«با چمداني کوچک» داستان موقعيت است. انگار که عکسي را از دورهاي به تماشا نشسته باشيم. از همان اولين جملات، روايت خواننده را پرت ميکند به وضعيتي پر از اضطراب و تشويش و دلهره. ريتم و ضربآهنگ روايت، اولين کلمات را ميگيرد و خود را بالا ميکشد و در ذهن خوانندهاش تلاطم ايجاد ميکند. «با چمداني کوچک» فشرده و منسجم و کارا، فضاي داستان را همچون خرنگي، که سرخياش شعله بگيرد و پيش برود تا عمق جان سفيدي، در دهان و ريه خواننده مينشيند و سنگينش ميکند و ذائقه و کامش را تلخ ميکند. انگار که صاعقهاي بزند و تصويري فراموششده با تمام جزئياتش دوباره جان بگيرد و از نو برابرش مجسم شود.
«با چمداني کوچک» داستاني است که با وجود کوتاهي، توصيفش را از فضاي جنگ بهخوبي و با جزئيات ميگشايد و در ذهن مينشاند. انگار که براي نشاندادن عمق حادثه، بيش از تفاسير دورودراز، به تصاويري زنده و واقعي نيازمنديم. به تصوير دخترکي چنان ترسيده که خودش را خيس ميکند و گردن پدر را طوري ميچسبد که پدر احساس خفگي کند. تصاويري که اضطراب و تخريب را در مغز خواننده مينشاند و در آن رسوخ ميکند: «صالح دست برد تا دختر را از خودش جدا کند. دختر رها نميشد. صالح گفت: «خفه شدم بابا.» يک آن حس کرد پهلويش گرم شد و خيس. از بوي تند و زنندهاي درهم شد و هيچي نگفت. نگاه کرد به زن. صداي آژير آمبولانسي بلند شده بود و همهمهاي گنگ از خيابان پشت سرشان ميآمد. زن گوش به صداي آژير خيره شد به خردهشيشههاي کف اتاق. صالح گفت: «رفتند.»
«با چمداني کوچک» داستاني است که قدرت کلمات را ميشناسد و تاثير ريتم و فضا را دريافته است. کلمات در اينجا به بمبهايي ميماند که از جنگندههاي ريتم سرازير ميشوند بر سطوري که خواننده در آن خود را بيپناه مييابد و نميداند در کجايش دراز بکشد که از ترکشها در امان ماند. با فروکشکردن صداي ممتد و کشدار آژير خطر، روايت ريتمش را شل ميکند تا خواننده از آن وحشت اوليه بيرون درآيد. پس از آن است که چشم نويسنده در فضاي کوچه و خيابان ميشود تا مقدار خرابي و وحشت دوان از پياش را دريابد.
غلامرضا رضايي ميداند که موثرافتادن آنچه را که ميخواهد در قلمش آورد، به ميزان فاصلهاي که از عمق ويراني ميگيرد بستگي دارد. راوي به خرابيهاي حاصل از انفجار ورود نميکند و روايتش را به آنجا که بمبها افتادهاند نميکشاند. نويسنده با حفظ فاصله از حادثه اصلي، به تصوير و توصيف تاثير فاجعه ميپردازد. امري که کمک ميکند پژواک واقعه پرطنينتر از خود واقعه شنيده شود و صداي انفجار بمبها، ديوار واقعنگري ذهن خواننده را درهم بشکند. آنچنان که تصور ميزان خرابي بمباران، در آينه روايت، مخربتر و ويرانگرتر از آنچه که هست ديده شود. داستان ميخواهد بازتاب دقيقي از فضاي دورانش را با خست و تنگدستي نشان دهد. مثلا ميخوانيم که: «زني مانتويي از کوچه روبهروي گاراژ مسافربري زد بيرون و دويد سمت اداره پست.» در اينجا بهکاربردن صفت مانتويي براي زن، اشاره ظريفي است به چادريبودن بيشتر زنان در آن دوران. حتي اگر در تمام داستان هم توصيفي از زني چادري را نخوانيم و نشنويم. انگار که نويسنده در نگاهي مستند و مشاهدهگر، روايت و داستان را پيش مياندازد و دلهره و تشويش را پي ميگيرد. امري که البته از جذبه و سرعت خواندن نميکاهد و آن شدت و فشار رو به جلو کلمات را کم نميکند. در مقابل اما نويسنده تصويري نزديک و واضح و بيواسطه را در برابر خواننده ميگذارد تا بتواند اين شاخه بريده و جداشده از درخت روايت جنگ را بار دهد و کليت درختش را بازآفريند.
داستان در دل تصوير واقعگرايانهاي که ميآفريند، روندي نمادين را هم رشد ميدهد: در انتهاي داستان، آن زوج جواني که به ديدن همسايه آمده بودند، به ناگاه به پيرمرد و پيرزني تبديل ميشوند؛ تصويري تکاندهنده و شُکآور. در اينجا روايت در خودش گودالي حفر ميکند و همه قواعد پيشينش را چال ميکند. سپس همه آن ويراني را که تصوير کرده، بر سر آدمهايش ميريزاند: زن و مرد جوان به لحظهاي پير شدهاند. جنگ چنين است. پير ميکند. اين پيرمرد و پيرزن در انباري انتهاي داستان، تضادي شکلي و نمادين با دختر صالح در ابتداي داستان دارد. انگار که روايت ميخواهد نسلها را درنوردد و تاثير جنگ را در سيماي همه آدمها جستوجو کند.
«با چمداني کوچک» با وجود حجم کم و اندام لاغرش، شخصيتپردازي و پيرنگ را به خوبي در شکم خود جاي ميدهد. ميفهميم که صالح معلم است و ميدانيم که خانهاش چگونه است و ميخوانيم که رابطهاش با زن و دخترش از چه عياري است. همچنين تصويري واضح از همسايه و محله و رهگذرانش در اختيار داريم. اين همه بدون پرداختي مستقيم و از پس بوق کشدار آژير خطر و آن تصوير شلوغ و رعبآور و پرتعليق است که جان ميگيرد و به جنبوجوش ميافتد. گفتوگو با جوان راننده وانتبار و مرد و زن جوان مهمان همسايه هم شخصيت صالح را گوشت و استخوانيتر ميکند. غلامرضا رضايي همهچيز را با دقت چيدمان ميکند و طرح ميزند تا در زمان شروع حمله هوايي و شنيدن صداي انفجار، خرابي بيشتر ديده شود و ويراني عميقتر به چشم آيد.
در داستان مرتبا از سفر و رفتن ميخوانيم. نام داستان هم در درون خود اشارهاي به سفر دارد. اين سفر اما انگار در جاي ديگري قرار است که شروع شود. سفري که به تن و بدن زن و مرد جوان رخنه ميکند و آن دو را به يکباره پير ميکند. انگار هر که رفت و هر که ميخواهد برود، مصون است و تنها آنکه آمده است آسيب ميبيند.
شهر و جا و مکانش در هياهو و التهاب روايت بينام و نشان است. اما اشاره به حمله شيميايي و نوع بمباران و موقعيتي که جنگ و آدمها در آن قلم ميخورد، زمان و مکان را براي خواننده پر جوهر و شناسنامهدار کرده است. داستان جزئينگر است و اين ريزبيني و چشمگشودگي، به خوبي فضاي روايت را در شکل طبيعياش مينشاند. از گربهاي که خود را به ديوار ميمالد تا زن مانتويي که از خيابان ميگذرد و آسماني صاف و بمبهايي که به شهرداري و پست اصابت کرده است، همه، شهر را در نقشه و جغرافيا و تاريخش برجسته ميکند و دايرهاي سرخ به دورش ميکشد.
«با چمداني کوچک» داستاني است که مثل آدمي ترسيده از صدا و شدت انفجار، کمر خم ميکند و دو تکه ميشود: نيمي خانه و نيمي شهر. در خانه که آن بخش پرالتهاب داستان است، ارتباط صالح با خانوادهاش لحظهنگر و ملتهب و زنده و جاري روايت ميشود. در اينجا غبار جنگ روي سيماي خانواده مينشيند و ارتعاش انفجار تا درون اين سلول اجتماع ميلغزد. آن نيمه ديگر اما بر پوست محله و شهر و اجتماع انگشت ميکشد و تاول و زخم و خراش افتاده به جانش را لمس ميکند. اين دو پارگي، برشي است که در داستاني با اين حجم، هوشمندانه و ماهرانه به کار گرفته شده است.