انسان ناگزير از زندگيکردن است؛ هيچچيزي نميتواند مانع او در اين راه شود. اما پرسش اين است: چرا و چگونه!؟ «چرايي» مساله، انسان را در گذر تاريخ و تمدن به مفهوم «هستيشناسي» سوق داده است؛ اما «چگونگي» آن، وي را درگير مسائلي پيچيده و دشوار کرده است. ترديدي نيست که انسان ـ از آغاز ـ در پي چرايي و چگونگي زيستن، پيوسته از دو نکته رهايي نداشته؛ ـ اميد و يأس ـ دو مقولهاي صرفا انساني که اگرچه به ظاهر نقطه مقابل هم قرار دارند اما کاملا لازم و ملزوم يکديگرند. اميد با خوشبيني توأم است و يأس با بدبيني؛ اما آيا اينها دو سر همسان يک باورند؟ بيشک پاسخ منفي است. انسان در رهگذر تاريخ گاه هرگز بدبين نبوده، اما مأيوس شده، و گاه هيچگاه خوشبين نبوده، اما اميدوار شده است. اينها همه، موجب شده تا انسان انديشمند به هر دو سوي سکه نظر افکند. يعني راهي جز اين نداشته است. چيزي که گاه «فلسفه اميد» را پديد آورده و گاه «فلسفه يأس» را؛ و هر دو گونه فيلسوفان بزرگي را در دامان خود پرورانده است. بسته به نظرگاههاي تاريخي و موقعيتهاي اجتماعي، اين دو کفه بالا و پايين رفتهاند. آنجا که هانا آرنت عصر حاضر را «عصر ظلمت» نام مينهد و نقطه مقابل او، ارنست بلوخ «عصر اميد»؛ با اين پيشفرض که نبايد چندان با خوشبيني به آن نگريست؛ چراکه خوشبيني در عصر مناسبات ويرانگر به ابتذال کشيده شده و انسان پيوسته در پي آن است تا امکان دوباره زندگي را در کوران مصائب بشري پيدا کند، و اين همان «اميد» در عين بدبيني است.
تري ايگلتون، که يکي از نامآورترين متفکران معاصر است، در کتاب «اميد بدون خوشبيني»(ترجمه معظم وطنخواه، مسعود شيربچه، نشر گستره) بر آن است نشان دهد خوشبيني؛ و به همان اندازه ـ بدبيني ـ امري توجيهگرانه است. و آنچه از ميان نظريات ديگر فلاسفه، او را در اين رابطه مطرح ميسازد اين است که وي در نهايت مفهوم تازهاي نسبت به همسلکان خود ارائه ميدهد؛ و آن «اميد تراژيک» است. به اين معنا که در اميد تراژيک، انسان همچنان ميل به زندگي را در خود زنده نگه ميدارد و همين يأسها و شکستها هستند که موجب ميشوند انسان به آينده نظر داشته باشد.
تري ايگلتون کتاب را در چهار فصل تدوين کرده است؛ نخست از «ابتذال خوشبيني» سخن ميگويد و به سفري دور و دراز در تاريخ بشر و تقکرات مذهبي و نظرات متفکران پيش از خود ميرود و به اين نتيجه ميرسد که اميد نميتواند همواره قرين اعتقاد به پيشرفت باشد. در فصل دوم به مفهوم «اميد چيست؟» ميپردازد و از همان نخست به سه مقوله ايمان، اميد و نيکوکاري و پيامدهاي آنها ميپردازد. ايگلتون معتقد است اميد به خودفريبي ميانجامد. در اين فصل خواننده با معناي اميد از نويسندگان، شاعران و فلاسفه بسياري آشنا ميشود و سرانجام به مفهوم مورد نظر ايگلتون نزديک ميشود. در فصل سوم به «فيلسوفان اميد» ميپردازد. از ارنست بلوخ، پري اندرسون، هابرماس و ديگران. در اينجا به ديدگاههاي مارکسيسم غربي، فمينيستها و اومانيستها و مفاهيم جاري در متون مسيحي ميپردازد. در فصل آخر، «اميد عليه اميد» با بيان تمثيلي از قبيله سرخپوستي نشان ميدهد چگونه انسان در اوج زوال و شکست، با «تغيير» ميتواند ميل به زيستن را در خود زنده نگه دارد. در اين وضعيت، اسفبارترين فجايع بشري از گذشته تاريخ تا عصر حاضر، همواره چيزي وجود داشته تا او را به زندگي رهنمون شود. اما انسان از همان آغاز ويرانگري خود دارد زندگي ميکند. در ميان به دستآوردنها و از دستدادنها. در ميان بيمها و اميدها. در ميان ترديدها و بدبينيها. در ميان تمامي اينها است که اميد به «فضيلتي» بدل ميشود که «هستي» را در خود شکل ميدهد. از بلوخ گرفته با «اميد»هايش؛ تا نيچه با «قدرت»اش؛ و هايدگر با فلسفه «هستي»اش. انسان با اين فضيلت توانسته بر تمام ناملايمات فائق آيد.
تري ايگلتون نظرگاه ما را در اين کتاب نسبت به خوشبيني و بدبيني به امري عميق و ژرف نزديک ميکند که در گذرگاه تاريخ ناديده گرفته شده است. همين ناديدهگرفتن موجب شد ما آن فضيلت را به فراموشي بسپاريم. به يأس درغلتيم، اما همچنان به زندگي ادامه دهيم. آنطور که ايوب پيامبر خطاب به خداوندگارش ميگويد: «حتي اگر جانم را بستاني، باز هم به تو اميدوار خواهم بود.»