بستن
کد خبر: ۱۰۵۲۸۶۴

برو بگو به درختان، بهار پشت در است...

برو بگو به درختان، بهار پشت در است...
فریبا خانی نویسنده و روزنامه‌نگار

برای نوشتن از بهار باید دل و دماغ داشت که نیست.
اما چه من دل و دماغ داشته باشم، چه نه؛ طبیعت کاری به من و امثال من ندارد. کارش را می‌کند.
میازه‌ای زیبا می‌کشد، از خواب سنگین زمستانی بیدار و ناگهان درختان آلو و گیلاس پرشکوفه خواهند شد. ابرهای خاکستری دلی پر گریه دارند؛ آنقدر می‌گریند تا سبک شوند و بعد از اشک‌ریزی ابرها، آفتاب درخشان و آسمان آبی لاجوردی پیدا می‌شوند. جوانه‌ها کارشان لجبازی به زمستان خاکستری‌دوست است به قول صائب تبریزی:
« اگرچه باغ شکسته است و دوره‌ تبر است/ برو بگو به درختان، بهار پشت در است»
وقتی از بهار بخواهم بنویسم در ادبیات کلاسیک یاد ترم اول دانشگاه می‌افتم، رشته زبان و ادبیات فارسی... برای دانشجویان ادبیات، فرخی سیستانی و منوچهری دامغانی با شعرهای مفصل‌شان درباره بهار به خاطرم می‌آیند... فرخی سیستانی شاید عاشق بهار بوده، اما بیشتر برای مدح و ثنای امیران زمان خود شعر سروده است.
مثلاً در مدح امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین شعر زیبایی گفته است که شاهکار بهاری است:
«ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید/کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید/تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید/ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید»
یامثلاً مدح ابواحمد محمدبن محمود بن سبکتگین... با چاشنی بهار.
«مرحبا ای بلخ بامی همره باد بهار/از در نوشاد رفتی یا زباغ نوبهار
ای خوشا آن نوبهار خرم نوشاد بلخ/خاصه اکنون کز در بلخ اندرون آمد بهار»
خب رسم بر این بود در عید نوروز و بهار شاعران پیش امیران رفته و شعری در نعت ایشان خوانده و صله‌‌ای دریافت می‌کردند.
حتی فردوسی بزرگوار که سی سال تمام عمرش را برای شاهنامه خرج کرد و ثروت و جوانی‌اش را به پای زنده کردن زبان پارسی ریخت هم وقتی به سالمندی رسید، مجبور شد ابیاتی را به سلطان محمود تقدیم کند. البته او بزرگ بود و هرگز مثل شاعران درباری ریاکار و مزور نبود...
منوچهری دامغانی هم مثل فرخی سیستانی برای دلشاد کردن امیران در بهار شعر گفته است.
در صفت داغگاه امیر ابوالمظفر فخرالدوله احمدبن محمد والی چغانیان با حال و هوای بهاری شعری دارد:
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار/ پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار/خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی‌قیاس/ بید را چون پر طوطی برگ روید بی‌شمار»
این مختص زمان گذشته است...
در این‌سال‌ها هم در مطبوعات ایران بهاریه‌نویسی‌های زیبایی داشته‌ایم که شوق بهار را در دل مخاطبان زنده می‌کرد. در سال‌های اخیر پرویز دوایی بهاریه‌های زیبایی در مجله فیلم نوشته است. می‌روم جستجو می‌کنم ببینم یادداشت‌های بهاری او را می‌توانم یافت یا نه.... شاید باخواندن آنها سر شوق بیایم برای بهار بنویسم. اسم او مرا یاد بهاریه‌ می‌اندازد.
او یکبار در کتاب «بازگشت یکه سوار» درباره لحظه تحویل سال می‌نویسد:«در لحظه‌ای که توپ تحویل سال در می‌رفت (هرچند که بچه ماهی‌ها در تنگ بلور در سر هفت‌سین و تخم مرغ روی آینه که قرار بود در لحظه‌ تحویل بچرخند نمی‌چرخیدند)، ولی هوا آشکارا یک درجه روشن‌تر و زمانه چندین درجه شاداب‌تر می‌شد. آدم برای پوشیدن لباس نو و دویدن به کوچه و زدن به میان نور اولین روز آفرینش، برای جاری شدن در رویش جهان، در این ضیافت عظیم عمومی خلقت و مثل نسیم عطرآگینی به بساط هستی پیوستن، در پوست نمی‌گنجید…»
شاید برای سرشوق آمدن و از بهار نوشتن بهتر باشد سراغ هایکوهای ژاپنی بروم.
هایکوهای ژاپنی تصویرهای زیبایی از بهار دارند. شاید نیاز به «کیگو» است. کیگو در هایکوها فصل‌واژه است. منظور از فصل‌واژه، واژه خاصی در شعر است که به فصل معینی از سال اشاره می‌کند و در حقیقت، فصل هایکو را مشخص می‌کند.
و در بین هایکوها بهار مهم است. کونومی تسودا می‌گوید:« شبانه به باغ می‌روم/برای خوردن فریب شکوفه‌ها»
یا این هایکو از جونکو یاماموتو: «مثل درخت حیاط/من نیز/در انتظار بهارم »
چه شوق نوشتنم باشد چه نباشد... چیزی به بهار نمانده است. می‌دانید بهار پشت در است!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی