بستن

کنکور لاکچری!

کنکور لاکچری!
فرزانه گلچین

خيس عرق نشسته‌ايم توي ماشين بابا. مي‌خواهيم برويم خانه دايي. بابا در اعتراض به ‌اجبار مامان براي رفتن به خانه دايي، کولر روشن نمي‌کند. مامان سفارش کرده غر نزنيم تا بهانه دست بابا ندهيم. نگران اظهارنظرهاي پسرم هستم که اولي را مي‌گويد: «مامان، کولر ماشين با برق کار مي‌کنه؟ قبض برقش مي‌ياد در خونه؟»

خواهرم در گوشش مي‌گويد: «آره خاله، برقش خيلي گرونه. در موردش حرف نزن؛ ممکنه خانوادگي برق بگيريم.»

صداي آمبولانس مي‌آيد. مثل ما پشت ترافيک گير افتاده. عدالت اجتماعي يعني اين. همه با هم پشت ترافيک. انگار راننده‌ها از صداي آژير کلافه شده‌اند؛ نم‌نم راه بازمي‌کنند تا آمبولانس جلو بيفتد. پدرم مي‌اندازد پشت آمبولانس تا از ترافيک دربياييم. از کار پدرم کمي خجالت‌زده‌ام، اما شرشر عرق پسرم را که مي‌بينم بي‌خيال خجالت مي‌شوم.

مامان مي‌گويد: «جلوي قنادي نگه‌دار، دست‌خالي نريم.»

بابا مي‌گويد: «نمي‌شه، آمبولانس مي‌ره.»

مامان مي‌گويد: «خب بره، مگه ما دکتريم؟»

پدرم حرفي نمي‌زند. من در گوش مادرم مي‌گويم: «مامان گير نده، آمبولانس که تا خونه دايي نمي‌ياد. از پشت آمبولانس دراومديم مي‌خريم.»

مامان چون زورش به بابا نمي‌رسد برمي‌گردد به من چشم‌غره مي‌رود. آمبولانس مي‌رود، ما مي‌رويم. ما و آمبولانس از جلوي قنادي‌ها مي‌گذريم.

مادر به من مي‌گويد: «چرا داره با ما مي‌ياد؟! مگه نگفتي مسيرش يکي نيست؟»

«من که نمي‌دونم مريض کدوم خيابونه.»

ناگهان قسمت هميشه نگران و دلشوره‌اي مغز مادرم فعال مي‌شود: «واي نکنه براي داداشم اتفاقي افتاده؟!»

فقط يک خيابان تا خانه دايي مانده. قنادي‌ها تمام شد. آمبولانس همراه ما جلوي در آپارتمان دايي نگه مي‌دارد. يک نفر از آمبولانس پياده مي‌شود. مادرم مي‌گويد: «واي اين چرا پياده شد؟»

همه با هم مي‌رويم توي آسانسور. مادرم ديگر تحمل نمي‌کند. مي‌پرسد: «آقاي دکتر، شما کدام طبقه مي‌ريد؟»

مي‌گويد: «طبقه دهم.»

مادرم از حال مي‌رود. خانه دايي طبقه‌ دهم است.

خواهرم مي‌گويد: «آقاي دکتر يه کاري بکنين. اصلا شما چه‌جور اورژانسي هستيد وسايل پزشکي همراهتون نيست؟»

مرد مي‌گويد: «من که پزشک نيستم. دکتراي رياضي دارم.»

قيافه هاج‌وواج ما را که مي‌بيند ادامه مي‌دهد: «من مدرس کنکورم، پشت سرهم کلاس دارم. براي اينکه به‌موقع از اين کلاس به آن کلاس‌ برسم، آمبولانس کرايه مي‌کنم توي ترافيک نمونم!»

مي‌رسيم طبقه دهم. آقاي مدرس کنکور مي‌رود سمت يک واحد ديگر.

خواهرم مي‌گويد: «واسه من 35تومن فقط هزينه ثبت‌نام دادين. اينا فکر کنم 350ميليون خرج کنکور بچه‌شون کردن.»

مي‌گويم: «شب کنکور من برات دوتا مداد نرم سياه و پاک‌کن تازه هم خريدم. خودم با همون مداد دبيرستان رفتم سر جلسه.»

«باز تو مظلوم‌نمايي کردي کوزت!»

«مي‌خواستم يادآوري کنم خودت را با من مقايسه کني، اشتباهي نري توي فاز کوزت. کوزت ازلي‌ابدي اين خاندان منم.»

پدرم همان‌قدر که به قوانين راهنمايي‌ و ‌رانندگي بي‌اعتنا بود به اين اصل اعتقاد راسخ داشت؛ رايگان‌بودن تحصيل براي هر ايراني. به عدالت آموزشي هم اعتقاد داشت و مي‌گفت کنکور بايد fair play باشد. يعني ما و بچه‌هاي محروم‌ترين نقاط ايران بايد شرايط آموزشي يکساني داشته باشيم. پس از کلاس کنکور خبري نبود. غرق خاطرات کنکور هستم که پسرم همان‌طور که به پدرم نگاه مي‌کند مي‌پرسد: «اگه تو کوزت بودي تنارديه کي بود؟»

پدرم من را نگاه مي‌کند. خدا را شکر همان‌موقع دايي در آپارتمان را بازمي‌کند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی