بستن

زندگی همینه دیگه!

زندگی همینه دیگه!
روح انگیز شریفیان / گروه ادبیات و کتاب: یکی از موفق‌ترین نویسنده‌های مهاجر ایران، روح‌انگیز شریفیان(1320-تهران) است که آثارش را در ایران نشر می‌دهد و در این دو دهه آثارش یکی از پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی فارسی بوده. شریفیان با همان نخستین کتابش «چه کسی باور می‌کند رستم» جایزه گلشیری را برای بهترین رمان سال 82 از آن خود کرد. این رمان با ترجمه لطفعلی خُنجی به زبان انگلیسی نیز منتشر شده. «روزی که هزاربار عاشق شدم» کتاب دوم وی بود که با فاصله زمانی دوساله منتشر شد، و تجدید چاپ آن به هفت رسید. «کارت‌پستال» سومین اثر وی بود که در سال 87 منتشر شد و تاکنون ده‌‌بار تجدید چاپ شده. «آخرین رویا» رمان ماقبل آخر وی به چاپ سوم رسیده و «سال‌های شکسته» هم آخرین اثر او که در یک‌سال سه‌بار چاپ شده. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «زندگی همینه دیگه» است نوشته روح‌انگیز شریفیان که تصویر دیگری از انسان مهاجر جهان داستانی اوست.

تو مغازه، يه گوشه‌اي تکيه داده بودم به باقي چيزها. جام بد نبود، تو پر قو نبودم، اما اي‌ي‌ي، نه کاري بود و نه چيزي که بهش فکر کنم، يه کمي هم تنبل شده بودم و همان‌طور شب روز، و، روز شب مي‌شد و من لم داده بودم بي‌خيال. تا يه روز که اون مرد اومد و منو خريد. چند برام داد رو نمي‌دونم، اما حتما خيلي زياد نبود، چون که خيلي راحت پولو داد و منو گرفت و زد زير بغلش و گفت، مرسي آقا! روز خوبي داشته باشيد و از مغازه رفت بيرون.

هواي تازه که به‌هم خورد نفس بلندي کشيدم و توي دلم گفتم: به‌به! چشم‌هايم را به‌هم زدم تا به نور عادت کنم و باز نفس کشيدم و نفس کشيدم و مشغول تماشاي خيابون شدم.

خوشحال بودم که دارم مي‌رم سر يک خونه و زندگي و بالاخره جا و مکاني پيدا مي‌کنم. تو مغازه حوصله‌ام سر رفته بود. خدا خدا مي‌کردم که، اينجا که دارم مي‌رم جاي بدي نباشه. اما به‌هرحال هرجا مي‌رفتم خودم بودم ديگه. عوض که نمي‌شدم.

مرد آنقدر منو محکم زير بغل گرفته بود که چشمام جايي را نمي‌ديد. آرنجش هم توي پهلويم فشار مي‌آورد که نزديک بود داد بزنم، اما جيکم درنيومد.

فکر کردم شايد خيلي براش سنگينم که اين‌طوري مي‌بَردم. اما راهش خيلي دور نبود. بعد هم تا درو وا کرد، همون جا دم در، تلپي انداختم رو زمين و رفت.

فورا خودمو جابه‌جا کردم. انگار اصلا نمي‌فهميد وقتي اين‌طوري آدمو پرت کنه، دنده‌هاي آدم جابه‌جا مي‌شه.

مرد رفت و من هم گوش تيز کردم و منتظر که کسي رو صدا کنه و منو بهش نشون بده و بگه منو خريده. اما مرد انگار آروم و سر صبر رفته بود سراغ کاراش و من هم همونجا مونده بودم. يک کمي دوروبرم رو نگاه کردم بعد چشم‌هامو را يه ذره رو هم گذاشتم و منتظر تا ببينم چي پيش مي‌آد.

جام بد نبود، اما جاي خودم نبود. يک‌جوري نه جلو در بودم و نه پشت در، نه يه گوشه، تقريبا وسط هال.

چشمم داشت گرم مي‌شد که مرد پيداش شد. اين دفعه يک کسي هم دنبالش بود.

گفت: «مي‌مي، اين پادري رو امروز خريدم. ببين مي‌پسندي؟»

خودم را صاف و صوف کردم و زير چشمي نگاهي به مي‌مي انداختم.

مي‌مي اومد جلو، نگاهي به‌هم انداخت، اما چيزي نگفت.

فقط با لبه سرپايي‌اش يک گوشه‌ام رو کمي بلند کرد، بعد پاشو کنار کشيد و رفت. لب و لوچه‌ام آويزون شد. فکر کردم انگار منو نپسنديده و خيلي شانس بيارم جايم بيرون دره.

نمي‌دونم چقدر گذشته بود که دوباره پيداش شد. اين دفعه با پا جابه‌جام کرد. بعد خم شد و بلندم کرد. دامنش چين‌دار وگلدار بود و تا مچ پاش مي‌رسيد، يه عطر خوبي هم زده بود که...

يک طرف شونه‌مو گرفت، در رو واز کرد. فکر کردم مي‌خواد منو بندازه بيرون. خودم رو جمع کردم که وقتي مي‌افتم، خيلي دردم نياد.

مي‌مي بيرون در کمي تکونم داد. داشت سرفه‌ام مي‌گرفت. بعد اما، پادري تويي را برداشت، انداخت بيرون و منو انداخت جاي اون و در رو بست.

آهسته نفسم رو بيرون دادم: آه... و يک کمي بفهمي‌نفهمي جابه‌جا شدم. ديگه جام تو خونه بود. از سرما و باد و بارونم محفوظ بودم. جزيي از اون خونه شده بودم و اين ديگه خيلي خيلي خوب بود.

تا بعدازظهر، خونه ساکت و امن و امان بود و داشت حوصله‌م سر مي‌رفت که بچه‌ها رسيدن. مي‌مي از تو اتاق بهشون اخطار داد که خوب کفش‌هاشونو پاک کنن و اونام جيغ‌وويغ‌کنان حسابي لگدمالم کردند. گربه‌اي هم که تا اون‌وقت خبري ازش نبود سروکله‌ش پيدا شد و ميون دست و پاي اونا، حسابي پنجه‌هاشو روم کشيد. حس کردم لُپ‌هام سرخ و داغ شدند. گربه‌ها همينند ديگه؛ فرصت‌طلب و خودخواه.

بچه‌ها که رفتن، يک کمي ولو شدم و کش‌وقوسي به خودم دادم و چندتا نفس عميق کشيدم. دلخور نبودم چون خيلي به‌به و چه‌چه بارم کرده بودن.

تو خونه گرم و نرم بود و کم‌کم داشتم جا مي‌افتادم. روزها کسي کاري به‌هم نداشت. بچه‌ها که مي‌رفتن کسي ديگه هي در رو واز و بسته نمي‌کرد و هي سرد و گرمم نمي‌شد.

آخه درشون خوب چفت نمي‌شد و سرما از زير اون مي‌اومد تو. نه خيلي اما مي‌اومد. پرده پشت در داشتن که شب‌ها مي‌مي اونو مي‌کشيد. بعدم با پاش کنار پرده رو تو مي‌زد که جلوي سرما رو بگيره و من حظ مي‌کردم از اين مهربونيش. بعد چراغ رو خاموش مي‌کرد. اون‌وقت با خيال راحت چشامو رو هم مي‌ذاشتم و مي‌خوابيدم.

گربه‌شون هم ديگه باهام اُخت شده بود. اول کمي طول کشيد تا بام آشنا بشه. هي براندازم کرد و بو کشيد، بعد، هي رفت و اومد و سرانجام رو يکي از شونه‌هام لم داد. منم چيزي نگفتم.

اما تا بچه‌ها مي‌اومدن، شروع مي‌کرد جلو اونا بازي درآوردن و روم پنجه‌کشيدن، که حسابي خلقمو تنگ مي‌کرد. اما صد رحمت به پنجه‌هاي اون...

عزا مي‌گرفتم وقتي مهمون براشون مي‌اومد. پاشنه‌هاي تيز خانما و کفش‌هاي گلي و سنگين مردا اَمونمو مي‌بريد. هي اين کفش‌هاي غريبه رو به اين‌ور و اون‌ور مي‌ماليدند و کفرمو درمي‌آوردن.

خدا رو شکر وقتي مي‌رفتن، مي‌مي که مي‌اومد پرده رو بکشه، منو هم تو هواي آزاد با اون دست‌هاي مهربونش تکاني مي‌داد، نفسي تازه مي‌کردم که راستي راستي برام مثه يه دوش آب گرم بود.

گربه هم که انگار به گوشه دامن مي‌مي سنجاق شده بود، بالا و پايين مي‌پريد و دُم تکون مي‌داد. اما شب‌ها مي‌اومد و يک‌وري لم مي‌داد کنارم. زياد سنگين نبود و گرمم مي‌کرد. نفس‌هاش رو که بالا و پايين مي‌رفت از زير شکمش حس مي‌کردم که مثه قرص خواب گيجم مي‌کرد. خورخورش که ديگه محشر بود، انگار يکي داره برام قصه مي‌گه و زودتر از اون خوابم مي‌برد.

صبح‌ها، اول از همه مرد بيدار مي‌شد. پرده رو کنار مي‌زد، در رو واز مي‌کرد، ببينه هوا چطوره. دست و پايي هم تکون مي‌داد. گربه هم از کنار در بيرون مي‌پريد.

توي اون خونه حسابي سرحال و خوش بودم و زندگي راستي راستي به کامم بود. هيچ مشکلي نداشتم. بهشون عادت کرده بودم. يک کمي هم داشتم عاشق مي‌مي مي‌شدم و اون عطرش...

اما انگار تو اين دنيا قرار نيست چيزاي خوب پايدار بمونه.

يک روز مي‌مي، بي‌خود و بي‌جهت بلندم کرد، نگاهي به سر و پام انداخت. سروته هم گرفته بود و سرم داشت گيج مي‌رفت که دوباره انداختم سر جام.

نفهميدم منظورش چي بود. اما اين دفعه که اومد سراغم، در رو باز کرد، نگاهي به بيرون کرد و يه تابي داد منو که داشت حالم به هم مي‌خورد، و انداختم بيرون در، و در رو بست.

آه از نهادم براومد. نفهميدم، اصلا سردرنياوردم.

حالا ديگه سرماي شب‌هاي بلند زمستون و سروصداي خيابون اعصابم رو خورد کرده بود. مي‌دونستم که ديگه خواب به چشمم حروم شده و روزهاي خوبم سپري...

ديگه تنها دلخوشيم گربه بود که به هم عادت کرده بود و تا در باز مي‌شد مي‌پريد بيرون و دوروبرم مي‌چرخيد و گوشه‌اي گرد مي‌شد. منم فورا نفسم رو حبس مي‌کردم و حواسم رو مي‌دادم به گرماي تنش و خورخورش. بعضي وقت‌ها هم دلم مي‌خواست لوله مي‌شدم و تنگ مي‌گرفتمش تو بغلم. آخه ديگه من مونده بودم و اون که تنها دلخوشيم شده بود.

از مي‌مي خيلي دلخور بودم، بي‌معرفت...

روز اول که مرد منو بيرون در ديد گفت: «اه، اينکه هنوز کهنه نشده. چرا انداختيش بيرون؟»

قند تو دلم آب شد. اما مي‌مي گفت: «ولش کن، اين يکي نوتره. اينو مي‌ندازيم تو.»

مرد اصرار کرد: «آخه اين بيچاره که کهنه نشده.»

و مي‌مي غر زد: «تو اصلا، مگه چيزي رو دور مي‌ندازي؟ اين اگه صد سالش هم بشه به نظر تو نوست.» و در رو محکم بست. اما من صد سالم نشده بود، مي‌مي بي‌معرفت شده بود.

سرانجام زمستون گذشت و يه روز کمي آفتاب شد. منم فورا روم رو به آفتاب کردم و چشمامو هم گذاشتم که استراحتي بکنم و يه ذره گرم شم. به حال و روزم هم ديگه خو گرفته بودم. آخه چاره‌اي نبود.

اما يه روز، همون روزهاي اول بهار، که منم چشم به راه روزهاي گرم تابستون بودم، مي‌مي ناغافل بلندم کرد و تاپي، انداختم تو سطل آشغال.

تا به خودم بجنبم همه‌جا تنگ و تاريک شد. همچين معلق شدم که ياد بهار و دلخوشي‌هاي الکي، از سرم پريد. مي‌دونستم حالا ديگر نه گربه سراغم مي‌آد نه بچه‌ها. به پاشنه‌هاي تيز مهمونا هم راضي بودم، اما... ديگه چي بگم...؟

تو سطل تاريک و بدبو بود.

حواسم رو دادم به صداهاي بيرون که بفهمم آخه چي شده، اما چه فايده؟

روزگار من گذشته بود. مثل روزگار سپري‌شده مردم سالخورده.

عصر بود که صداي پاي مرد رو شنيدم. يک چيزي زير لب زمزمه مي‌کرد و در سطل رو برداشت. چشمام رو بستم و سرم رو دزديدم که کيسه آشغال روم هوار نشه، که مرد مکثي کرد، نگاهي به من انداخت، دستش رو دراز کرد و از سطل بيرونم کشيد. آه چه هوايي... به‌به... کيف کردم. هنوز بهار بود و دلم گرم شد.

يک کمي خاکي شده بودم و مي‌ترسيدم بوي آشغال بدم. نفسم رو حبس کردم ببينم مي‌خواد چي‌کار بکنه. نمي‌دونستم کجا مي‌خواد منو ببره. اون‌وقت منو برد و برد و برد و انداخت توي گاراژو در رو بست.

نه نفسم درمي‌اومد، نه صدام. تو تاريکي بودم و ترس برم داشته بود که صداي مي‌مي رو شنيدم: «چي کار کردي؟»

«انداختمش تو گاراژ.»

صداي قاطع مي‌مي، تنم رو لرزوند: «اون ديگه به درد نمي‌خوره.»

مرد گفت: «نه بابا، اون‌قدر هم کهنه نشده. تو گاراژ لازمش دارم. اون يکي رو مي‌ندازم بيرون.»

مي‌مي باز غري زد: «تو، هيچي رو دور نمي‌ندازي خدايا...» و حتما هم دست‌هاشو به آسمون برد.

مرد درِ گاراژ رو باز کرد. از ترس چشم‌هامو بستم. پادري قبلي را برداشت، منو جاي اون گذاشت و با نوک پا جابه‌جام کرد. چراغ رو خاموش کرد و در رو بست. مي‌مي گفت: «پس اينو بنداز دور ديگه...»

صداي پاي مرد دور مي‌شد و داشت مي‌گفت: «چشم خانم بيا، بيا اين‌هم دور...»

و چيزي سنگين افتاد تو سطل و در سطل محکم بسته شد.

يه نفس بلند کشيدم و چشامو بستم، انگار داشتم به تاريکي و سرماي گاراژ هم عادت مي‌کردم، خب من همينم، زندگي‌م همينه ديگه و فکر مي‌کنم فورا خوابم برد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی