دايي با عصبانيت زيرلب حرفهايي ميزد که هرچه بيشتر دقت ميکردم، بيشتر متوجه نميشدم چه ميگويد! برايش يک ليوان آب خنک آوردم؛ سوال پرسيدن از او با اين شرايط که آتش از چشمهايش زبانهميکشيد بسيار سخت بود. از او پرسيدم: «دايي، چيزي شده؟ چرا اينقدر عصباني هستي؟» چيزي نگفت.
گفتم: «لابد با زندايي دعوا کردهاي؟»
گفت: «کاش با او دعوايم شده بود.»
گفتم: «رئيست دستمزدت را نداده است؟»
گفت: «هنوز نميداني من رئيس خودم هستم؟ چطوري بايد به خودم دستمزد بدهم؟»
گفتم: «پس زندايي قهر کرده و رفته خانه پدرش.»
گفت: «باز هم که سوال تکراري!»
گفتم: «نکنه زندايي غذايي را که دوست نداري درست کرده است؟»
گفت: «ميشه اين زنداييات را بيخيال شوي؟ کاش مشكل اينهايي که ميگويي بود ولي نيست!»
با تعجب گفتم: «پس چيشده که ازاين آخرى هم بدتر است؟»
گفت: «در هر کاري که دست ميبرم، بدبياري ميآورم. اينحجم بدشانسي من واقعا قابل تحسين است.»
گفتم: «از ازدواج با زندايي پشيمان شدي؟»
گفت: «مثل اينکه تو بيشتر ميخواهي حرص مرا دربياوري! چرا فکرميکني همه مشکلات من به فهيمه مربوط ميشود؟»
گفتم: «پس خودت بگو چيشده؟»
گفت: «تصميم داشتم بعد از عمري، کار مکانيکي ماشين را کنار بگذارم و بروم توي کار پلاستيک!» با کنجکاوياي که کمي در آن فضولي هم موج ميزد، پرسيدم :«خب ؟ بعدش چه شد؟»
گفت: «اگر شما اجازه بدهي ميگويم.»
گفتم: «اين چهحرفيست داييجان؟ بفرماييد.»
گفت: «منظورم ايناست يکدقيقه ساکتشو بفهمم چي دارم ميگويم!»
گفتم: «من که چيزي نگفتم.»
گفت: «اين حاضرجوابي تو به کي رفته است؟»
گفتم: «همه ميگويند به شما رفتهام.»
مادرم از آشپزخانه بيرون آمد و گفت: «نهخير، تو به عمههايت رفتهاي!» گفتم:«اگه شما اينطوري ميگوييد حتما همينطور است!»
مامان گفت: «اين که (به من اشاره کرد) نتوانست مشکلت را حدس بزند. بگذار من بگويم؛ هميشه در حدسزدن برنده ميشوم.»
داييام با کلافگي گفت: «خواهرجان مشکل من برايتان شده سرگرمي؟ دخترت به اندازه کافي با حدسهايش کلافهام کرد. شما لطفا ادامه نده ، خودم ميگويم!»
گفتم: «داشتيد يک چيزهايي از پلاستيک ميگفتيد؟»
نگاهي از روي عصبانيت به من انداخت و گفت: «همانطور که گفتم ميخواستم بعد از يک عمر کار مکانيکي را کنار بگذارم و بروم در کار پلاستيک. در آنکار سرمايهگذاري کردم و ديگر چيزي نمانده بود که استارتش را بزنم، اما امروز خبري شنيدم که برايم اوج بدشانسي بود.»
مامان گفت: «چه خبري؟»
دايي گفت: «در خرمشهر كمپيني بهنام «نه به پلاستيك» تشکيل شده و استفاده از ظروف پلاستيك ممنوع شده است!» من با خوشحالي گفتم: «ديدي مامان! هي ميگويم پلاستيک علاوه بر اينکه بازيافت نميشود، سرطانزا هم است و نبايد ازش استفاده کني، باور نميكني!»
دايي گفت: «من هنوز وارد کار نشده، ورشکست شدهام؛ بعد اين به چه چيزهايي فکر ميکند.»
مامان رو به دايي گفت: «خب خرمشهر چه ربطي به تهران دارد؟ اينجا كه ممنوع نشده!»
دايي گفت: «فردا پسفردا اين کمپين به تهران هم ميرسد. هنوز همشهريهايمان را نشناختي؟ يک چالش در آن سر دنيا مشهور ميشود، مردم عين همان را انجام ميدهند، خرمشهر که ديگر نزديكمان است.»
مامان گفت: «الان که فکرميکنم منطقي به نظر ميآيد! حالا بايد چيکار کنيم؟»
دايي گفت: «من باختم را پذيرفتهام! چارهاي ندارم جز اينکه همرنگ جماعت شويم و بگوييم: نه به پلاستيک!»
و من و مادرم داييام را بهخاطر تسليمشدن وخداحافظيکردن در اوج، تشويق کرديم.