پسر و مادربزرگم کنار هم روي مبل نشستهاند و سرشان توي تبلت است و ريزريز ميخندند. مادربزرگم من را نشان ميدهد و ميگويد: «اين خانم شهري را تغيير بده. خانم معلم شده، فکر ميکنه خيلي کسي شده.» دوباره آلزايمرش عود کرده و من را با خواهرشوهرش اشتباه گرفته. همه ميگويند خيلي شبيه عمه طلعت پدرم يا همان خانم شهري مادربزرگ هستم. نميدانم چه نقشهاي برايم کشيده. متاسفانه براي پسرم سيدي باب اسفنجي نخريدهام و رفته در جبهه مادربزرگم و اين خيلي خطرناک است.
پدرم با خريدها ميآيد توي خانه. مادرم خريدها را زير و رو ميکند و ميگويد: «چرا اينهمه سيبزميني خريدي؟! سيبزميني نقدينگي حساب نميشه. قيمتش ثابت مونده. پول تو پيازه.»
ميگويم: «مامان ميشه خريد اضافه نکنيد. نقدينگي چيه آخه!»
مادرم پشت چشمي نازک ميکند: «واي تو رو خدا در مورد وظايف شهروندي سخنراني نکن. پس حقوق شهروندي چي ميشه؟!» خواهرم در گوشم ميگويد: «يکي بايد مامان رو از اين کانالهاي اقتصادي و سياسي بيرون بياره.». پسرم تبلت بهدست ميآيد. من را با فيساپ پير کرده. مادربزرگ و پسرم غشغش ميخندند. خواهرم ميگويد: «اينقدر از اين کرم ارزونا بزن تا چند سال ديگه همين شکلي بشي.».مادرم برايم آبميوه ميآورد: «براي پوست خوبه.»
ليوان را پس ميزنم و ميگويم: «مامان فقط يه اَپه. واقعي نيست که.» مادرم ميگويد: «آينده دست همين اَپهاست. هوش مصنوعي داره همهجا رو ميگيره.» انگار غير از کانالهاي سياسي، سريالهاي علمي تخيلي هم زياد ميبيند. صداي جيغ مادربزرگ از اتاق ميآيد. همه ميرويم توي اتاق. نشسته جلوي آينه و به خودش خيره شده. تبلت را از دست پسرم ميکشد، من را نشان ميدهد و ميگويد: «اين خانم شهري با اين منو پير کرده.» دارم از ترس ميميرم نکند توي اين گراني تبلت را بهجاي آينه جادو بشکند. بدجور رفته توي نقش سفيدبرفي مظلوم. پدرم مادربزرگ را آرام ميکند و ميبرد توي تخت بخواباند. يکهو با صورت سرخشده و عکس هنرپيشهاي به دست از اتاق ميآيد بيرون و ميگويد: «اينو زير بالش مادربزرگ پيدا کردم.» انگار که محموله مواد پيدا کرده باشد، به من و خواهرم نگاه ميکند و ميپرسد: «کار کدومتونه؟»
پسرم ميگويد: «مادربزرگ از اين خوشش مياومد، براش پرينت گرفتم. کار بدي کردم؟»
دوباره طوري نگاهم ميکنند يعني اين چه بچهاي است تربيت کردهاي؟ خواهرم ميخواهد برود بيرون. پدرم سرتاپاي خواهرم را نگاه ميکند و ميگويد: «دکمه مانتوات افتاده.» ميدانم بلبشوي جديدي در راه است که مادربزرگ با کتودامن سفيد، از اتاق ميآيد بيرون، ميرود سمت در: «ميخوام برم سينما.»
به خواهرم اشاره ميکنم و ميگويم: «مارادونا را ول کن، غضنفر رو بچسب.»
خواهرم ميگويد: «اين قديمي شده. جديدش اينه: عادل رو ول کن، مزدک رو بگير.»
پدرم آنقدر مستأصل شده که کنترل تلويزيون و کولر را ميگذارد روي ميز. هيجانزده کنترل تلويزيون را برميدارم. خواهرم کنترل کولر را برميدارد و دما را روي چند درجه پايينتر تنظيم ميکند. پسرم فرصت را غنيمت ميشمارد: «امروز دوشنبه است؟ بگير شبکه پويا.» مادربزرگ سوار ماشين زمان ميشود و همين نزديکيها پياده ميشود و ميگويد: «چه خوب، امشب عادل داره.» ميگويم: «ديگه نود نميده.» کنترل تلويزيون را از دستم ميکشد و ميگويد: «طلعت هميشه نحسي. تلويزيوني که توش عادل نباشه...»
و تلويزيون را خاموش ميکند.