ما بارها و بارها و بارها از فرهنگ سخن ميگوييم. از آن ميشنويم. انواع آن را بازمييابيم. بر آن ميشويم تا فرهنگ خانواده، فرهنگ زندگي شهري و روستايي، فرهنگ آپارتماننشيني، فرهنگ اروپايي، انقلاب فرهنگي، تعامل، تبادل فرهنگي و ... را بازيابيم. من در تعريف خود از فرهنگ آوردهام:«فرهنگ بخش آدمي پرداخته حيات وي، اما جماعت پذيرفته آن است». فرهنگ داراي ويژگيهاي مهم ذيل است: نخست؛ محصول تلاش ذهني - فکري آدمي براي انسجام بخشيدن به زندگي در عرصه عيني - عملي بشري است. دوم اينکه؛ خروجي عيني آن ناشي از پذيرش عمومي و جماعتهاي انساني است. به بياني ديگر اگرچه آدمي آن را پردازش مي کند و به وجود ميآورد ولي اين مجموعه آدميان و خردجمعي است که آن را ميپذيرد. اين تعريف از اين جهت اهميت دارد که فرهنگ را از باور جدا مي سازد و آشکارا بر اين امر صحه ميگذارد که فرهنگ متکي بر پذيرش جماعت است. اين در حالي است که باور متکي بر پذيرش فردي است. مخاطب باورها فرد است. مخاطب فرهنگ جمع و جماعت است. از همين جهت و بر مبناي پذيرش عمومي فرهنگ است که عناصر فرهنگ دگرگون شونده هستند. فرهنگ هم عناصر ثابت دارد و هم متغير مثلاً يکي از عناصر ثابت ايرانيها خداجو بودن آنهاست که تقريباً در طول تاريخ هميشه بوده است ولي برخي از نمادها، هنجارها، الگوهاي رفتاري ايرانيان؛ مصاديق فرهنگ مانند معماري، پوشش ،تغذيه، سبک زندگي در طول تاريخ تغيير داشته است. بسياري از موزهها بازتابشگر ضربان قلب تغييرات فرهنگي در بسترهاي زماني حيات بشر بوده و هستند. هويت بخشي فرهنگي در اين مسير معنا ميپذيرد. از نظر لغوي، واژه هويت(identity) به دو معناي ظاهراً متناقض به کار ميرود: 1ــ همساني و يکنواختي مطلق؛ 2ــ تمايز، که دربرگيرنده ثبات يا تداوم طي زمان است. معناي اول دربرگيرنده همساني بين خوديها و معناي دوم، تمايز ميان خوديها و غيرخوديهاست. هويت در تماس با ديگران ساخته ميشود؛ يعني وقتي غيرخودي مطرح باشد، خوديها به همسانيها و شباهتها پي ميبرند. يکي از ويژگيهاي دولت ملّي ساخت هويت و حفظ و بازسازي آن در گذر زمان است که به وسيله گفتمانها و ايدئولوژيهاي مسلط انجام ميشود. پيش از فراگير شدن فرايند جهاني شدن، معمولاً گفتمانهاي رسمي کارويژه هويتسازي و هويتيابي خود را به آساني انجام ميدادند، اما جهاني شدن اين وضع را به هم زده است. بنابراين هويت داشتن در درجه اول به معناي خاص بودن، متمايز بودن، ثابت و پايدار ماندن و به جمع تعلق داشتن است. احساس متمايز بودن به وجود مرزهاي پايدار و کموبيش نفوذناپذير نيازمند است. گاهي فرهنگ به معني رشد و تربيت افراد و جامعه انساني به کار ميرود اما به مرور معناي اين مفهوم متحولاخلاق، حقوق و آداب و رسوم و هر استعدادي که انسان به مثابه عضوي از جامعه معيّن کسب ميکند. فرهنگها طي زمان سيّالاند و با ترکيب و تفسير در خلال روابط ساخته ميشود. باوجوديکه فرهنگها در نتيجه تعامل افراد ساخته ميشوند، اين به معناي به آساني ترکيب شدن آن نيست. بعضي از فرهنگها به آساني در مقابل ديگر فرهنگها مستحيل ميشوند و بعضي ديگر موضعي سرسختانه دارند. نگاه به سطور فوق و محتواي آن به خوبي نشان ميدهد که فرهنگ هويتي اجماعساز و باهم بودگيآفرين و در همان حال داراي وجوه متمايز سازنده است. اين معنا را بايد دقيقتر در نظر بگيريم.