بستن

این شایعه‌های لعنتی!

این شایعه‌های لعنتی!
شهرزاد خان محمدی

برادرم با عصبانيت وارد خانه شد و كيف و وسايلش را گوشه‌‌اي پرت کرد.

(البته اين کار‌ هر روزش است اما آن‌روز با شدت بيشتري عمل‌ پرتاب را انجام داد!)

پرسيدم: «چي شده؟»

گفت: «لعنت به اين شايعه‌ها!»

خواهرم از اتاقش بيرون آمد و ‌گفت: «شايعه ازدواج من را که در فاميل پخش شده مي‌گويي؟»

برادرم گفت: «چرا بايد آن را بگويم؟ به من چه‌ربطي دارد اين موضوع.»

خواهرم گفت: «دل‌مان خوش است برادر داريم.»

براي اينکه بحث بين آنها را جمع کنم، گفتم: «شايعه طلاق اقدس‌خانم را مي‌گويي؟»

گفت: «اقدس خانم کيه؟ اين چه سوالاتي‌ست؟ ازدواج و طلاق هم‌ مگر شد شايعه؟ اينها در برابر شايعه‌اي که زندگي من‌رو تحت شعاع قرار داده هيچي نيستند!»

گفتم: «نکند شايعه بازگشت عادل فردوسي‌پور به تلويزيون را مي‌گويي؟»

گفت: «کاش بازگشتش شايعه نبود و واقعيت داشت اما منظورم اصلا اون نيست.»

گفتم: «پس چي‌شده که از آن هم برايت بدتر است؟ عادل که مجري مورد علاقه‌ات بود.»

گفت: «چندسال از عمرم را هدر داده‌ام براي يک خبر پوچ که الان فهميده‌ام شايعه است، هيچ‌کس نمي‌تواند حال من را درک کند.»

خواهرم گفت: «خودت بگو‌ کدام شايعه را مي‌گويي؟»

برادرم اشک‌هايش را با آستينش پاک کرد و گفت: «يادتونه مي‌گفتم هر کسي در کنکور رتبه بياورد از سربازي معاف مي‌شود؟»

گفتم: «آره. خب حالا چه اتفاقي افتاده؟»

گفت: «شايعه بود مي‌فهمي شايعه؟»

خواهرم گفت: «يک‌جوري مي‌گويي چندسال از زندگي‌ات تباه شد که انگار رتبه‌ آورده‌اي!»

من گفتم: «جزو رتبه‌هاي برتر است ديگر! از آخر البته!»

من و‌ خواهرم به‌هم نگاه کر‌ديم و زديم زير خنده.

برادرم گفت: «تقصير من است که دارم با شما درددل مي‌کنم.»

من گفتم: «خب بگو از چه ناراحتي؟ تو که رتبه نياوردي که بخواي از شايعه‌بودن اين خبر، غصه بخوري!»

گفت: «چه ربطي دارد؟! رتبه نياوردم اما تلاش که کردم! رتبه نياوردم اما زندگي‌ام را که روي اين شايعه تنظيم کردم! رتبه نياوردم اما دلم را که به اين خبر، خوش کردم.»

خواهرم گفت: «از کدام تلاش حرف مي‌زني دقيقا؟ تو ‌که يک‌شب قبل از کنکور فهميدي کنکور داري! ما در اين مدت يکبار هم نديديم تو دستت کتاب بگيري و درس بخواني.»

برادرم گفت: «مگر تلاش فقط درس خواندن است؟ تو نمي‌داني، اينکه تا لحظه ‌آخر با تمام بي‌حوصلگي و بيکاري سر جلسه بماني چقدر سخت و زجرآور است!»

من گفتم: «تو که پاسخنامه‌ات را خالي گذاشته بودي! چه دليلي داشت تا لحظه آخر بنشيني سر جلسه.»

خواهرم گفت: «شايد منتظر بوده پاسخنامه خودش الکي يهو پرشود!»

برادرم قيافه‌اش را رو به خواهرم طوري کرد که يعني تو چقدر بي‌مزه، مسخره و خنده‌نداري!(متضاد خنده‌‌دار چه مي‌شود؟)

برادرم از جايش بلند شد و‌ گفت: «در اين خانه هيچ‌کس حال من را درک‌نمي‌کند. من بروم ببينم مي‌توانم يک‌جايي را پيدا کنم که براي شايعه‌بودن خبر معافيت سربازي رتبه‌هاي برتر به آن اعتراض کنم يا نه.»

رفت و در را محکم پشت سرش بست.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی