يرما زني روستايي، دوسال است ازدواج کرده و تمايل شديد به زايش نو و داشتن فرزند دارد. او آرزوي مادرشدن را بهطور بيمارگوني در سر ميپروراند، اما شوهرش (خوان) بهرغم او، مآلانديش، خسيس وعامي است و توانايي بارورکردن وي را ندارد و اولويت زندگياش رسيدگي به باغ زيتون و زمين و گاو و گوسفند است تا داشتن فرزند. جامعه عقبافتاده و خرافهپرست اسپانيا هم بيکار نيست و ناتواني يرما و خوان را ملعبه خود ساخته با ساختن حرفوحديثهاي بيپايه و يک کلاغ و چهل کلاغ کردن و رديفکردن شايعات بياساس، روان پريشان يرما را بيش از پيش مخدوش کرده و مانع زندگي آرام او شده، آتش گره دروني او را شعلهورتر ميسازند. اين صورت داستان است اما معناي آن چيز ديگري را نشان ميدهد. حافظ هفتصدسال پيش گفت: «من اين حروف نوشتم چنانکه غير ندانست/ تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني». «يرما» نمايشنامهاي سراسر استعاري است و اين بيت حافظ اين اثر لورکا را توصيف ميکند. «يرما»، داستان سادهاي است که به غير خود بايد معني شود. شرايط اختناق و تناقضات اجتماعي در اسپانياي در آستانه جنگ جهاني دوم، به اوج رسيده و منازعات اجتماعي و سانسور، لورکا را وادار ميکند که به زبان استعاره پناه برده و شرايط فرهنگي و اقتصادي و سياسي اسپانياي در شرف جنگ داخلي را به شکل شاعرانهاي در نمايش «يرما» توصيف کرده و به نقد بکشد. نگاهي مجمل به زمينه سياسي، اقتصادي و اجتماعي حاکم بر اسپانياي قبل از نگارش و خلق «يرما» موضوع استعاري اين اثر را روشنتر ميکند. مناقشات سياسي در اسپانيا بر سر تصاحب قدرت سياسي و نظامي سابقه ديرينهاي، پيش از نگارش اين نمايشنامه داشته که بررسي آن مثنوي هفتاد من کاغد ميشود، اما شايد دقتنظر بر وقوع و چرايي حادثشدن وقايع در خلال اوضاع و احوال آن روزگار اهميت اين نمايش و نيز مهمبودن نگارش اين نوشتار را نشان دهد. اگر وقايع را بهدقت از نظر بگذرانيم درخواهيم يافت که «يرما»، مام وطن اسپانياست و خوان سترون، که قادر به باروري نيست، مردم اسپانيا هستند که ناتوان از باروري نو هستند؛ مردمي که در منجلاب خرافه و تعصب غرق هستند. در انتهاي نمايش، يرما شوهرش خوان را خفه ميکند و فرياد ميزند: «من پسرم را کشتم.» اين آخرين جمله يرما، اين معني را افاده ميکند که مادر وطن نياز به پسراني چون او ندارد.