بستن

کاموی عاشق

کاموی عاشق
مهدی اسفندیاری منتقد ادبی / آرمان ملی- سرویس ادبیات و کتاب: کیست که نام آلبر کامو را نشنیده باشد یا اثری از او را نخوانده یا اثری از او را روی صحنه تئاتر ندیده و یا از فلسفه او چیزی نشنیده باشد. این تصویری که همه ما از آلبر کاموی نمایش‌نامه‌نویس، داستان‌نویس و فیلسوف می‌شناسیم، کم‌وبیش آشنا است؛ اما شاید تصویر «کاموی عاشق» کمی غیرمنتظره بیاید. آن‌طور که نیچه عاشق، کافکای عاشق و دیگر نویسنده‌هایی که نامه‌های عاشقانه‌شان بعد از مرگشان منتشر شد و تصویر دیگری از آنها در اذهان مردم ثبت کرد. حالا نوبت کامو است تا تصویر دیگری از او به نمایش گذاشته شود که با دکتر ریو در «طاعون»، با مُرسو در «بیگانه»، با سیزیف در «افسانه سیزیف»، یا دیگر آثارش فرق داشته باشد؛ شاید هم نتوان روی آن «فرق» گذاشت، که باید گفت همه اینها باهم «آلبر کامو» را به هیات یک «انسان» می‌سازد: انسانی که توامان هم نومید می‌شود هم عاشق. آنچه می‌خوانید نگاهی است به دفتر اول نامه‌های عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس که با عنوان «خطاب به عشق» با ترجمه زهر خانلو از سوی نشر نو منتشر شده. این کتاب در سال ۲۰۱۸ توسط انتشارات گالیمار منتشر شد و مورد تحسین نشریات بسیاری قرار گرفت، از جمله پاریس‌ریویو که آن را دوگانه‌ای هراس‌انگیز از زندگی و هنر توصیف کرد و فیگارو، اثری ادبی و عاشقانه‌ای بی‌نظیر.

«راز وجود آدمي، نه‌تنها زيستن، بلکه داشتن چيزي ا‌ست که به‌‌خاطر آن زندگي کند.»(برادران کارامازوف، فئودور داستايفسکي) در سال 2018 انتشارات گاليمار نامه‌هاي عاشقانه آلبر کامو و ماريا کاسارس را منتشر کرد. کاترين کامو، دختر آلبر کامو، در سال 1979، قريب به بيست‌سال پس از مرگ پدر، اين نامه‌ها را از ماريا کاسارس تحويل مي‌گيرد و سي‌ونه سال بعد به‌دست انتشاراتي مي‌سپارد که کتاب‌هاي پدرش را قبل از مرگ منتشر مي‌کرد؛ درحالي‌که ماريا کاسارس در سال 1996 از دنيا رفته است.

ماريا کاسارس، هنرپيشه اسپانيايي‌تبار، همراه پدر ديپلمات و مادرش در تبعيدي اجباري در پاريس ساکن است. تلخ‌کام از ديکتاتوري فرانکو در پاريس اشغال‌شده توسط نازي‌ها هنگامي که فقط بيست‌سال دارد، در 6 ژوئن 1944 با آلبر کامو آشنا مي‌شود و دلباخته هم مي‌‌شوند. آلبر کاموي سي‌ساله مسلولي ا‌ست که او هم پس از تبعيد از الجزاير مانند ماريا در پاريس اشغال‌شده به‌دور از همسرش زندگي مي‌کند. نامه‌هاي عاشقانه آغاز مي‌شود. همه نامه‌ها، که به‌ترتيب تاريخ نگارش در کتاب آمده‌، در سال 1944 متعلق به کامو است و نامه‌اي از ماريا در آن سال موجود نيست. کامو که تا آن زمان در کتاب‌هايش تنها از پوچي و بيهودگي زندگي مي‌نويسد، درون نامه‌هايش جنبه‌اي ديگر از شخصيت اصلي خود را بروز مي‌دهد؛ کامويي متفاوت که مي‌نويسد: «زمان، زمان ماست که عاشق شويم و عشق را آنچنان نيرومند و مستدام بخواهيم که از فراز همه‌چيز عبور کنيم...»

کامو وقتي از ترس بازداشت به‌دست گشتاپو به روستايي پناه مي‌برد و مخفي مي‌شود، از انتظار و تمناي خويش به ماريا مي‌نويسد: «چشم‌انتظار چهره نازت يا سعي مي‌کنم تصورت کنم.» نويسنده اين جملات آلبر کامويي ا‌ست که در ابتداي کتاب «افسانه سيزيف» چنين نوشته است: «تنها يک مساله اساسي فلسفي واقعا جدي وجود دارد و آن‌هم خودکشي ا‌ست و اينکه آيا زندگي ارزش زيستن دارد يا به زحمت زيستنش مي‌ارزد؟» ولي وقتي براي ماريا مي‌نويسد، انگار کامويي ديگر است: «به‌نظرم روزهايي که به‌تازگي زيسته‌ام براي توجيه يک زندگي کافي‌ است.» شايد اينجا عشق آلبر کامو به ماريا کاسارس آغاز و جرقه‌اي باشد براي گذار از سيزيف‌‌گونگي به پرومته‌خواهي آثار بعدي او.

با آزادي فرانسه، فرانسين همسر کامو، به وي مي‌پيوندد و رابطه کامو و ماريا از هم مي‌گسلد. کامو در نامه خداحافظي مي‌نويسد: «تو قلبم را با خود خواهي داشت... اين تسکيني دروغين است، اما تنها چيزي‌ است که از دستم برمي‌آيد.» در اين ميان، در سال 1946، کامو نامه‌اي به ماريا مي‌فرستد که مرگ مادرش را به او تسليت بگويد. سرانجام در سال 1948، درست در سالگرد روزي که کامو و ماريا نخستين‌بار يکديگر را ديده‌اند، در پاريس باهم روبه‌رو مي‌شوند و ديگر از هم جدا نمي‌شوند و باز نامه‌ها از سرگرفته مي‌شود؛ چند نامه نخست باز هم از آن کامو است. کامو بي‌تابانه مي‌نويسد: «زندگي بدون هيچ نشانه‌اي از تو چقدر احمقانه است.» آري کامو دنبال نشانه‌هايي ا‌ست که زندگي را معنا ببخشد... پس از بيست‌وپنج نامه متوالي کامو، به اولين نامه‌ از ماريا در کتاب مي‌رسيم. ماريا نيز از عشق مي‌نويسد و وقايع روزمره‌اش، از اتفاقات و گاه از کتاب‌هايي که مي‌خواند. ماريا خطاب به کامو مي‌نويسد: «زندگي‌اي که شايد پوچ است، نيست؟» و اين‌گونه ماريا پوچي را از پيام‌آور پوچي خبر مي‌گيرد. ولي کامو ديگر آن کاموي ديگر نيست. لابه‌لاي مکاتباتشان با ماريا، کامو از «دريايي از ملاحت» سخن مي‌گويد که وقتي براي ماريا مي‌نويسد، وجودش را فرامي‌گيرد. کامو همچنان مانند نوشته‌هاي اوليه خود عاشق آفتاب و تئاتر است و حال از آتش عشقي سخن مي‌گويد که شعله آن ماريا است. کامويي که از پوچي زندگي مي‌نوشت و حيات را همچون قلوه‌سنگي زمخت تصور مي‌کرد که سيزيف بايد تا ابدالدهر به بالاي قله بغلتاند و بيهودگي را باز از سر بگيرد، اکنون از آتش سوزان عشق مي‌نويسد. شايد آتشي که در کتاب ديگرش، «عصيانگر»، اسطوره‌اي ديگر به‌نام پرومته آن را کشف مي‌کند، همان عشق باشد که آن‌ را به‌سوي انسان‌ها مي‌آورد و اميد را در دل انسان بيدار مي‌کند و انسان‌ها را عصيانگر مي‌کند...

کاموي عاشق در ميان نامه‌هاي عاشقانه‌اش نرم‌نرمک از اميد سخن مي‌گويد، آن‌هم به‌واسطه عشقش به ماريا. کامو در کمال بلاغت مي‌نويسد و از ماريا مي‌خواهد که بيشتر و بيشتر بنويسد. کامو نيک مي‌داند که عشق حسادت‌آور است و از ماريا مي‌خواهد تمام اتفاقات را وقتي از وي دور است برايش در نامه بنويسد و در نامه‌اي از فانتزي حسادت خود مي‌نويسد که در آن معشوق درِ اتاق خود را از درون مي‌بندد و در حبسي ابدي مي‌ماند. و اما ماريا، بازيگري که در برخي نمايشنامه‌هاي کامو بازي کرده و براي نگارش آنها با کامو همفکري کرده است، خسته کار و مسلول و رنجديده از دوري کامو، از اينکه نمي‌تواند به‌خوبي بنويسد شکوه مي‌کند و از زنداني‌‌شدنش در حصار کلمات شاکي‌ است، اما به کامو مي‌نويسد که منتظر پيشرفت‌هاي زباني او باشد. از‌ عشق نوشتن به هر دو نيرو مي‌دهد تا ادامه دهند و درد فراق آنان را از پا درنياورد.

کامو مي‌نويسد: «بدون نامه‌هايت قلبي در سينه ندارم!» و ماريا پاسخ مي‌دهد: «من به نوازش کلمات عاشقانه و به آرام‌شدن نياز داشتم.» آرامشِ بودن، بودن بدون حضور، بودن در قالب واژه‌ها، دست‌خط‌ها و کاغذها. نامه ذاتا از فراق است و نامه‌هاي عاشقانه‌ بيش از هر چيز از فراق سخن ‌مي‌گويند و از انتظار، انتظار ديدار مجدد و در اينجا از انتظار دريافت نامه‌اي جديد: «خوب مي‌دانم که براي رسيدن نامه به مقصدش نمي‌توان زمان دقيقي در نظر گرفت.» در عصر حاضر نامه‌ها تنها کاربردي اداري يافته و عشق و پيا‌م‌هاي عاشقانه در فضايي مجازي ردوبدل مي‌شود. شايد خوانش نامه‌هاي عاشقانه حال لطفي بيش از پيش داشته باشد. در زمان کامو و ماريا هم تلفن وجود داشت، ولي کامو از اينکه ماريا را پشت دستگاه تلفن عاشقانه صدا کند خوشش نمي‌آمد، و ماريا حتي نامه و تلفن را در عشق حقير مي‌يابد و به کامو مي‌نويسد: «نامه‌ها هم مثل تلفن به مفهوم حرف خيانت مي‌کنند.»

خوانندگان آثار کامو، وقتي دفتر يادداشت‌هاي کامو پس از مرگ منتشر شد، باز هم با همان کامويي روبه‌رو شدند که لابه‌لاي کتاب‌هايش مي‌شناختند. يادداشت‌هاي کامو تکه‌تکه و ازهم‌گسيخته و پر از اشارات به کارها و اتفاقات روزمره زندگي خويش بود و هيچ بندي انسجام خاصي نداشت. ولي حالا دوستداران کامو پس از انتشار اين نامه‌ها، با مردي روبه‌رو هستند که انگار تازه از گور خويش برخاسته و اين‌بار او را با سبک و سياقي متفاوت از آنچه هميشه مي‌نوشت نظاره مي‌کنند. اينک کامو همچون سيزيف و پرومته آثارش خود نيز به اسطوره‌ بدل شده است؛ اسطوره عشق.

کتاب «خطاب به عشق» دفتر اول است از مکاتبات کامو و ماريا کاسارس که به‌ همت فرهنگ نشر نو منتشر شد و مترجم کتاب، زهرا خانلو، نويد سه جلد ديگر را داده که به‌ترتيب توالي زماني نگارش نامه‌ها مجلد شده‌اند. در مقدمه مترجم، تاريخ نامه‌ها تا پايان سال 1959 است؛ يعني چند روز قبل از مرگ کامو. حال چاره‌اي نيست جز منتظرماندن، انتظاري شايد از جنس انتظار رسيدن نامه او، تا دفاتر ديگر اين مجموعه منتشر شوند و ما بتوانيم شيفته‌وار نامه‌هاي عاشقانه‌اي را بخوانيم که با نثري شيوا در احساس و انديشه غوطه‌ورمان کنند. آن‌طور که کامو به ماريا مي‌نويسد «عشق، ماريا، جهان را فتح نمي‌کند، اما خودش را چرا. تو خوب مي‌داني، تو که قلبت چنين سزاوار ستايش است، که ما خوف‌انگيزترين دشمنان خودمان هستيم...» يا «آنچه درباره‌اش با تو حرف نمي‌زنم، خودت مي‌داني، اين ازهم‌گسيختگي‌ست که در آن افتاده‌ايم، اين رنج‌کشيدن از رنج‌دادن است، ناتواني در خوشبخت نگه‌داشتن کسي که از همه دنيا بيشتر دوستش داريم...» و يا آن‌طور که ماريا به کامو مي‌نويسد: «همه‌جا تو را مي‌خواهم، تمامت را، تمام تمامت را، تو را براي هميشه مي‌خواهم. بله، هميشه. و نه که بگويند «اگر..» يا «شايد...» يا «به شرط اينکه...». تو را مي‌خواهم. مي‌دانم، اين نياز است و من قلبم را، تمام روحم را، تمام خواست و اراده‌ام را، و حتي اگر لازم شود تمام بي‌رحمي‌ام را در راه داشتنت خواهم گذاشت...»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی