يوسف گُمگَشْته بازآيد به کَنْعان، غم مخُور!
کلبه احزان شود روزي گُلِستان، غم مخور!
اين دلِ غمديده، حالش بِه شود، دل بد مکن
وين سر شوريده باز آيد به سامان، غم مخور!
گر بهار عُمر باشد، باز بر تخت چمن
چتر گل بر سر کَشي، اي مرغ خوشخوان، غم مخور!
دُور گَردون، گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دائماً يکسان نَمانَد حالِ دوران، غم مخور!
حافظ