بستن
کد خبر: ۱۵۲۳۴۲۳

شاعران معاصر ما؛علی الفتی

آن بانوی بی قرار دیگر با راوی قرار ندارد، مرده است، چون عشق خود از دست داده است

شاعران معاصر ما؛علی الفتیفیض شریفی، شاعر و پژوهشگر نوشت: «چرا می‌نویسیم؟ / تا آیندگان نترسند/ و بدانند که پیش از ایشان نیز/ انسان‌هایی زیسته و نوشته‌اند/ در روزگار سرد و لم یزرع.» (دفتر نهم، «بنابراین» علی الفتی، نشر جغد، ۱۴۰۴) و این دفتر، شاید «آخرین سفیدی‌هایم» علی الفتی باشد و آخرین شعر این دفتر همین است.

به بخشی از این عناوین اشعار نگاه کنیم:
«به ملامت در یادها، بوی مرگ‌های موسمی، گریه‌های جسد، اولین روز پس از پایان زندگی، در سوگ زنان، مرگ آیا، بیهودگی، تاریکی، آخرین بوسه‌های حرام، آخرین گندم، نامه‌ای به مردگان تنبل، امید دروغ، دوستان رفته‌ام، گور‌های گم، آب‌های رفته، اندوه رود...» این عناوین ما را شاد نمی‌کند. علی الفتی در آستانه پنجاه سالگی، «گوری در بغل گوش» اش احساس می‌کند و بندرگاهی به یاد او می‌افتد و از دریا سؤال می‌کند که: «باز نمی‌گردند آن آخرین دوستان به من دور؟» (ص، ۷) در نخستین دفتر این شعر تا آخرین، شاعر، بوی مرگ‌های موسمی می‌شنود و صدا‌های روییده در خون و غیاب‌های اندام‌های عصبی» و باز می‌گوید: «بغضی نمانده است که او را بغل نکرده باشم/ طولی نمی‌کشد شرم سار‌های پریده‌ام...» (ص،۲۹)


او از قول نیچه سخن می‌گوید که: «فراموشی موهبت ایزدان است» و هوشیار در خیابان سرگردان قدم می‌زند و می‌گوید: «و شعر نیز هنر نیست و/ آن دسته از کلماتی است/ که می‌خواهند تنها بمانند/ در شعر بمیرند/ و درباره‌ی آن تنهایی آن مرگ/ با شاعران سخن بگویند/ خیابان طبیعتی است که مصنوع انسان است.» (ص،۸) 


شاعر در این جا هم کلمه شده است و هم سطر، و تنهایی و مرگ شده است و می‌گوید، تنهایی و مرگ را کسی دگر ساخته است، اما خیابان مصنوع آدمی است، او تنهایی و مرگ و عشق را نمی‌فهمد. شاعر، خیابان را رها می‌کند و به حاشیه‌ی رود می‌رود و در سوگ زنانی که از دست داده، مرثیه می‌خواند و با رود، در حاشیه‌ی رود، رود رود می‌کند: «اندیشه‌های مرا به هنگام غرق شدن در رود دیده است/ مطابق سایرین‌ام بوده/ از تابستان گذشته است/ دیگر اکنون آن بانوی بی قراری‌های من نیست/ او عابر ساده‌ای است/ بی عبارت/ نام او زنی بود که عشق را از دست داده است.» (ص،۲۰) 


آن بانوی بی قرار دیگر با راوی قرار ندارد، مرده است، چون عشق خود از دست داده است. شاعر معمولا مثل نیما، در شب و با شب سخن می‌گوید: «غروب در قاب در ایستاده بود، تنهایی سنگ، تو بال و از پروانه می‌خواستی و تن از آب...» شاعر از مصنوعات آدمیان کناره می‌گیرد و با طبیعت همراه می‌شود و در «حاشیه‌ی اندوهی پیاده روی می‌کند» و با خود می‌گوید: «او را از یاد برده‌ام، حتا خودم را که با او رفته است.» (ص،۲۵)
حالا غروب به شب تبدیل شده است و «انسان غروب کودک است، شب برای تاریکی کم است» غلظت ندارد که در تراکم تاریکی، در تاریکی محو شود: تنها نگرانی‌ام این است که در روز خاک سپاری‌ام نیستم/ در چمدانی جای می‌شود هر آن چه داشته‌ام و ندارم.» (ص،۳۲) پاردوکس محشری دارد این شعر و چه نگرانی که شاعر دارد، او نگران است که در روز خاکسپاری اش حضور نداشته باشد. معلوم است که نیست و هست. او هرچه دارد و ندارد در چمدانی جای می‌شود. چگونه «ندارم» در چمدان حای می‌شود؟ 


این چرخش زبانی و رفتارگرایی نمی‌تواند منطقی باشد. زبان علی الفتی، موضوعی فلسفی دارد و تمام فلسفه‌اش نقادی زبان است و پاس داشتن عرفان و انسان‌های گم شده در اعصار تاریخ: «جسم دف لرزان دراویش من است/ ماه قمری است و عزم بغداد؟ / به سوارانم بنگر که دیگر برنمی‌گردند/ به مسافران هجری‌ام/ به بلوطم/ که دیری زیسته است در پستان‌ام/ پاسخ می‌شنوم از دستان بیرون مانده از گور...» (ص،۳۳) 

شاعر می‌خواهد همه را زنده کند و از دل نیستی، هستی را احضار کند: «بگو به خانه باز گردد آن لبخند تو/ آن صدای گرفته از دور/ تو می‌گویی اکنون، آن خانه چگونه است/ و آیا کسی به گل‌ها آب می‌دهد؟! / دوستان رفته از شب‌ها/ و صبح چقدر غم است.»

 

انتشار :
پربازدیدترین اخبار