گرفتم و مي‌خواندم. جنازه‌ها پايين نوشته‌ها نقش بسته بود. چند انفجار پي‌درپي، شيشه پنجره اتاق را لرزاند. زوزه کاميوني به گوشم زد. کاميون داشت بار آجرش را در کوچه پشتي فرومي‌ريخت. به شيشه پنجره چشم دوختم و به زوزه موتور کاميون و طنين فروريختن آجرها گوش سپردم. ناگهان دلهره‌اي به سرم افتاد و احساس کردم ديوار اتاق دارد مي‌لرزد. از تخت پايين جستم و رفتم جلو پنجره. به سرنگون‌شدن آجرها خيره شدم. همه آجرها انگار تيرباران شده بودند. جنازه‌هاشان را آورده بودند جلو پنجره‌ تا باز چند ديوار زندان بسازند. اين جنازه‌ها را لاي جرز ديوارهاي زندان دفن مي‌کردند. من چهل‌وپنج سال بود که هميشه با هراس انفجار و ديدن جنازه‌ها از خواب مي‌پريدم. با هراس انفجار، در خيابان و کوچه راه مي‌رفتم. موقع راه‌رفتن، هميشه اطرافم را مي‌پاييدم تا حادثه‌اي غيرمنتظره را ببينم. هميشه در انتظار حادثه بودم. چه در خواب و چه در بيداري... براي من خواب و بيداري انگار يک جور و يک شکل بود.

بلند شدم و رفتم دستشويي. دست و صورتم را شستم و به موهام شانه کشيدم. به چهره توي آينه خيره شدم. چهره توي آينه با چشم‌هاي اندوه‌زده پر از سوال به چشم‌هام زل زده بود و انگار منتظر پاسخ بود. من هيچ پاسخي نداشتم. نگاهم پر از سوال بود. منتظر بودم تا چهره توي آينه، پاسخم را بدهد. به خودم گفتم که نگاه چهره توي آينه پر از سوال است. نگاهش اندوه‌زده نيست. اندوهش از نبود پاسخ است.

توي درگاه آشپزخانه، به چشم‌هاي زنم نگاه کردم که مشغول چيدن ميز صبحانه بود. رفتار و نگاه او هميشه پر از سوال بود. من هميشه، صداي سوال‌هاش را مي‌شنيدم، اما پاسخي نداشتم. او با سوال‌هاش راه مي‌رفت و به همه‌چيز خيره نگاه مي‌کرد و دنبال پاسخ‌ها مي‌گشت. به خودم مي‌گفتم، هزاران سال است که مردم دنبال پاسخ‌ها مي‌گردند و ناکام مي‌ميرند. آنها انگار پاسخ‌هاشان را از خاک گور مي‌گيرند.

توي درگاه ايستادم و چند لحظه چشم‌درچشم زنم دوختم. ناگهان هردو به خنده افتاديم. به خودم گفتم که پاسخ همين خنده بود. زنم خندان گفت: «داري با خودت پچ‌پچ حرف مي‌زني؟! امروز با خنده بيدار شدي!» خواستم بگويم، خواب نبودم. فقط نيم‌ساعت چرت زدم که خواب ديدم. اما نگفتم و ترسيدم بعد از من توضيح بخواهد که چرا نخوابيده‌ام؟

او گاه‌گاه سوال مي‌کرد و به چشم‌هام خيره مي‌شد تا پاسخ بگيرد. هميشه به او مي‌گفتم: «سوال‌هاي تو پاسخ نداره. شايد من پاسخش رو نمي‌دونم.» او مي‌گفت: «اصلا سوال بي‌پاسخ يعني چه؟ حتما يه پاسخي هست.» من هم هميشه از او مي‌پرسيدم: «تو بگو، سوال بي‌پاسخ يعني چه؟» او قاه‌قاه مي‌خنديد و مي‌گفت: «تو همه‌چيز رو قاطي مي‌کني.» مي‌گفتم: «همه‌چيز قاطي هست.»

سيني چاي را روي ميز گذاشت و به نگاه کنجکاوم چشم دوخت. مي‌دانستم که وقتي حالت نگاه او پر از سوال است، نبايد به چشم‌هاش نگاه کنم. اگر نگاه مي‌کردم، او سوال مي‌کرد و من مجبور بودم که پاسخ بدهم. پاسخي که هيچ‌وقت درست نبود. آخرش مي‌گفتم: «نمي‌دونم.» مي‌گفت: «پس کي مي‌دونه؟» مي‌گفتم: «هيچ‌کس...» او قهقهه مي‌زد. مي‌گفتم: «پاسخش همينه. خنده... قهقهه...»

پشت ميز نشستم و مشغول خوردن نان و پنير و چاي شيرين شدم. لقمه دوم را به دهان گذاشته بودم که با غرش انفجاري تکان خوردم. به پنجره چشم دوختم. فکر کردم، کارگرها دارند آجرها را مي‌کوبند توي فرغون. به‌نظرم رسيد که فرغون‌ها شبيه تابوت‌اند؛ تابوتي که جنازه‌هاش آجرهاي تيرباران‌شده‌اند. ذهنم پريد به قرن‌ها پيش که از جنازه‌ها پشته مي‌ساختند؛ پشته‌اي از هزاران جنازه... سي‌هزار جنازه در شهر افتاده بود. تيمورلنگ عبا بر دوش افکند و فرمان ساخت يک تپه را صادر کرد. تپه با سي‌هزار جنازه ساخته شد. تيمور از تپه بالا رفت. روي جنازه‌ها ايستاد. به اطراف چشم چرخاند تا آدم زنده ببيند. مي‌خواست چند پشته ديگر از جنازه‌ها ساخته شوند.

لقمه نان و پنير نيمه‌جويده قورت دادم. ياد خواب سپيده‌دم افتادم. خواب ديده بودم که آدم‌ها گروه‌گروه تکيه به ديوارهاي شهر ايستاده‌اند. به چشم‌هاي همه‌شان پارچه سياه بسته بودند. به دست‌هاشان دست‌بند زده بودند. ديوارهاي پشت آنها، پر از جنازه‌هاي نيمه‌اسکلتي بود. جوان‌هاي شهر مثل گوسفند، دست‌وپابسته زير پاي سلاخ‌ها افتاده بودند. سلاخ‌ها با ساطور سر آنها را از تن جدا مي‌کردند. جنازه‌هاشان را به شاخه‌هاي درختان پياده‌رو مي‌آويختند. ميدان شهر از جنازه‌ها ساخته شده بود. تپه‌اي پر از اسکلت و گوشت خشکيده... تيمور، مسلسل به دست، بالاي برجک تپه ايستاده بود. برجک از ده‌ها اسکلت ساخته شده بود. او روي برجک تپه ايستاده بود که فرياد کشيد: «من نخواسته بودم اين‌همه ديوار از جنازه‌ها بسازيد. حالا حکم صادر مي‌کنم که ديوارها را خراب کنند و جنازه‌ها را در ميدان‌هاي شهر، آجرچين کنند تا تپه بسازند. دستور مي‌دهم که بدنه تپه را کاهگل بمالند. من طاقت بوي تعفن جنازه‌هاي گنديده را ندارم.»

به خوابم فکر کردم و لقمه نان را مي‌جويدم که نقشي روي ديوار آشپزخانه ديدم. ده نفر، چشم‌بسته، پشت به ديوار پر از جنازه ايستاده بودند. نمي‌دانستم چرا چشم‌هاي آنها را بسته‌اند؟ چهار نفر جلوي آنها زانو زده بودند. لوله‌هاي مسلسل را به‌سوي آدم‌هاي چشم‌بسته نشانه گرفته بودند. چهره آن چهار نفر پيدا نبود. به چهره‌هاشان نقاب زده بودند. از خوابم و نقش روي ديوار به خنده افتادم. قهقهه زدم که زنم چاي ليوانش را هورت بالا کشيد و حيرت‌زده به چشم‌هام خيره شد و گفت: «خواب ديشبت انگار خيلي خوش بود؟»

فکر کردم زنم به يک سوال خنده‌ام پاسخ داده. او لبخندزنان گفت: «خوابت خنده‌دار بود؟» فکر کردم: «عجب سوالي؟» زير لب گفتم: «شايد...» و به نقش روي ديوار چشم دوختم. سه نفر از ده نفر چشم‌بسته، در حال فروافتادن خم شده بودند. هفت نفر ديگر، قرص‌ومحکم، پشت به ديوار ايستاده بودند و چهره‌هاشان رو به‌سوي آسمان بود. فکر کردم، آنها نمي‌توانند رنگ آبي آسمان را ببينند. آنها مجبور بودند همه‌چيز را تيره و خاکستري ببينند. آجرهاي ديوار پشت آنها از رگبار مسلسل سوراخ‌سوراخ شده بود؛ اما هيچ آجري از جدار ديوار کنده نشده بود. نگاه زنم، حالا مثل تابش نور دو لامپ شده بود. نور چشم‌ها مي‌تابيد به چهره‌ام. مي‌دانستم که باز مي‌خواهد سوال غيرقابل پاسخي را بکوبد به چشم‌هام. او سال‌ها گاه‌گاه همان‌طور جرقه نور چشم‌هاش را مي‌کوبيد به چشم‌هاي من و منتظر پاسخ مي‌ماند. گاه‌گاه مي‌گفت: «چي شده؟»

نمي‌دانستم چه شده و معناي سوال او از چيست. براي خلاص‌شدن مي‌گفتم: «نمي‌دونم.» اين‌بار من هم به چشم‌هاي او خيره شدم. لب‌بسته، آن‌قدر به چشم‌هاي او خيره شدم تا گفت: «دفترچه‌ها... تا پول تموم نشده، قسط‌ها رو پرداخت کن.»

استکان چاي را برداشتم و لاجرعه سر کشيدم. مزه شيرين چاي روي زبانم ماند، اما ته گلوم تلخ بود. به فکرم رسيد که تنها پول تمام نمي‌شود؛ همه‌چيز دارد کم‌کم به آخر مي‌رسد و تمام مي‌شود. يادم آمدکه هيچ‌چيز در دنيا تمام نمي‌شود. همه‌چيز اين دنيا، شکل عوض مي‌کند. پنج روز ديگر به موعد پرداخت قسط‌ها مانده بود؛ اما حرف زنم مرا به دلهره انداخته بود. خواستم لقمه ديگري بگيرم که احساس سيري نگذاشت. ته گلوم همچنان تلخ بود. يک حبه قند برداشتم و گذاشتم توي دهانم. قند را جويدم و رو به زنم گفتم: «پنج روز ديگه مونده. پنج روز...»

زنم خنديد که حالت خنده‌اش پوزخند بود. اخم کرده، طوري به چهره‌ام زل زد که دلهره‌ام بيشتر شد. هول‌زده گفتم: «امروز همه قسط‌ها رو پرداخت مي‌کنم.» او آه آسوده کشيد و مشغول خوردن نان و پنير و چاي شيرين شد. بلند شدم و لباس پوشيدم. سه‌تا دفترچه اقساط را گذاشتم توي جيب کتم. فکر کردم اخبار تلويزيون را ببينم و بعد بروم. کنترل را برداشتم و دکمه‌اش را فشردم. تصويري پر از رگبار مسلسل ظاهر شد. سربازها کلاهخود به‌سر و مسلسل به دست، پشت تانک غول‌پيکري، به طرف خانه‌هاي کاهگلي و آجري که شاخ‌وبرگ نخل‌ها از بام‌شان بالا زده بود، پيش مي‌رفتند و شليک مي‌کردند. آنها خميده به چپ و راست مي‌چرخيدند. آنها وحشت‌زده به اطراف سر مي‌گرداندند. به نظرم آنها به اطراف نگاه مي‌کردند تا آدمي گير بياورند تا شکارش کنند. پيش روي تانک يک ديوار کاهگلي فروريخته بود. کنار ديوار، چندتا بچه به طرف کوچه مي‌دويدند. يکي از سربازها لوله مسلسل را به طرف کوچه چرخاند و شليک کرد. يک بچه از دويدن باز ايستاد. بچه خميد و با صورت افتاد کف کوچه. بچه‌هاي ديگر لحظه‌اي ايستادند و به بچه افتاده نگاه کردند و چيزي گفتند و باز دويدند.

زنم که از آشپزخانه بيرون آمده بود، گفت: «تلويزيون و اخبار هميشه هست. خريد هم داريم. پياز، خيار، سيب‌زميني، کاهو. پياز زياد بخر.» خيره به تلويزيون گفتم: «مي‌خرم. به تلويزيون نگاه کن. يه بچه گلوله‌خورده افتاده!»

زنم جلو آمد و به تصوير پر از رگبار مسلسل چشم دوخت و گفت: «هر روز همين‌طوره. اين چيزها تموم نمي‌شه. اما اين بچه؟» من طرف درگاه خروجي چرخيدم. زنم، همچنان به تصوير بچه افتاده نگاه مي‌کرد. دستگيره را پيچاندم و گفتم: «شايد زخمي شده باشه؟» زنم همان‌طور خيره به تصوير گفت: «ديگه چرا بچه؟» برگشت طرف من و به چشم‌هام زل زد. چشم‌هاش نم زده بود. گفت: «بچه چرا؟»

براي فرار از پاسخ، آمدم بيرون. از سه پله پايين آمده بودم که انفجاري در راه‌پله پيچيد. هل‌زده از پله‌ها بالا آمدم. گوش به در خواباندم. مسلسل‌ها شليک مي‌کردند. در را گشودم. رو به او که همچنان به تصوير تلويزيون نگاه مي‌کرد، گفتم: «صداي چي بود؟» گفت: «سربازها باز به بچه‌ها شليک کردن. چرا برگشتي؟»

سربازي جنازه بچه‌اي را از جلوي تانک کنار مي‌کشيد. او گفت: «برو، خريد دير مي‌شه.» گفتم: «بچه همين بود؟ جنازه... همون که افتاده بود...» او کنترل را برداشت و دکمه را فشرد که تصوير پر از رگبار و سرباز ناپديد شد. زير لب گفتم: «بچه همين بود. آنهاي ديگه نيفتاده بودن.»

او رفت توي آشپزخانه و زير لب گفت: «چه صبح بدي! بچه چرا؟» به چشم‌هاي خيسش دست کشيد. يک بشقاب برداشت و کوبيد کف سينک ظرف‌شويي. با پشت دست، آب چشم‌هاش را پاک کرد. هول شدم که چشم‌هاي من هم خيس شود و بعد مجبور بشويم که به چشم‌هاي همديگر نگاه کنيم. بعد من بخندم و او پا به زمين بکوبد و بگويد: «براي تو همه‌چيز خنده‌داره!»

تند از درگاه بيرون آمدم. نفهميدم بغداد بود يا غزه؟ شايد هم لبنان بود؟ آفريقا نبود. صورت بچه‌ها سياه نبود. سبزه بودند. به گوينده اخبار گوش نداده بودم. نزديک ميدان رسيده بودم که ترقه‌اي جلوي پام منفجر شد که از جا جستم. چرخيدم طرف کوچه‌اي که نبش ميدان بود. بچه‌اي توي کوچه مي‌دويد. شبيه بچه توي تصوير تلويزيون بود. صداي غرش ماشين‌ها و رگبار مسلسل‌ها و زوزه تانک توي سرم پيچيد.

مردم را مي‌ديدم که انگار گروه‌گروه در پياده‌رو از روي خط‌کشي خيابان مي‌دويدند. نمي‌دانستم از چه دارند فرار مي‌کنند؟ به وحشت افتاده بودم. مي‌خواستم فرار کنم، اما نمي‌دانستم وارد کدام خيابان بشوم. مکان بانکي که چندبار قسط پرداخت کرده بودم، حالا نمي‌دانستم کجاست. بانک قبلا اول خيابان شرقي بود، اما حالا آنجا نبود. به تابلوها چشم گرداندم. اسم بانک روي تابلوها نبود. مردم همچنان مي‌دويدند. ماشين‌ها در دو طرف خيابان منتهي به ميدان ايستاده بودند. به نظرم روي دماغ همه‌شان پوزه گراز بود. بالاي پوزه‌ها، چشم‌هاي از هم‌دريده و وحشت‌زده به من خيره شده بودند. با غرشي از جا کنده شدم. چرخيدم طرف خط‌کشي عابر پياده. کاميوني غول‌پيکر جلوي پام ترمز کرد. صدايي مثل انفجار بمبي زير دماغه کاميون ترکيد. فريادي بلند شد: «مگه گيجي آقا؟»

چرخيدم و دو گام پس آمدم و پشت جدول پياده‌رو ايستادم. به چهره راننده خيره شدم که سرش را از پنجره بيرون آورده بود و داد مي‌زد: «ماشين به اين گندگي!... چراغ سبزه. چراغ عابر قرمزه...»

دو گام ديگر هم پسکي آمدم که ميان دود غرق شدم. پوزه کاميون، موج‌موج دود شليک مي‌کرد. گلوم سوخت که زانو زدم و چند سرفه در حلقم شکست. کاميون با غرش انفجاري از کنار امواج دود، رد شد. امواج دود در هوا پراکنده شده بود. قوزکرده تا نزديک تير فلزي برق، پس آمدم و تکيه بر آن ايستادم. دود، تکه‌تکه در هواي ميدان مي‌چرخيد. به چهار گوشه ميدان چشم گرداندم و دنبال تابلوي بانک گشتم. اسم بانک در هيچ تابلويي نبود. فکر کردم، شايد بانک را کوبيده باشند. دکان‌هاي خيابان شرقي سر جاشان نشسته بودند. پياده‌روي خيابان شرقي کنده نشده بود. گيج شده بودم که بناي بانک کجا رفته؟ با طنين انفجاري از جا کنده شدم و دويدم طرف کوچه. بچه توي کوچه ايستاده بود و ترقه‌اي توي چنگش بود. هراسيده به چشم‌هام زل زده بود. ياد بچه توي تصوير تلويزيون افتادم. بچه انگار از کوچه برخاسته بود. دست و پايش خاکي بود. انگار دو قطره خون دور گردنش ماسيده بود. مثل يک جنازه ايستاده بود و به چشم‌هام خيره نگاه مي‌کرد. چند گام به طرفش پيش رفتم. او تکان خورد و پسکي رفت و داد زد: «من نبودم آقا.»

به خط‌هاي خون ماسيده دور گردنش چشم دوختم و گفتم: «خودت بودي. تو گلوله خوردي، افتادي.» بچه تند برگشت و دويد. ته کوچه، پشت يک تير چراغ سنگر گرفت. خواستم داد بکشم و بگويم که من دشمن تو نيستم. از پشت سنگر بيا بيرون که ديدم او مشتش را در هوا مي‌چرخاند. چيزي را پرت کرد وسط کوچه که انفجاري با دود برخاست.

پسکي آمدم که افتادم توي باغچه. از باغچه بيرون آمدم و به طرف فروشگاه تره‌بار راه افتادم. ماشيني بوق‌زنان از ميدان گذشت و کنار خيابان ايستاد. دو در ماشين باز شد و چند نفر پياده شدند. بر شانه‌هاشان مسلسل آويخته بود. آنها در دو طرف ماشين قرار گرفتند. دو نفر لوله مسلسل‌هاشان را به طرف من نشانه گرفتند. خواستم داد بکشم که لوله‌ها به سوي ميدان چرخيدند. گام‌ها را تند کردم. آنها کنجکاوانه به من نگاه مي‌کردند. پا به دو گذاشتم تا رسيدم جلوي فروشگاه تره‌بار. به عقب نگاه کردم. ماشين شبيه آمبولانس بود. آدم‌ها مسلسل به دست، دورش ايستاده بودند.

جلوي جعبه پياز خم شدم. نايلوني از کنار جعبه برداشتم. توي آن پياز ريختم و دادم دست ترازو‌دار. نايلون را گرفتم و به طرف خيابان نزديک خانه‌ام راه افتادم. گاه‌گاه برمي‌گشتم و به ماشيني که شبيه آمبولانس بود، نگاه مي‌کردم. سر کوچه‌اي ايستادم و دنبال شماره کوچه گشتم. شماره به ديوار کوچه نبود. انگار وارد خيابان ديگري شده بودم. از عابري، اسم خيابان را پرسيدم. عابر گفت: «خيابان آشفته...» اسم خيابان نزديک کوچه‌ام بود. از عابر پرسيدم: «ببخشيد آقا. اسم کوچه کجاست؟» با دست ديوار کوچه را نشان داد. گفتم: «تابلو نداره.» عابر در حال حرکت گفت: «ببخشيد، من کار دارم.»

به سه‌راه انتهاي کوچه نگاه کردم. ماشيني شبيه آمبولانس با کلاهک چراغ قرمز، کنج سه‌راه ايستاده بود. چهار آدم با مسلسل‌هاي بردوش‌آويخته در دو سوي ماشين ايستاده بودند. انگار همه‌شان به من نگاه مي‌کردند. دويدم توي کوچه بي‌نام و جلو سکوي خانه‌اي ايستادم. به تپش تند قلبم گوش سپردم. احساس کردم، نوک تيز کاردي، روي قفسه سينه‌ام مي‌خزد. دست چپم بي‌حس شده بود. پاهام قوت راه‌رفتن نداشت. روي سکو نشستم. نايلون پياز را باز کردم. يک پياز گنده ميان پيازهاي کوچک نشسته بود. شکم پياز ورم کرده بود. پياز را بيرون آوردم. انگار يک بچه در شکم پياز خوابيده بود. پياز شبيه يک زن باردار بود. نمي‌دانم چرا به فکرم رسيد بايد مثل يک قابله بچه را از شکم پياز بيرون بياورم؟

پياز را کوبيدم روي سکو که درهم شکست. ميان تکه‌هاي شکسته، دنبال نوزاد گشتم. يک پيازچه وسط تکه‌ها بود. پيازچه را برداشتم و جلو چشم‌هام نگاه داشتم. به چشم‌هام اشک آمد. ديوارها و کف کوچه به رنگ خاکستري و اشک شده بود. همه‌چيز را از پشت قطره‌هاي آب مي‌ديدم. همه‌چيز انگار شناور شده بودند. همه‌چيز غيرعادي شده بود. هيچ‌چيز مثل قبل نبود. آواز کشدار بوق ماشين آمبولانس را شنيدم. پا شدم و با چشم‌هاي اشک‌آلود راه افتادم. آخر کوچه، کبوتر سفيدي روي ديوار خانه‌ام پروبال مي‌زد، اما نمي‌نشست.

ناگهان انفجاري در سرم پيچيد که چرخيدم و به ديوار خانه‌ام چسبيدم. زنگ در را فشردم. از پله‌ها بالا رفتم. در آپارتمان را گشودم که زنم مقابلم ايستاد. گفت: «خريد نکردي؟» نايلون پر از پياز را گذاشتم توي دستش. «بقيه کو؟ چشم‌هات چرا خيسه؟» پيازچه توي دست را بيرون آوردم و جلوي چشم‌هاي او نگاه داشتم. او خنديد که من به قهقهه افتادم. دو‌تايي قهقهه زديم تا به چشم‌هامان اشک افتاد.

آواز کبوتر را شنيدم و پيازچه را گذاشتم کف دست زنم و دويدم طرف پنجره. کبوتر سفيد روي ديوار نشسته بود و آواز مي‌خواند. لبخندزنان به کبوتر خيره شدم تا صداي زنم بلند شد: «چت شده؟» همان‌طور خيره به کبوتر، لبخندزنان گفتم: «کبوتر نامه‌رسان... روي ديوار خانه ما نشسته!» زنم گفت: «خب يعني چي؟» به چشم‌هاش زل زدم و گفتم: «به‌نظر تو، يعني چي؟» خنديد و گفت: «باز حرف هميشگي!»

پيازچه توي دستش بود و لب‌هايش خنده و چشم‌هاش خيس بود که گفت: «مادر پيازچه کو؟» تکه‌هاي پياز باردار جلوي سکو افتاده بود.

آواز کبوتر به گوشم زد که برگشتم و روي مبل هال نشستم. نگاهم به شيشه تلويزيون خاموش افتاد. بچه توي کوچه افتاده بود و سربازها شليک‌کنان مي‌دويدند. من در ميان انفجار ترقه و ماشين و امواج دود کاميون غرق شده بودم. صداي بچه در گوشم طنين داشت: «من نبودم آقا!» بچه ته کوچه، پشت تير فلزي برق، سنگر گرفته بود و ترقه توي چنگش بود و به من نگاه مي‌کرد: «من نبودم آقا!»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی