«جنگ دوم سگ» رماني است که سعي دارد از پس دنيايي هنوز نيامده، تصوير فاجعهاي را که بر سر بشر آمده است نشان دهد. آينهاي که از بالا بازتاب تاريکي زيرين خويش است. رمان در قالبي تخيلي و فانتزي سعي ميکند تصويري شفاف و غماز از رفتارهاي غيرقابل درک بشري را نشان بدهد و بنمايد.
در فصل اول راشد، به تماشاي فيلمي مستند از گذشته مينشيند؛ گذشتهاي که براي خواننده زمان حالي جاري است. مستندي که ميخواهد تصوير و فضايي از آنچه را که در ادامه داستان ميخوانيم نشان دهد و خواننده را آماده پذيرش و ورود به فضايي کند که ترسيمش کرده است. مستند با شليک تانکي اتاق را به هوا ميبرد. وقايع از تلويزيون به داخل اتاق سرازير ميشود. گذشته آنچنان قدرتمند خود را نشان ميدهد که از قاب و مديوم تلويزيون بيرون ميزند. گذشته زندهتر و ويرانکنندهتر از حال است. بعدتر ميخوانيم که ميخواهند گذشته را پاک کنند و از حافظهها بزدايند و کتمانش کنند، اما اين گذشته است که درنهايت خود را تحميل ميکند. هرچند که در جايي از رمان ميخوانيم که اين گذشته نيست که تکرار ميشود، بلکه اين آدمها هستند که با ناديدهگرفتن گذشته اشتباهاتشان را تکرار ميکنند.
ابراهيم نصراله در «جنگ دوم سگ» زباني نقالگونه را براي روايت انتخاب ميکند. راوي پياپي از موضوعات مختلفي سخن ميگويد و جملههاي قصار ميسازد و برايش نمونههاي تاريخي مثال ميآورد. از آينده ميگويد و به گذشته بازميگردد و همچون گوينده خبر شبکههاي تلويزيوني عمل ميکند. در اينجاست که داستان ما را در قلعه مينشاند؛ جايي در ميان قلب اتفاقاتي که داستان را دربرميگيرد. ابراهيم نصراله روايتش را با زباني طنز و طعنهآميز پيش ميکشد. زباني که تراژدي را با روکش نازکي از طنز ميپوشاند تا قابل تحمل شود. انگار لايهاي خامه را روي حجمي از تلخاب کشيده باشند؛ تلخياي که به شيريني آميخته است.
لحن و زبان در اين رمان کلاسيک است. درست برخلاف روايت داستان که در آينده اتفاق ميافتد. اين تضادي است که در کتاب بسيار به چشم ميخورد. همچون تضاد تراژدي و کمدي. در بخشي از رمان، رئيس بيمارستاني که راشد در آن کار ميکند در جمع دوستانش خاطرهاي را تعريف ميکند که بسيار وحشتناک و غيرانساني است و او با لذت و حسي از کاميابي و در کمال آرامش بيانش ميکند. اين تصويري است که نويسنده ارائه ميدهد تا بدانيم در کدام دنيا پاي گذاشتهايم. ميتوان خواند و ديد که تصوير دهشتباري که از دنيايي غيرواقعي و تخيلي پيش چشم گذاشته ميشود، درواقع براي خواننده بسيار واقعي و ملموس است. رمان در دنيايي که توصيف ميکند و ميسازد، بيش از آنکه تلاش کند جريان تباهي يک جامعه را شرح دهد، اين کار را در آينه شخصيت راشد نشان ميدهد. کسي که در روايت با دقت به ريز و درشت رفتارها و شخصيتش پرداخت ميشود. درواقع ابراهيم نصراله با ساختن شهر و حکومتي جديد، به بررسي يک انسان ميپردازد و تمام آن دنياي برساخته را در آينه کردار او مينگرد. نويسنده همچون يک جامعهشناس، جامعهاي را توصيف ميکند تا بتواند روانشناسياش را پي بگيرد. راشد مخالفي شکنجهشده است که همه شکنجهها را تاب آورده است، اما در ادامه خود به مهرهاي از دستگاهي شکنجهگر تبديل ميشود.
وقتي که «سلام» همسر راشد، از جريان رابطه او با منشياش باخبر ميشود و آنها را غافلگير ميکند، تنها دغدغه و نگراني راشد اين است که اعتماد منشياش را از دست ندهد. آنچه نويسنده ميخواهد در چشم خوانندهاش بنشاند اين حقيقت است که آن چيزي که ويران شده است، بيش از محيطزيست و ساختار سياسي و اجتماعي جامعه، وجدان و انسانيت آدمي است که در سيستمي خودکامه ازهم ميپاشد. اين بخشي است که ابراهيم نصراله به آرامي و با نرمي آن را از ديگر بخشها برجستهتر ميکند. اينکه در چه فرآيندي و چگونه آدمهاي جامعهاي ميتوانند تبديل شوند به موجوداتي غيرانساني و چگونه جامعهاي تبديل به ناجامعه ميشود و هر فردي بر آن ميشود که تنها گليم خود را از آب بيرون بکشد و خم خويش را بگيرد.
در بسياري از ديالوگها، اول گفتوگو را ميخوانيم و پس از آن متوجه ميشويم که چه کسي سخن گفته است. با اين شيوه ترسيم فضاي آشفتهاي که روايت در پي آن است بهتر شکل ميگيرد و حس آشفتگي به خوبي به خواننده منتقل ميشود. انگار که حجمي از ناواضحي فضاي کتاب را دربربگيرد و ما از پي آن، سرمنشا اتفاقاتي را که در حال وقوع است گم کنيم. ابتدا چه کسي باعث شد؟ اين سوالي است که در تمامي داستان موج ميزند. گويي اتفاقات مثل سيلي ويرانگر فضاي شهر را دربرميگيرد و ويران ميکند و پيش ميرود.
پديده شب و تاريکي غليظي که هر روز بيشتر از پيش به شهر و جهان داستان تحميل ميشود، نمادي است از استبدادي پيشرونده که دامنهگستر و مخوف، بر سر و شانه مردم سنگيني ميکند. جامعه اما به آن خو ميگيرد و خود را تطبيق ميدهد. اين کنارآمدن و سازگاري را نويسنده گشودگياي ميداند براي پذيرش بلاهايي بيشتر.
در جايجاي کتاب شاهد اشتياق نويسنده به سينما و ستارههاي هاليوود هستيم. شيفتگي به چيزي که همان وجوه کاريزماتيک بدلي را دارد. درواقع بازيگران در حال ايفاي نقشي هستند که واقعي نيست. کمدي و تراژدي آنها اما در زندگي شخصيشان که رمان هم در گفتوگوها به آن اشاره ميکند، خريدار ندارد. اما در عالم سينما نقش آنها از چنان محبوبيتي برخوردار است که فيلمهاي قديمي بارها بازسازي ميشود و نقشها و قصههايشان مرتب تکثير و تکرار ميشود. در اين مسابقه شبيهسازي، بهراحتي جاي اصل و فرع تغيير ميکند و تشخيص اصل از بدل ناممکن ميشود. انگار که در چنين جامعهاي آنچه اهميت مييابد تنها صورت و شکل ماجرا است و باطن و حقيقت، امري فاقد ارزش است. يکسانسازياي خطرناک که مشکلات و معضلاتش همچون تيرگي و تاريکياي غليظ و عميق و جهانگستر، کل جوامع را دربرميگيرد و درگير ميکند.
هرچه فضاي داستان به انتها نزديکتر ميشود در خود هزارتو ميشود و ماجراهايش با شدت و مسلسلوار پيش ميرود، وحشت بزرگ حکومت آن است که ديکتاتور هم تکثير شده باشد. ديگر هر کسي ميتواند او باشد. اين ترسي است که کابوس ديکتاتور را دوچندان ميکند. همچنين کابوس جامعهاي کابوسزده را. رمان کمکم آن شکل هيولاگونهاش را نشان ميدهد و اتفاقات چنان پيش ميرود که خواننده، خواب راشد را هم ميتواند جزئي از اتفاقات طبيعي بپندارد. ديدار راشد با ديکتاتور، ديدار با خودش است. راشد در خواب به دست او کشته ميشود. اما آنجا نميميرد. در آن ارتفاع و آن حجم فشرده مهآلود که خواب راشد است ديگر چيزي از واقعيت باقي نميماند. واقعيت اما اين است که اين کابوس سياه، آينه رفتارمان است که تکرارش ميکنيم. انگار که در خود و افکار و نتيجه رفتارمان غلت ميزنيم و فروميغلتيم. هرچه کابوسها و اتفاقها وسيعتر و عميقتر و فانتزيتر ميشود، ابعاد رئاليستياش آشکارتر ميشود. در اوج رمان، موشکها و بمبها و خمپارهها محله و شهر را تبديل به ويرانهاي ميکنند؛ درست شبيه آنچه که اکنون در بخشهايي از خاورميانه ميبينيم. انگار اوج و شدت اتفاقاتي عجيب و غيرواقعي بايد به آن چيزي ختم شود که واقعيت انکارناپذير و طبيعي روزگار اين روزهاست: جنگ و ويراني.
آدمهاي «جنگ دوم سگ»، بهجز راشد و همسرش سلام، تقريبا همگي بينام هستند و بنا به شغل و کارکردشان نامگذاري ميشوند. گويي آن دو تصاويري رنگي هستند در فيلمي سياهوسفيد. آدمهايي شفاف در ميان انبوه افراد بيچهره. در رمان روابط و شخصيتها، بسته به موقعيت است که تعريف ميشود و پيش ميرود؛ موقعيتهايي که مرتبا تغيير ميکند و هيچگاه شکل ثابتي به خود نميگيرد. «جنگ دوم سگ» درنهايت، زخمي و جنونآميز به دور خويش ميپيچد. انگار که به ابتداي داستان بازميگردد. به همان راشدي که شکنجه شده بود. اين بازتوليد چيزي از دسترفته است. رسيدن به نقطه شروع. به درجازدگياي که زمان طيشده را با زباني کابوسگونه به درون ميکشد. به چرخشي از سقوط و دوباره سربرافراشتن. تاريخ اما در خودش تکرار نميشود، بلکه اين آدمها هستند که تاريخ را تکرار ميکنند.