تلاش براي همانندساختن همهچيز در مدرسه، يکي از مهمترين چيزهايي است که مدرسه را در تکاپويش به سکون ميکشاند و يا کارکردهايش را مختل ميکند. براي اين ادعا نشانههايي وجود دارد. امتحانهاي همانند هم، لباسهاي همانند هم چه براي معلمان و چه براي شاگردان، دستورها يا بخشنامههايي که به در و ديوار مدارس آويزان است و مدام به آنها ميگويند که چگونه بپوشيد و چگونه نبوشيد. برخي از رنگها انگار ذاتا مجرمند از جمله رنگ سرخ و زرد و سفيد و صورتي و ارغواني و نارنجي؛ رنگي ديگري هم مانده؟ چرا يکي دوتا هست که ابدي بيگناهند. معلمهاي همانند: يک معلم حتما بايد مثل بقيه معلمان باشد و اگر يک معلم در چيزي متفاوت باشد، به هيچ روي تحمل نميشود؛ اگر معلمي متفاوت بپوشد يا متفاوت درس بدهد و يا متفاوت امتحان بگيرد يا اصلا امتحان نگيرد، معلم بايد حتما مثل بقيه معلمها باشد؛ آن مثل بقيهبودن را هم خود معلمها ابداع نکردهاند و از جايي در بيرون آمده است. آيا ميشود خودت نبود و شاد بود؟ آيا ميشود خودت نبود و زنده بود؟ اصلا شاديها هم بايد مثل هم باشند. چه معني دارد که هر کس هرطور دلش خواست شادي کند! کتابهاي همانند هم، اندوههاي همانند هم، ستايشهاي همانند هم، تنفرهاي همانند هم و پاداشهاي همانند هم. آنچه که نشانگر سرزندگي يک شاگرد است دقيقا همانهايي نيست که در مدرسه اندازه ميگيرند. آنوقت يک شاگرد که استعدادي ويژه دارد و چون نمونه يک آلت موسيقي را خوب مينوازد، استعداد ذاتي در ورزش خاصي دارد يا بسيار کتاب خوانده است يا يک زبان خارجي چون بوميهاي آن زبان صحبت ميکند يا تحليلهايي دارد که محشر است، در مدرسه يکسانساز، پخمه به نظر ميرسد و اولياي مدرسه براي پدرش که از قضا او هم متفاوت است، دل ميسوزانند. شادي و سرزندگي هر کودک مدرسهاي از تفاوتهاي او برميخيزد. اين همان جايي است که او چيزي براي ارائه و نمايش دارد. چيزي که او را با ديگران متفاوت ميکند و از راه آن ميتواند نياز بنيادي نمايشگري خود را برطرف سازد؛ وقتي اين حس از راه اجبار براي چون ديگران بودن، ناديده گرفته ميشود، دقيقا زماني است که بايد گوش بهزنگ بود و هشدارها را جدي گرفت، چراکه حادثهاي اتفاق افتاده که آن را نشنيده يا نديدهايم؛ حادثهاي که کام دانش را تلخ ميکند.