حسن اصغري در رمان «وعدهگاه مرگ» يکبار ديگر به سراغ تاريخ سدههاي اخير رفته و شخصيتهاي داستاني خود را براساس چهرههاي تاريخي اين برههها ساخته است. کنکاش در تاريخ دو سده اخير ايران و بازتابدادن آن، همواره بخشي از دغدغههاي او بوده و اصغري بهعنوان داستاننويس سعي داشته نوشتههاي داستاني خود را از طريق فراهمآوردن مصالح از سير حوادث و ماجراهاي تاريخي در کنشگري شخصيتهاي نقشآفرين به سرانجام برساند و قرائت خود را با عملي واسازانه شکل دهد. از اين زاويه داستان و رمان او انباشتي از واقعيت صرف و تاريخي سپريشده نيست و يک بازآفريني از واقعيت است.
اصغري در مقام داستاننويس سعي دارد تاريخ را در ساحت داستاني خود پي گيرد و بيتوجه به فاکتها و نشانههاي تاريخي و زمان کرنومتريک حرکت داستاني خود را به جلو ببرد. اگر شخصيتهاي تاريخي موجه به سبب نقشآفريني مثبت و ويژهشان ارج و قربي داشته و عزيمتگاه اصغري در گزينش آنها بهعنوان کاراکتر اصلي به همين اعتبار بوده، اما اين امر هيچگاه مانع از تزريق نگاه تازه به کالبد و فضاي نوشتههاي داستانياش نشده و همواره شخصيتهاي تاريخي در داستانهايش به امروز پرتاب شده و او سعي ميکند اين واسازي را در کليت کار پي گيرد و در سير حرکت داستاني ادامه داده و عناصر برسازنده کلامي داستان را بر اين اساس در ساختار، مکان و زمان، کنش شخصيتها و... جاري سازد. از اين منظر است که در ذهن آشفته کاراکترهاي داستاني او با توجه به زمانپريشي انجامگرفته نبايد دنبال تاريخ تقويمي و روايت دقيق رخدادها از نظر موقعيت طبيعي و منطقي باشيم.
داستان او سخني رنگگرفته از تاريخ سپريشده است که روايت ميشود تا ديگربار در ذهن و زبان بنشيند و صدالبته به سبب ناپايداري و عدم قطعيت خود را در موقعيتي ديگر فروميريزد. به تعبير تزوتان تودروف در «بوطيقاي ساختارگرا»: «ترتيب زمان روايت سخن با ترتيب روايتشده داستان متوازن نيست و ناگزير در ترتيب وقايع پيشين و پسين تغيير به وجود ميآيد. دليل تغيير اين ترتيب در تفاوت ميان اين دو نوع زبان نهفته است. زمانمندي سخن تکساحتي است. زمانمندي داستان چندساحتي درنتيجه ناممکنبودگي زمانمندي به زمانپريشي ميانجامد.» اين بيان تودروف تفاوت دو روايت گذشتهنگر و آيندهنگر را تبيين ميکند که ميان نظم متني بر پايه روايت خطي و خشک تاريخي و نظم داستاني براساس روايت تخيلشده با شاخوبرگ فاصله مياندازد و در رمان «وعدهگاه مرگ» هم تلالو دارد.
در اين رمان، شخصيت تاريخي حيدرعمو اوغلي است که لباس تخيلشده داستاني نويسنده را بر تن دارد و ميخواهد مختصات اشارهرفته را با خود حمل کند و با قرارگرفتن در مرکز رمان روايتي نو و تازه از تاريخ را در قالب داستاني برسازد. حيدرِ «وعدهگاه مرگ» ديگر آن انسان با مختصات تاريخي تعريفشده و در مواردي قابل اندازهگيري نيست که با حرفه مهندسي برق وارد ايران ميشود و در برههاي حزب دموکرات را بنا مينهد و در برههاي ديگر براي ساختن بمب و منفجرکردنش حيدر بمبي لقب ميگيرد و باز در برههاي ديگر به سبب نقش ويژهاش در کميته ترور انگشتهاي اتهام به سويش اشاره ميرود. اين حيدر داستانيشده در رمان تاريخي محصول ذهن و زبان نويسندهاي است که شالودهشکني صورت داده است. حيدرعمو اوغلي رمان با تمهيد نويسنده پرتاب اينزماني شده و بار شخصيتي او در رمان چندساحتي است. از همان سطرهاي نخست رمان که بهجز دو فصل پاياني با زاويه ديد سومشخص محدود نگاشته شده، حيدرخان عمواوغلي مبارز در کنار آرمانخواهي دست به مکالمه با خود ميزند و در اين باخودگفتنهاي مستمر خود را با شلاق عشق مينوازد. او که بنا به سنت دلاوري و رزم در ميدان مبارزه قدم گذارده است و با اسطورههاي ايراني و اروپايي و پشتوانههاي ادبي جهان نظير شاهنامه فردوسي و اوديسه هومر خود را گرم نگه داشته، با نگاهي به درون خود رمان را ميآغازد و با نگاهي ديگرگونه درون را به بيرون پيوند ميزند...
حيدر سعي دارد قرائتهاي تازه و نويي از روند مبارزه، ناسيوناليسم، انترناسيوناليسم و... را در لابهلاي رمان ارائه دهد. در پايان رمان هم زماني که به پيشنهاد نريمان نريمانف صدر «اجتماعيون عاميون» به رفقاي حزب دموکرات در جنگل ميپيوندد، نويسنده با تندادن به يکي از چندين روايت باقيمانده از جنبش جنگل، مرگ حيدر را در کنار ياران سابق او از حزب دموکرات در ملاسرا توسط کيش درهاي(معينالرعايا) رقم ميزند.