جولين بارنز نهتنها در دنياي انگليسيزبان، که در دنياي فرانسويزبان نيز نام بزرگي است؛ نويسندهاي با «نشان هنر و ادب فرانسه» که خود را وامدار و متاثر از گوستاو فلوبر ميداند و علاقهاش به فلوبر تا آنجا است که رماني بهنام «طوطي فلوبر» مينويسد در رثاي يکي از بزرگترين نويسندههاي جهان که يکي از مهمترين شخصيتهاي تاريخ ادبيات يعني اِما بووآري را خلق کرده. اين رمان در فرانسه براي بارنز جايزه مديسي را به ارمغان ميآورد.
وقتي خبرنگار پاريسريويو از او ميپرسد که «آيا از تاثير اين نويسنده بزرگ آگاه بوديد؟» پاسخ ميدهد: «بله، ولي بااينحال رمانهاي فلوبري نمينويسم.
ايمنترين کار آن است که پيشکسوتي داشته باشي که نهتنها خارجي، بلکه مرده، و ترجيحا مدتها پيش در بستر خاک آرميده است. من آثار فلوبر را کاملا ميستايم، نامههاي او را چنان ميخوانم انگار که به خود من نوشته، و همين ديروز پست شده. توجه او به اينکه رمان چه کارها ميتواند کند و چگونه ميتواند کند، و اينکه رابطه دروني هنر و جامعه لايزال است. او سوالهاي عمده زيباييشناختي و حرفهاي مطرح ميکند و به صداي رسا جواب ميدهد. من با بسياري از پاسخهاي او موافقم، ولي يک داستاننويس انگليسي قرن بيستويکم هستم، و هنگامي که برابر کامپيوترم مينشينم، اشارهام به هيچوجه مستقيم يا آگاهانه به مرد فرانسوي بزرگي نيست که در قرن نوزدهم با قلم پر غاز داستان مينوشت. رمان، مانند فنآوري، پيشرفته است، از اين گذشته، فلوبر همچون فلوبر مينوشت، و سودي ندارد کس ديگري اين کار را کند.»
اما شايد تا پيش از «درک يک پايان»، جولين بارنز را بتوان نويسندهاي به شمار آورد، که ناکامياش را در «طوطي فلوبر» از زبان راوي اولشخص روايت ميکند. ناکامياي که سرانجام با جايزه بوکر که پيش از اين سهبار برايش نامزد شده بود از او نويسندهاي ساخت که به قول خودش، در اين سن، حالا ميتواند رمانهاي پختهتري بنويسد.
«درک يک پايان»، اوج چهار دهه نوشتن جولين بارنز است: او تا پيش از «درک يک پايان»، ده رمان نوشته بود و پس از آن هم دو رمان نوشت. ميتوان «درک يک پايان» را نقطه تلاقي قبل و بعد آثار او به شمار آورد، آنطور که خود رمان نيز از زمان کمک ميگيرد براي بازخواني خاطرات. «درک يک پايان» رماني است درباره خاطره که داستان توني وبستر را روايت ميکند؛ مردي ميانسال که گذشتهاش را ميکاود. توني وبستر عاديبودن زندگياش را پذيرفته: کار و بازنشستگي، ازدواج و طلاقي دوستانه. اما او هم مثل ما جوانياش را درون خود نگه داشته و به سالخوردگي رسيده است. مهمترين واقعه عمرش دوستي با آدريان تيزهوش و مستعد فاجعه است، مريد آلبر کامو. چهلسال بعد دفتر خاطرات همين دوست که طبق وصيتنامه به او واگذار شده، او را برميانگيزد تا زندگي خود را بازخواني کند. همين رويکرد زمان، در اثر بعدي بارنز نيز خود را نشان ميدهد: «هياهوي زمان»؛ بارنز در اين کتاب سراغ ديميتري شوستاکوويچ آهنگساز مشهور روس ميرود و به زندگي و رابطهاي که با قدرت داشته پرداخته است. شوستاکوويچ زندگي پرفرازونشيبي داشته و بهواسطه زندگياش در جنگ و استعدادهايي که داشته مورد توجه دولت، بهخصوص استالين و خروشچف بوده است.
«درک يک پايان» را بايد شاهکار جولين بارنز دانست که نام او را از مرزهاي انگليسيزبان و فرانسهزبان به سراسر دنيا کشاند، از جمله فارسي. همين جايزه بوکر بود که موجب شد تا او با ترجمه «درک يک پايان» به خواننده فارسيزبان معرفي شود؛ آنهم با ترجمه حسن کامشاد: «ما در زمان بسر ميبريم... زمان ما را در خود ميگيرد و شکل ميدهد- اما من هيچگاه احساس نکردهام که زمان را چندان خوب ميفهمم... منظورم زمان عادي است؛ زمان روزمره، که به شهادت ساعت ديواري و ساعت مچي، منظم ميگذرد؛ تيکتاک. چيزي موجهتر از عقربه ثانيهشمار سراغ داريد؟ و با وجود اين، کوچکترين لذت يا کوچکترين درد کافي است تا انعطافپذيري زمان را به ما بياموزد. برخي هيجانها به زمان شتاب ميبخشند، بعضي آن را کُند ميکنند؛ و گاه نيز زماني غيبش ميزند- تا دم واپسين که بهراستي ناپديد ميشود تا ديگر بازنگردد. من آنقدرها دلبسته مدرسه نيستم و حسرت آن روزها را نميخورم. اما در مدرسه بود که همهچيز آغاز شد، پس ناگزير بايد به عقب برگردم و نگاهي به چند حادثه بياندازم که حالا بهصورت حکايت واقعي درآمدهاند، بهصورت خاطرههايي شبيه بهواقع که زمان آنها را تغيير شکل داده و به قطعيت مبدل کرده. اگر هم ديگر نتوانم از چيزهايي که واقعا رخ داد مطمئن باشم، دستکم ميتوانم نسبت به تاثيرات ذهني برجامانده از آنها صادق باشم. بيش از اين از من ساخته نيست. ما سه نفر بوديم، و آنوقت او چهارميمان شد.»