پرفسور کارولين مور درباره رمان «يک بخشش» معتقد است که توني موريسون در اين حکايت تاريخي بهترين و بدترينهاي خود را به نمايش گذاشته است. اين رمان در سال 2008(15سال پس از دريافت نوبل ادبيات) منتشر شد و عنوان يکي از ده کتاب برتر سال نيويورکتايمز را از آن خود کرد. واشنگتنپست، «يک بخشش» را در کنار رمان «دلبند»، رماني افسونگر، خيرهکننده و موفقيتي يگانه برميشمرد، و ميچيکو کاکوتاني منتقد برنده جايزه پوليتزر، درباره «يک بخشش» مينويسد: «اين رمان، جهان زيبا، وحشي و بيقانون آمريکا را در قرن هفدهم احضار ميکند، با همان نثر غنايي و ناپختهاي که موجب تمايز آن از رمان «دلبند» ميشود. «يک بخشش» روايت اندوهآور معصوميت از دسترفته و روياهاي ترکخورده است؛ بااينحال، يکي از فراموشنشدنيترين آثار توني موريسون به حساب ميآيد.»
بدون ترديد، تعصب نژادپرستانه و بردگي مهمترين تمهاي توني موريسون را تشکيل ميدهند؛ اما رمانهايش سختتر، شاعرانهتر، عجيبتر و بالاخره دمدميتر از اين حرفها است. بااينحال، برخي از قواي تخيلات وي گهگاه به شکل نقاط ضعفي درميآيند و به اين صورت است که «يک بخشش» هم نبوغ و هم کاستيهاي او را نشان ميدهد.
مشهورترين رمانهاي موريسون از دوران پس از جنگ کنتاکي شروع ميشوند و کاراکترهايي را از گذشتههاي دورتر شامل شده که خالصانه به سبک موريسون حرف ميزنند و اين زباني است که نه در دريا و نه روي زمين يافت نميشود. روش موريسون در ناديدهگيري نکات دقيق و ظريف تاريخي روي سندانهاي ايدئولوژي شکل گرفته است. او صداي ادبي خود را در عصري به دست آورد که علنا اعلام ميشد تمامي تاريخ را مردان سفيدپوست نوشتهاند و زبان انگليسي به شکل ابزاري است پدرسالارانه و ظلم نژادپرستانه که «آهنگريشده»(اصطلاح موريسون) است. از اينرو، نوشتن درباره گذشته از لحاظ «خاطره» اهميتي ندارد، بلکه «بازديد خاطره» محسوب ميشود به زباني با شکلگيري نياز دارد.
وقتي بازآفرينيهاي زباني وي اوج نگرفتند، زبان با عصايي زير بغل به سلسله اشارات بياني تهي و به همراه عبارت «مرا نگاه کن» تبديل شد. اما در بهترين وجه خود، موريسون اصطلاحي اصيل و پرمايه ميآفريند، ترکيبي از مهارت خود و يادآوري «سياهپوستانه». با اين کار، دنيايي داستانگونه ميسازد که از تاريخ مُرده حکايت ندارد، بلکه حکايتي زنده است.
مجددا در بهترين وجه خود، حکايات موريسون از آنجايي به موفقيت ميرسند که هرگز آنها را سادهانگارانه نمييابيد. بسياري از رمانهاي او بهواسطه بيان ظلم و پناهگاههاي ممکن پيچيدگي و قدرت شگرفي را به دست ميآورند.
در «يک بخشش»، موريسون به زماني پيش از رواج و گستردگي بردهداري مينگرد و سبک زندگي در مزرعهاي کوچک در شمال را به نمايش ميگذارد که يک بازرگان انگليسي هلنديتبار آن را اداره ميکند. داستان موريسون هرگز برگرفته از حقوق حاصله از مرور زمان نيست؛ همانطور که انسانهاي نيک- حتي اگر سفيدپوست باشند- در رمانهايش ديده ميشوند، هميشه امکان موانع بشري در راه تجاوز به حقوق ديگران وجود داشته است.
ممکن است سمبوليسم به ظاهر ساده بيابيد؛ اما چندشاخگي بشر اينطور نيست. احساسات در داستان موريسون جرياني عميق و پيچيده دارند و حاصل آنها در اين رمان قدرتمند، معيوب، و خلاق بهطور شکوهمندي دنبال ميشود.