شما پس از سهبار ناکامي، برنده جايزه بوکر سال 2011 شديد. بهعنوان کسي که تعداد زيادي کتاب نوشته، بردن جوايز از چه جهاتي ميتواند حائز اهميت باشد؟
جايزه بوکر نفوذي جهاني دارد. اين بدان معناست که خوانندگاني که تاکنون درباره من نشنيدهاند، با خود فکر کنند «به او شانسي خواهيم داد» و امکانش هست که از کتابم لذت ببرند. بهاينترتيب متوجه خواهند شد، کتابهايي وجود دارد که ميتوان نگاهي به آنها انداخت. من تاکنون بيست کتاب نوشتهام. درنتيجه بردن هيچجايزهاي در اين مرحله از زندگيام نميتواند روش نوشتن من يا ديدگاهم به زيستن را تغيير دهد. اما جوايز ميتوانند بهمعناي خوانندگان بيشتر باشند.
در رمان «درک يک پايان» به مردي ميانسال ميپردازيد که يک زندگي عادي دارد، اما در پي اتفاقي مجبور به کاوش در گذشته خويش ميشود، هنگام خواندن کتاب فکر کردم، که او نگاهي بسيار دور به گذشته دارد، سالهاي زيادي به عقب بازميگردد، اما تمام اينها در کتابي کمحجم جاي گرفته است. شما قصد کشف يک زندگي را داشتيد يا توضيح چگونگي درک زندگي شخص توسط خودش؟ هدف اصلي شما چه بود؟
ميخواستم کتابي درباره زمان و خاطره بنويسم. درباره آنچه زمان بر سر خاطرات ميآورد، اينکه چگونه آن را تغيير ميدهد و همانطور کاري که خاطرات با زمان ميکنند. «درک يک پايان» کتابي است راجع به کشف بزنگاهي خاص از زندگي؛ جايي که ميفهميد تمام آن اصولي که هميشه صحيح ميپنداشتيد، سراسر اشتباه بودهاند. من چندسال پيش به اين فکر افتادم و البته اين موضوعي است که با بالاتررفتن سن به سراغتان ميآيد. شما خاطرات خود را داريد، همچنين داستاني که همواره از زندگيتان براي خود تعريف ميکنيد. داستانهايي که گاه يقيني درباره صحت وقوعشان وجود ندارد. ناگهان کسي از بيست يا سيسال قبل پيدا ميشود و تو متوجه ميشوي که باورهايت خيالي بيش نبودهاند. درباره گستردگي موضوعي داستان در مقايسه با حجم کم کتاب هم بايد بگويم بهعنوان يک نويسنده، بعد از بلوغ در نوشتن بهتر ياد خواهيد گرفت که زمان را در دست بگيريد. نويسندگان هوشمند زيادي وجود دارند که آليس مونرو نويسنده بزرگ کانادايي يکي از آنهاست. او ميتواند تنها در سي صفحه به شما حس يک زندگي کامل را القا کند. کتاب قبلي خود من پانصد صفحه بود.
«فقط يک داستان»، داستان عشق ميان مردي جوان(پاول) و زني ميانسال(سوزان) است. از ميان شخصيتها، موقعيتشان و مضمون کتاب يا بيگناهي و تجارب کاراکترها، کدام يک ابتدا در ذهنتان شکل گرفت؟
قطعا موقعيت. همانطور که هميشه اتفاق ميافتد. من هرگز ذهنم را معطوف به خلق شخصيتهاي بيشمار نميکنم درحاليکه نميدانم برايشان چه روي خواهد داد. ابتدا راجع به چهار رکن اصلي يعني موقعيت، چالشها، گرههاي اخلاقي و احساسي فکر ميکنم. بعد از خود ميپرسم اين موقعيت براي چه کاراکتري در چه زمان يا مکاني پيش خواهد آمد؟ اين کتاب بهنوعي از دل «درک يک پايان» بيرون ميآيد که در آن موضوع عشق زني ميانسال و مردي جوان مطرح شده، درحاليکه هيچچيز از آن به زبان نميآيد. ما تنها قادريم آن را از بين عجيبترين شواهد کشف کنيم؛ جاييکه ميفهميم اين زوج متمايز از ديگرانند. اينبار قصد داشتم از زاويهاي جديد، از ديد اشخاص درگير اين چالش به موضوع نگاه کنم.
آيا عشق اول به شکلي منحصربهفرد دردناک، همهگير و بالقوه خطرناک است؟ خوانندگانتان ممکن است چنين فکري کنند.
در اين صورت خوانندگان حق دارند. هر عشقي ميتواند فراگير و خطرناک باشد. شما تمام قلبتان را در دستهاي فرد ديگري ميگذاريد و قدرتي باورنکردني براي ايجاد درد از هر جنس را به او اعطا ميکنيد. اسمش را تفويض ميگذارم. اما نگاهي منطقي راجع به اولين عشق وجود دارد که شما چيزي براي مقايسه با آن نداريد. هيچچيز نميدانيد درحاليکه گمان ميکنيد همهچيز ميدانيد و اين مصيبتبار است. تورگنيف را به خاطر آوريد. او يکي از بزرگترين نويسندگان جهان است و آثارش موضوعيت عشق دارند که از رويدادهاي روزگار جوانياش الهام گرفته شدهاند. او در سن سيزدهسالگي درگير رابطهاي کوتاه و آتشين با زني حدودا بيستساله ميشود. پاول در داستان ميگويد: «عشق اول براي هميشه به زندگي ثبات ميبخشد و آن را به الگويي ناب بدل ميکند.» سخت است احتياط و تمايل او به داشتن حاشيه امن را ناشي از تجربه عشقش ندانيم.
نميتوان گفت پاول يک راوي غيرقابل اعتماد است. اما خواننده را به اين باور ميرساند که نميتوان به حافظه اعتماد کرد؛ زيرا رويدادهايي را که او شرح ميدهد، در واقع تمام ماجرا نيستند.
من پاول را روايتگري سطحي و غيرقابل اطمينان نميدانم. او سعي ميکند حقيقت را نشان دهد. هرچند اين فقط بخشي از چيزي باشد که قادر است ببيند، همانطور که براي هرکس پيش ميآيد. او سعي دارد روايتي شرافتمندانه ارائه دهد، تا به واقعيت و به سوزان احترام گذاشته باشد. اما به خوانندگان هشدار ميدهد که شايد ناخواسته تسليم تخيلاتش شده باشد. کارکرد حافظه خطي نيست. متغير است و اتفاقات را بيشتر بر مبناي اولويتهايش طبقهبندي ميکند تا ترتيب وقوع آنها. اين فوقالعاده است، اما فاقد سنديت. تنها ميتواند راهنمايي بر احساسات گذشته باشد.
در مورد سوزان چطور؟ ما او را فقط از نگاه پاول ميبينيم، انگار که او، هم حاضر است و هم غايب.
او زني متعلق به عصر و طبقه اجتماعي خود است. ذاتا باهوش، بامزه و خوشبين، درعينحال محروممانده از تحصيل که تلاش ميکند راهش را به دنيايي باز کند که مردان قوانينش را نوشتهاند. او هيچ تمايلي به قبول اين محدوديتها ندارد. همين موضوع سوزان را در برابر فشارها و ناسازگاريها آسيبپذير ميسازد. پاول تا آنجا که ميتواند به توصيف او ميپردازد. اما او سوزان را با چشمهاي مردي عاشق ميبيند. از اينرو، آنچه او ميبيند کامل نيست. انگار که غايب است؛ زيرا بيشتر در دنيايي که خود واقعياش را در آن مييابد غرق شده است؛ همانطور که بسياري از زنها چنين بودهاند و همچنان هستند.
فکر ميکنيد داستان سوزان و پاول دستخوش چه تغييراتي ميشد اگر شما بهجاي هفتادسالگي آن را بهعنوان رماننويسي بيست يا سيساله مينوشتيد؟
فکر کنم داستاني که حالا نوشتهام بهتر از کار درآمده. فکر نميکنم در دهه سوم و چهارم عمر ميتوانستم زندگي را آنگونه که هست ببينم. هرچه از فصلهاي بيشتري عبور کنيد، بهعنوان نويسنده از بسياري جهات رشد خواهيد کرد و بهتر قادريد شخصيتهاي کتابتان را در طول زمان ترسيم کنيد. بعضي نويسندگان از همان ابتدا هم ميتوانند چنين کنند. اين توانايي شايد مخصوص نويسندگان داستانهاي کوتاه است، اما به مرور زمان رماننويسان هم آن را ميآموزند.
تعبير شما از «حقيقتگويي» چيست؟
از ديد من يک کتاب خوب صرفنظر از اجزاي کيفي آن؛ همچون راوي قوي، شخصيتپردازي مناسب، محتواي داستان و غيره، بايد کتابي باشد که دنيا را بهگونهاي شرح دهد که پيش از آن روايت نشده و حصول اين امر مستلزم گفتن حقايقي جديد است. درباره جامعه، سياست، زندگي افراد و اينکه احساسات به کدام سمت هدايت ميشوند. گفتن چنين واقعياتي درگذشته چندان ممکن نبود. بهخصوص از طريق خبرگزاريهاي رسمي و ارگانهاي حکومتي از مجلات گرفته تا تلويزيون. مردمي که مادام بووآري را محکوم کردند و اعمالش را شرمآور دانستند، حقانيت او را در چنان جامعهاي مورد قضاوت قرار ميدادند. شجاعت چنين پذيرشي در هيچجا مگر ادبيات دستيافتني نبود. به همين دليل در آن زمان رماني خطرناک محسوب ميشد. نوعي از هنجارشکني در ادبيات وجود دارد، که بخشي از شکوه و عظمت آن است. اين تابوها از جامعهاي به جامعه ديگر متفاوتاند. در سيستمي سرکوبگر، ادبيات حقيقتگو اهميت بيشتر مييابد. حتي از ديد هنري هم ارزش والاتري دارد.
ادبيات ميتواند شکلهاي زيادي به خود بگيرد؛ مقاله، شعر، داستان، کتاب و مطبوعات، که همه تلاش در گفتن حقيقت دارند. شما روزنامهنگار و منتقد توانايي بوديد. چه شد براي ادامه کارتان داستان را انتخاب کرديد؟
اگر بخواهم صادق باشم بايد بگويم هنگامي که روزنامهنگاري ميکردم نسبت به حالا نوشتههايم کمتر رنگوبوي حقيقت داشت. من هردو را امتحان کردم و از هردو هم لذت بردم. زماني که در مطبوعات مينويسيد وظيفه شما اين است که مفاهيم را ساده کنيد و آن را براي خواننده قابل درک سازيد. درحاليکه بهعنوان رماننويس مسئوليتتان انعکاس کامل پيچيدگيهاي جهان است، بازتاب مسائلي که آنقدر شفاف نيستند که با خواندن روزنامهها به آن پي ببريم. هدف، خلق متني است که با خواندن دوباره آن لايههاي جديدي از حقيقت آشکار شود.
جايي در مورد رمان «طوطي فلوبر» بيان کردهايد: «پيچيدهسازي داستان براي رماننويس بسيار ساده است و او بهراحتي ميتواند خوانندهاش را گمراه کند.» اين گفته به آن معناست که شما مرزي ظريف بين واقعيات معتبرِ زندگي فلوبر و عناصر ساختگي و تخيلي ايجاد کردهايد. بااينحال بهنظر ميرسد خوانندگانتان را تا حدي سردرگم ميکنيد خصوصا هنگامي که جريانات متناقضي را کنار هم ميچينيد. شما به وقايعي در چند مقطع زماني اشاره ميکنيد. سپس بدون ارائه منبعي موثق ما را به سمت جزئيات بيشتري سوق ميدهيد؛ مثلا در مورد رابطه فلوبر و لوييز کوله.
فکر ميکنم اين موضوع در مورد خوانندگان آکادميک مصداق داشته باشد. يعني آنها را کمي گيج کرده باشم. برادرم يک فيلسوف است و ذهني منطقي و استدلالگر دارد. زماني که «طوطي فلوبر» را خواند در نامهاي به من نوشت «از رمانت بسيار لذت بردم اما متوجه نشدم چه چيز درست است و چه چيز نه.» همانطور که گفتم گمراهکردن مخاطب بهوسيله پيچيدهسازي داستان، کاري ساده است. من قوانين بازي را برهم زدم و سعي کردم تاجاييکه ميشود موضوع را براي مخاطب روشن کنم. بهنظرم تمام اطلاعاتي که شخصيت اصلي در مورد فلوبر به شما ميدهد درست است يا حداقل به درستترين شکلي که از عهده راوي و من برميآمده. من واقفم شايد يک يا دو اشتباه در کتاب باشد که حتما خوانندهاي آن را خواهد يافت. اما بايد توجه داشت، راوي شخصيتي تخيلي است، درنتيجه هرکس که با او ملاقات ميکند هم شخصيتي داستاني خواهد بود. بهجز پايانبندي که احساس کردم زمانش رسيده تا واقعيت و روايت، رودررو شوند و اين هنگامي است که کاراکتري حقيقي را وارد داستان کردم که معناي طوطي را تا جاي ممکن براي من و راوي روشن کرد.
آيا مطالعه روانشناسي و فلسفه و سياست در ديدگاههاي شما تغيير ايجاد کرده، و وجه تمايزي براي شما محسوب ميشود؟
ماجرا اين نيست. موضوع اين است که در سنين جواني انسان بهدنبال کارهاي پرهيجانتر و عناوين دهنپرکن است. من هم گمان ميکردم ادبيات، کار پيرمردها است و جوانها بايد بهدنبال کارهاي سطح بالاتري مثل سياست و فلسفه بروند. اما اين تبوتاب خوابيد و من با جادوي ادبيات آشنا شدم و از انديشه خام جواني شرمسار.
بسياري از نويسندگان بزرگ در آثارشان از مفاهيم فلسفي و روانشناسي استفاده کردهاند. مثلا شوپنهاور بر اين باور است که از يک کتاب داستايفسکي بيش از تمام کتابهاي روانشناسي ميتوان آموخت.
دقيقا به همين دليل است که رمان هرگز نميميرد؛ زيرا جايگزيني براي آن وجود ندارد. حتي سينما با تمام امکانات و جذابيتهايش، قادر نيست همپايه ادبيات پيچيدگيهاي درون انسان را تصوير کند. يکبار دوست روانکاوم به من گفت: تعريف شکسپير از واژه جنون دقيقا به همان شکلي است که نشانههاي بالينياش را در بيماران مبتلا مشاهده کرده است.
در رمان «هياهوي زمان» شما بهنوعي، تنهايي شوستاکويچ و تنهايي استالين را به تصوير کشيدهايد. کداميک تنهاتر بودند؟
موسيقي خارقالعاده اين هنرمند مرا به خلسه ميبرد. حتي تصوير روي جلد؛ شوستاکويچ غمگين را که با چمداني در دست به انتظار سفر واپسين به سمت مرگ ميرود، انگار در خواب ديده بودم. چگونه امکان دارد هنرمندي که هر لحظه از زندگي و هنرش، فراتر از هزاران سياستمدار است در دادگاهي محکوم و از فعاليت منع شود! نگاه شوستاکويچ و تنهايي او گويي که استالينها را در طول تاريخ، به سخره گرفته است. هنرمند ممکن است تنهايي، فقر، تبعيد، شکنجه و مرگ را تجربه کند؛ اما در تاريخ تنها نيست. استالين امروز تنهاست مانند تمام کساني که اصالت هنر را درک نميکنند و محکوم به فنا هستند.