بستن

نون تو صندوق عقبه!

نون تو صندوق عقبه!
فرزانه گلچین

مادرم زنگ زده و مي‌گويد که مادربزرگ حالش خوب نيست؛ حرف نمي‌زند. مي‌گويم:«خب آلزايمر داره. چيز جديدي نيست که.»

«چه ربطي به آلزايمر داره. قبلا حرف مي‌زد. الان انگار افسرده است. بيا اينجا، شايد تو رو ببينه، دوباره ياد خواهرشوهرش، عمه‌طلعت بيفته. اين نفرت، ميل مبارزه را توش زنده کنه.»

ميل مبارزه؟! اين ادبيات به مادرم نمي‌آيد. بوي حرف‌هاي خواهرم را مي‌دهد. خودم را تصور مي‌کنم که نقش سيبل براي پرتاب دارت را بازي مي‌کنم. لابد پرتاب دارت ورزش سبکي است براي سالمندان و فعاليت سبک براي مادربزرگ خوب است. ابرسياه بالاي سرم را پاک مي‌کنم و خودم را از سيبل بازمي‌کنم.

مي‌رويم خانه پدرم. مادربزرگ باز هم چيزي نمي‌گويد. ناگهان پدرم مي‌گويد: «مامان رو ببريم دهاتش. شايد روحيه‌اش خوب بشه.»

روستاي مادربزرگ در شمال است.

مي‌گويم: «واي تو تعطيلات؟! گزينه‌ پيش‌فرض تعطيلات براي تهراني‌ها، شماله. مي‌مونيم توي ترافيک.»

خواهرم و پسرم مي‌گويند: «آخ‌جون، دريا!»

از قيافه شوهرم ماتم مي‌بارد. تا مي‌خواهم به پسرم بگويم که ما نمي‌رويم، پدرم انگشتش را مي‌گيرد سمتم و مي‌گويد: «عمه‌طلعت مي‌ياد.»

راه افتاديم و ترافيک آن‌قدر شديد است که دوتا ماشين چسبيده به هم، مورچه‌وار حرکت مي‌کنند. خوشحالم حداقل شوهرم بعد از پدرشدن سنسورهاي ضد کولرش فعال‌نشده که ناگهان مي‌گويد توي ترافيک کولر روشن باشد به موتور ماشين فشار مي‌آيد و کولر را خاموش مي‌کند. پدرم پوست موزي توي دست چپش است و دستش را گذاشته روي پنجره. احساس مي‌کنم مي‌خواهد بيندازدش بيرون، بعد وانمود کند از دستش افتاده. دستم را دراز مي‌کنم و پوست موز را از دستش درمي‌آورم، مي‌اندازم توي پلاستيک زباله. خواهرم از پشت برايم لايک مي‌فرستد. بالاخره يک‌بار من را لايک کرد.‌ در جواب محبتش سايه‌بان روپنجره‌اي را مي‌گيرم سمتش: «بيا، بزن سمت خودت. آفتاب‌سوخته نشي.»

مي‌گويد: «با اين ترافيک که نمي‌رسيم شمال. اگه هم برسيم، فرصت نمي‌شه بريم دريا. حداقل صورتم بسوزه، جلوي دوستام بگم شمال رفتم.»

سايه‌بان را از دستم مي‌گيرد و ادامه مي‌دهد: «چه سايه‌بان شيکي! تناسبش با ماشين شما مثل اينه که بابا با پيژامه راه‌راهش توي خونه کفش چرم بپوشه. اين به 206 مي‌آد، با اون طراحي خاص 250ميليون دلاري صندوق‌عقبش.»

فکر مي‌کنم «طراحي خاص» را دارد تيکه مي‌اندازد يا جدي مي‌گويد؟ اما از آنجا که مانيفيست خواهرم در زندگي اين است که هرچيز گران‌تر، بهتر است، لابد دارد جدي مي‌گويد. پسرم در گوشم مي‌گويد گرسنه است. به خواهرم مي‌گويم: «نون تو صندوق‌عقبه.»

مي‌گويد: «به نظر من که شما بدبين هستيد. طراحي صندوق عقبش خاصه؛ هزينه‌اش زياد شده.»

مي‌گويم: «خاص؟ نون براي خوردن را مي‌گم. نگه‌ داريد. بچه گرسنه است.»

روي تابلو نوشته وارد منطقه استحفاظي گيلان شده‌ايم. ناگهان مادربزرگ حرف مي‌زند.

مي‌گويد: «طلعت، يه تيکه نون هم بده به من.» ادامه مي‌دهد: «ببين ملت آواره شده. چه ترافيکي!»

همه مي‌گوييم خدا را شکر و خوشحاليم. مادربزرگ دوباره سوار ماشين زمانش شده. اميدوارم طراحي ماشين زمانش خاص و اصولي باشد.

پيشنهاد مي‌کنم حالا که گيلان هم آمديم، مادربزرگ هم خوب شده، برگرديم. خواهرم که کاملا صورتش برنزه شده موافقت مي‌کند. دور مي‌زنيم سمت تهران و مسير بدون ترافيک را پيروزمندانه با سرعت کاملا مجاز مي‌رانيم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی