محمد آخوندپور امیری، پژوهشگر مسائل ایران نوشت: همواره جهت نیل به اهداف آزادی و دموکراسی دو مسیر مشخص وجود دارد: ۱-اراده ساختارهای قدرت و تدارک ترتیبات نهادی جهت تسهیل فرآیندهای دموکراسی خواهانه. این مدل در کشورهای غربی که دموکراسی بهعنوان ایدهآل نظام حکمرانی مورد تایید قرار گرفته، به مرحله اجرا درآمده است. طبیعی است که پیرامون چگونگی عملیاتی کردن این مدل و اینکه گذار به کدامیک از مدلهای دموکراسی مدنظر هر یک از این کشورها است، اختلاف نظر وجود دارد. ۲-اراده عاملیتها و نقش نخبگان در گذار به دموکراسی.
علیالاصول به دلیل عدم وجود ساختارهای نهادینه در جوامع جهان سومی، نقش نخبگان (هم در سطح نهاد قدرت و هم در اجتماع) جهت گذار به دموکراسی از اهمیت وافری برخوردار است. در اکثر این جوامع، تغییر در شیوههای حکمرانی مصادف با ظهور نسلی از نخبگان متعهد و کارآمدی است که وجه همت خود را مصروف به تغییرات بنیادین در سیستمهای ارتباطی میان نهاد قدرت و نهاد جامعه قرار دادهاند.
در نظام معرفتی این نخبگان، شیوه تثبیت مشروعیت حاکمان، ارتباط وثیقی با مسئولیتهای حاکمان در قبال جامعه و همچنین تغییرات نهادی در جهت مشارکت اجتماعی جامعه در عرصه عمومی دارد. به همین منظور تدارک مدلهای دموکراسی خواهانه در بستر کشورهای جهان سوم، بدون در نظر گرفتن نقش، جایگاه، اراده و دایره اختیارات نخبگان امکانپذیر نخواهد بود.
در همین راستا باید اذعان کرد که اغلب اوقات، در جوامع جهان سومی دولت میل به اقتدار نشان میدهد و در برابر مطالبات مقاومت میکند. مطالبات سیاسی نیز تندتر و تندتر میشوند. در این مرحله ممکن است نخبگانی در میان دولت و جامعه تردد کنند و چانهزنی و مصالحهگری اتفاق بیفتد و به گذار مسالمتآمیز بینجامد؛ یعنی توسعه سیاسی و شرایط رقابتی و انتخاباتی و گردش تصادفی قدرت میسر بشود؛ بنابراین با این پیش فرض که نقش نخبگان در چنین جوامعی از وزن بالایی برخوردار است، این سوال پیش میآید که چه عواملی میتواند منجر به شکست عملکرد نخبگان در گذار به دموکراسی شود.
در همین ارتباط چند علل بنیادی بیان میشود: چسبندگی به قدرت: آنها به جای اینکه در جامعه مدنی جا بیفتند و نخبگانی جاگرفته در جامعه باشند، از متن جامعه مدنی کنده و در ساختار قدرت و ثروت ادغام میشوند. در نتیجه اینان پیوند خودشان را با جامعه از دست میدهند. این وضعیت را در جوامع خاورمیانهای به کرّات مشاهده نمودهایم. فضاهای آستانهای: کنشگری که میان دولت و جامعه نفس میکشد، احساس میکند که تجربهای از فضای آستانهای دارد. فضای آستانهای نوعی فضامندی دوسویه است که انسان را دوفضایی و دوزیست و دوزبانی و دواحساسی به بار میآورد.
در میان بودگی، وضعیتی سیال است. عقل سلیم سیاسی بنا به تجربه تاریخی، فرض را بر این میگذارد که موجودیت دولت معطوف به قدرت، خشونت، اجبار و سلطه است. کنشگر معمولاً از این روایتهای غالب و مشهور قدری فاصله میگیرد و ممکن است به روایتهای بدیل و متفاوتی با دولت چشم بدوزد؛ روایتی که یکسره اهریمنی نیست؛ همان طور که قدسی هم نیست. دولت نهادی اجتماعی است، در آن همچنان میل به سلطه هست، ظرفیتهایی برای انجام دادن خدمات و ارائه سرویسهایی به جامعه نیز هست.
میشود با آن گفتوگو کرد و بر سر مسائلی با او به توافق رسید و از آن برای حل مشکلات جامعه کمک گرفت و به بهبودش یاری رسانید. در مردم تکههایی از دولت هست یا به عبارت دیگر، بخشی از کاستیهای دولت نیز اصولا بازتابی از جامعه و سایه جامعه است و دولت از آسمان به طور گزاف نیفتاده است. در جامعه ضعفهای تاریخی، فرهنگی و باورها و جهان بینیها و اسطورهها و عادتها و الگوهایی هست که در دولت بازتاب پیدا میکند. در چنین وضعیتی نقش نخبگان بعنوان تسهیل کننده فرایندهای دموکراتیزهسازی صحنه سیاسی-اجتماعی در یک سرزمین، از اهمیت بالایی برخوردار است.