عنوان فارسي شاهکار جنيفر ايگان، «ملاقات با جوخه آدمکش»(ترجمه فاطمه رحيميبالايي، نشر نقش جهان) ممکن است در نگاه اول اثري جنايي جلوه کند، اما نبايد فريب خورد؛ چراکه اين کتاب اثري خارقالعاده از آمريکاي معاصر است. ايگان در کتاب عجيبوغريبش، گذشته را زنده ميکند، سردرگميها و ابهامات موجود را به تصوير ميکشد و درباره آينده آمريکا گمانهزني ميکند؛ همچنين در مورد حافظه ما و خويشاوندي، زمان و روايت، پيوستگي و قطع ارتباط، هستي و انديشه ما، تغيير رفتار و ديجيتاليشدن روابط حرف ميزند.
اين اثر نه رمان است و نه مجموعهاي از داستانهاي کوتاه، بلکه يک اتفاق درهمتنيده است؛ يکسري فصول با شخصيتهايي درهمتنيده که در نقاط مختلف زندگي خود صداهاي فرديشان با خلاقيت يک اثر سمفونيک ترکيب ميشود. اين اتفاقهاي بههمپيوسته شخصيتها حتي کار خلاصهکردن را کمي دشوار کرده، اما به دليل اينکه ترکيبي از صداهاي متفاوت انسانهاي پستمدرن است، لذت خواندن کتاب دوچندان ميشود؛ آنطور که واشنگتنپست مينويسد: «اگر بهراستي ميخواهيد در عصر پستمدرن، از خواندن کتابي لذت ببريد، آن کتاب فقط «ملاقات با جوخه آدمکش» است؛ اگر ايگان پاداش زيست همه ما در دنياي پرمکر و چرند پستمدرن است، پس پاداش کاملي است. موسيقي را بلند کنيد لطفا! بيخيال ديدن دوستان دوران مدرسه شويد و به جايش در «ملاقات با جوخه آدمکش» غرق شويد.»
بهطورکلي، بيشتر اتفاقهاي «ملاقات با جوخه آدمکش» درباره بني سالازار مدير اجرايي سالخورده موسيقي راک، دستيار پيرش ساشا و دوستان و وابستگان آنها است. کتاب درباره گروه زيادي از آدمهاي خودويرانگر است که همانطور که پيرتر ميشوند زندگي آنها را به مسيرهايي ميکشاند که انتظارش را ندارند؛ اما نکته مهمتر هضمشدن شخصيتهاي کتاب در مجموعهاي از اتفاقهاي پيشبينينشده است که به صورت يک پازل در کنار هم قرار گرفتهاند.
در اينجا «جوخه» يک شخصيت براي عنصر «زمان» است؛ يعني مفهوم زمان بهطرز شگفتانگيزي بهکار گرفته ميشود تا خواننده گاهي به آينده و گاهي نيز در گذشته سير کند. ايگان در بحث عنصر زمان شگفتيساز شده؛ چراکه بر سياليت مفهوم زمان غلبه کرده و آن را در اختيار گرفته است. لذا شخصيتهاي کتاب بارها و بارها به سمت خورشيد يا روشنايي ميچرخند، گويي زمان را متوقف کردهاند. آنها به مرور زمان شرايط و کساني را که دوست دارند تحت فشار قرار داده و در قوسهاي گاه خاکستري و گاه سرسبز زندگي، گذشتههاي دردناک و نااميديهاي آينده را آشکار ميکنند. تا آنجا که حتي شخصيتهايي که در يک فصل به حاشيه ميروند، در فصلي ديگر با گذر زمان در کانون توجه قرار ميگيرند و ايگان آنسوي شخصيت افراد داستانش را به تصوير ميکشد.
مولفههايي که ايگان در طول کتاب سعي بر بازشناسي آنها دارد و به عقيده او آن مولفهها بر هستي ما تاثيرگذارند، شامل تداخل زمان و موسيقي، زندهماندن، تحريکات و تحولات زندگي، تحول هستي انسانها و رسيدن به آگاهي و دگرگوني شخصيتهاي داستان است. زيبايي داستان آنجايي است که مفاهيم ذکرشده بهصورتي نفسگير و تراژيک، با موسيقي درآميخته و بر ذهن ما ثبت ميشوند که نتيجه آن انساني پستمدرن است. آنطور که خود ايگان ميگويد: «گرسنگي اساسي انسان پستمدرن براي رستگاري و فرار از پيشرفت بيرحمانه زمان از دريچه هنر و موسيقي ميگذرد.» شايد به همين دليل باشد که در يک نگاه کلي، داستانها بهطور مغناطيسي در اطراف چند شخصيت ميچرخند، و سپس با موسيقي آمريکا به بلوغ ميرسند؛ بهطوريکه هر فصل صدا و روحيه خاص خود را دارد، يعني از طنز شروع ميشود تا کنايه ادامه مييابد و سپس از ماليخوليا به فاجعه تعديل ميشود.
اما نقطه شگفتانگيز کتاب که تنها به جهان امروزي ما تعلق دارد، ارائه يکي از فصلهاي کتاب به صورت پاورپوينت است. داستان تکهتکهتر ميشود و همانطور که پيشرفت ميکند تجربيتر نيز ميشود؛ اين فصل بهصورت دفتر خاطرات دختر نوجواني به اسم آليسون است که برادرش لينکلن نيز نسبت به آهنگهاي راک وسواس خاصي نشان ميدهد. مکثهاي فضاي بين اسلايدها در پاورپوينت، استعارهاي از شکاف بين آنچه ميخواهيم و آنچه ميگوييم است، و همانطور فاصله نامتعادلي که بين اعضاي خانواده احساس ميشود. اين ترفند درواقع بيانگر تاثير فنآوري بر زندگي و فرهنگ ماست يا پيامدهاي موسيقي انقلاب ديجيتال است. به همين دليل در جايي از کتاب بني ميگويد «توليد ديجيتال نهتنها صنعت موسيقي، بلكه صداوسيماي آن را نيز تغيير داده است»؛ يعني روشي که فنآوري در حال تبديل به زبان ما است.