داستان و داستانگویی از زمانی که انسانها از ترس تاریکی و صداهای وهمآور گرد آتش جمع میشدند و سعی میکردند به ترسها و باورهای خودشان شکل یا قالب داستانی بدهند آغاز شد. نخستین داستانها نسل به نسل گشتند و از این دیار به آن دیار سفر کردند و از تمدنی به تمدنی دیگر. همه تمدنها قهرمانان، اسطورهها و حکایتهای حماسی برای خود دارند. به گواه کتب مقدس ادیان و ادبیات مکتوب قدیم مثل حماسه گیلگمش، قصص عهد عتیق و... انسان با داستان و قصه مانوس بوده. تمام کتابهای مقدس بدون استثنا بر قصه و داستان استوار هستند. با اینکه میلیونها سال از وجود بشر و تحولات زیستی و مغزی انسان میگذرد اما هنوز به قصه و داستان معتاد است. در شکلگیری خبرهایی که به ما میرسد و کلا تمام شایعههایی که ساخته میشوند و... افراد و واکنشآنها، رابطههای انسانها، نتیجه عمل آنها و... بستری وجود دارد درست مثل یک داستان. تنها چیزی که توده مردم را به وجد میآورد و به حرکت و انتخاب وامیدارد قصه و داستان است نه تکنیک قصهگویی یا داستان نویسی. این تکنیکها بهروز میشوند تا شیوهای نو را به ما ارائه دهند، اما محور اصلی همان قصه و داستان است و نه تکنیک. تفاوتی بین داستانهای قدیم و داستانهای جدید وجود دارد و آن این است که داستانهای قدیم فقط وسیله اظهار بودند اما داستانهای امروزی ابزار پژوهش هستند. داستانهای قدیم از طرف یک جامعه مطرح میشدند اما داستانهای امروزی سخنگوی فرد تنهایی است به نام «نویسنده.» در داستانهای امروزی داستان برای نویسنده و خواننده نماینده یک بحران فکری و جستوجوی یقین است. نویسنده امروزی دنبال کشف یک جهانبینی است و پدید آورنده آداب جدید و گوینده نظری در باره ارزشهای موجود است. داستان امروزی موعظه نمیکند بلکه نشان میدهد. ارزشهای نویسنده در داستانش رخنه میکنند و هرچه بیشتر به نشان دادن پایبند باشد خواننده موشکاف هم از خواندن داستان آنچه را تصور میکنند از درون نشانهها فرامیگیرد. نویسنده باید فضا را القا کند، گره را بفهمند، شخصیت را برساند تا خود خواننده بقیه را استنتاج کند. انسان مشتاق است بفهمد یا غافلگیر شود یا حتی گول بخورد، بهصورت حرفهای و باورپذیر. برای همین است که هنوز که هنوز است داستانها و قصه او را به وجد میآورند چون میتواند چیزهای غیرواقعی را در داستان واقعی ببیند.