بستن
فرزانه گلچین

حروم داریم تا حروم

حروم داریم تا حروم

برادرم از جنوب آمده بود مرخصي. مادرم ماکاروني فرمي درست کرده بود؛ آن‌طور که برادرم دوست داشت، نه رشته‌اي؛ آن‌طور که پدرم دوست داشت. آخرين ته‌ديگ سيب‌زميني را قبل از خواهرم از توي ديس برداشتم. خواهرم گفت: «خيلي چاق شدي. تعداد وعده‌ها را بيشتر کن، درعوض تو هر وعده کمتر بخور.»

گفتم: «قطعا آقاي وزير از تو بيشتر مي‌فهمه. نظرشون اينه مثل چيني‌ها يه وعده غذا بخوريم.»

پسرم پرسيد: «مامان چيني‌ها سوسک مي‌خورن، ما هم بايد ماکاروني با سوسک بخوريم؟ بعد چشامون شکل چيني‌ها مي‌شه؟»

همه طوري نگاهم کردند يعني اين چه بچه‌اي است تربيت کرده‌ام. خدايي تصور سوسک و ماکاروني اشتهاي من را هم کور کرد.پدرم در اعتراض به نوع ماکاروني شام يا شايد نوع تربيت پسر من کانالي را که داشت سريال نشان مي‌داد عوض کرد و گفت: «مي‌خوام اخبار ببينم.» نمي‌خواست اخبار ببيند؛ داشت تلگرامش را چک مي‌کرد. مادرم اعتراضي نکرد، چون داشت از پشت‌سر تلگرام پدرم را چک مي‌کرد. در خانه‌ ما حريم‌شخصي چيز لوکسي حساب مي‌شود، پس لزومي به رعايتش نيست.

گوينده داشت از چند فرصت شغلي جديد که با افتتاح کارخانه‌اي در گيلان ايجاد شده حرف مي‌زد. برادرم گفت: «گرماي تابستان تو جنوب استخوان سوزه. کاش يکي از اين فرصت‌هاي شغلي به من برسه.»

پدرم گفت: «اون سرماست که استخوان‌سوزه. تا جايي‌که يادمه ما هيچ‌وقت مسافر نبوديم. سرکارت بمون.»

بعد هم به نشانه اعتراض صداي تلويزيون را قطع کرد. برادرم به نشانه اعتراض رفت بالکن. پسرم چند دقيقه بعد آمد پرسيد: «مامان اگه سيگار بده دايي چرا سيگار مي‌کشه؟»

گفتم: «نه، اون سيگار نيست.»

گفت: «آها.» و رفت. برادرم که اعتراضش تمام شده بود برگشت توي هال. مادرم گوشي‌اش را برداشت رفت کنارش نشست و عکس دختري را نشانش داد و گفت: «دکتره. باباش هم از اون بازاري‌هاي کله‌گنده است. نظرت چيه؟»

خواهرم گفت: «مامان فکر مي‌کني اين زن برادر ما مي‌شه که نه خونه داره، نه ماشين؟!»

مادرم گفت: «خب مي‌خره.»

خواهرم در جواب گفت: «واقعا فکر مي‌کني مي‌خره؟!» بعد به من اشاره کرد و گفت: «پس چرا اينا نتونستن بخرن و تو همش مي‌گي دخترم رو حروم کردم به کسي دادم که نه خونه داره، نه ماشين.»

گفتم: «ما که ماشين داريم!»

خواهرم گفت: «پرايد ماشين نيست. خودروي انتحاريه.»

پسرم گفت: «مامان تو گفتي پول حروم چيز بديه. پس چرا خودت حروم شدي؟»

گفتم: «اين حروم با اون حروم فرق مي‌کنه.»

پسرم گفت: «آها مثل سيگار دايي که با سيگار معمولي فرق مي‌کنه.»

پدر و مادرم براي اولين‌بار در يک چيز باهم به تفاهم رسيدند. هردو برگشتند و به برادرم نگاه کردند. برادرم هم برگشت به من نگاه کرد؛ يعني اين چه بچه‌اي است تربيت کردم. فکر کردم بهترين دفاع حمله است. گوشي‌ام را برداشتم و گفتم: «اصلا من تاکسي‌اينترنتي مي‌گيرم، مي‌رم. هرچي دلتون خواست به من گفتيد.» پدرم گفت: «پنجره ماشين را باز نذار. باد مي‌ياد.»

گفتم: «ها؟!». همان‌طور که به برادرم خيره شده بود ادامه داد: «حوصله عکس دسته‌جمعي با راننده تاکسي را ندارم.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی