با سوسكها، پشهها و صدها حشرات آزاردهنده و مردمآزار و پرحاشيه ديگر!
ديروز مادرم پرسيد: «اين موجودات از كجا ميفهمند كه فصل گرما آمده و وقت بيرون آمدنشان رسيده است؟»
برادرم گفت: «شايد زير بغلشان عرق ميکند!»
خواهرم که از خوبان بلاگر است، گفت: «شايد هم استوريهاي hello summer ما رو ديدهاند!»
و بعد خودش از خنده غش کرد! ما منظورش را نفهميديم و همانطور هاج و واج نگاهش کرديم.
من كه تازه در کتاب علوم، اين درس را خوانده بودم، گفتم: «هنگامي كه فصل سرما فراميرسد، پشهها از تخم خارج نميشوند و به خواب زمستاني ميروند. براي همين، پشهها قادر هستند كه زمستان را بهخوبى بگذرانند.»
مادرم که اصلا متوجه حرفهاى من نشده بود، گفت: «فداي دختر باسوادم بشوم.»
برادرم که مشخص بود حسودياش شده است، گفت: «بله، بله که اطلاعات ازش ميريزد.»
و خواهرم باز هم از خنده تا حد غشوضعف، پيش رفت.
بهراستي که پشهها حتي از خواهر من هم عجيبتر هستند! يکي از آنها سالهاست با ما زندگي ميکند و ديگر جزو اعضاي خانواده ما محسوب ميشود، به همراه ما، ناهار و شام ميخورد و بعد خون ما را بهعنوان دسر، نوش جان ميکند.
پدرم ميگويد: «پشه هم پشههاي قديم؛ الان بهشدت پررو شدهاند!»
من نميدانم پشهها در زمانه پدرم چگونه بودهاند که اکنون او در موردشان اينگونه ميگويد، اما حتما آنوقتها وقتي ميخواستند از درِ خانه وارد شوند سلام ميدادند يا وقتي ميخواستند سر سفره بنشينند، دستانشان را ميشستند!
تازه خصلتهاي اين موجودات عجيب و بامزه که به اينجا ختم نميشود؛ بدون استصنا (هنوز سنم کم است نميتوانم استثنا را درست بنويسم) همهشان با ما نسبتي دارند!
مثلا چندوقت پيش يک پشه به برادرم گفته بود: «ته چهرهات آشنا ميزنه؛ تو از فکوفاميلاي من نيستي؟»
من كه مات و مبهوت نفهميدم ماجرا چيست، اما گويا مقوله تنهايي و کانون سست خانواده در پشهها به وفور يافت ميشود.
خلاصه که ما تابستانمان را در کنار اين موجودات بزرگوارى شروع كرديم كه نه مثل ملخها ملخي و پريدني هستند، نه شبيه سوسكها سوسکي و چندش، كه دلمان بيايد آنها را بكشيم! با آنها فقط ميشود همزيستى مسالمتآميز داشت و كنارشان زندگي كرد.