بستن
کد خبر: ۱۰۴۲۷۴۱

راحیل برای زندگی می‌جنگد

راحیل برای زندگی می‌جنگد
مریم طباطبایی‌ها


وقتی کتاب «دره انجیر» را در دست گرفتم، شک نداشتم قرار است با داستانی خوش‌فرم و خوش‌خوان روبه‌رو بشوم. دره انجیر، نوشته فرشته نوبخت، رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و منتقد ادبی است که داستان‌ها و روایت‌ها را به‌زعم من خیلی خوب می‌شناسد. در چندین و چند کتابی که از او خواندم، همیشه یک نکته‌ کلیدی و اساسی در کتاب‌هایش وجود داشته و آن هم این که نویسنده مطمئنا به داستانی که قرار است آن را نقل کند، به‌خوبی فکر کرده. داستانی که استخوان‌بندی آن، دیالوگ‌هایش و زمان و مکان‌هایش همگی نتیجه شناخت ملموس و کافی از پیکره‌بندی یک روایت جان‌دار از ابتدا تا به انتهاست. دره انجیر، روایت زنی است که به نظر من حس شروع و پایان را در کادری بزرگ و در نمایی لانگ‌شات، در کنار هم تجربه می‌کند؛ زنی که با بیماری‌ دست و پنجه نرم می‌کند و در عین حال عشق را نرم نرمک در وجودش پرورش می‌دهد. این پارادوکس، گیرایی روایت نوبخت را دوچندان کرده است. راحیل، زنی منطقی‌ست و زندگی را از دریچه‌ حقیقت و منطق می‌بیند. در روایت نوبخت از زندگی زنی که سرطان، آن شور و شوق جوانه زدن را از او گرفته، هنوز هم سایه‌های امید و بارقه‌هایی از تلاش برای زندگی دیده می‌شود... «دود را با ولع می‌بلعد و بغضش را قورت می‌دهد. مدتی است که حس می‌کند دارد به جاهای خطرناکی با خودش می‌رسد. یا شاید هم رسیده و هنوز خبر ندارد. حتی این جای خطرناک را هم نمی‌شناسد، این پریشانی و بیچارگی را. دوره شیمی درمانی‌اش این‌بار خیلی طولانی‌تر و جان‌فرساتر شده است؛ نه بدنش قدرت قبل را دارد و نه روحش امیدواری گذشته را...». قهرمان داستان، همچون روایت‌های پیشین نوبخت، یک زن است. زنی پرستار با موقعیتی که حالا با آن مواجه شده است. توجه به زن‌ها و جایگاه آن‌ها در این روایت هم مثل داستان‌های دیگر نویسنده، به‌خوبی قابل روئت است. زنی که این‌بار نه از طبقه روشنفکر و نویسنده‌ جامعه؛ بلکه زنی معمولی با شغلی پرمشغله را به تصویر کشیده است. زندگی راحیل در فضایی رفت و برگشتی و فلش‌بک‌هایی به گذشته تعریف می‌شود. راوی داستان سوم شخص است و بازی با زمان انگار که یکی از ماموریت‌های او باشد. راحیل با مرور خاطراتش تصویری از زندگی گذشته‌اش به خواننده می‌دهد. توصیفات او از وقایع اتفاق افتاده، بسیار ملموس و به‌جاست و خواننده می‌تواند جاهای زیادی از روایت با قهرمان داستان همذات‌پنداری بکند. «آدم هیچوقت نمی‌فهمد سر و کله یک خاطره از کجای ناکجاها پیدا می‌شود. یک تصویر که با یک شی به ظاهر بی‌اهمیت شکل گرفته، فنجان چایی که با چند قاشق شکر در حال شیرین کردن آن هستیم، یا شاید هم طیفی از نشانه‌ها، مثل زمزمه‌ای مبهم از دوردست‌ها که حالتی را در ما بیدار می‌کند.».در سرتاسر این روایت قهرمان داستان با عدم قطعیت در مورد وضعیت جسمانی‌اش رو‌به‌روست. وضعیتی که به‌زعم من شروع گذار از زندگی قبلی او به سوی دیدگاه‌های نو نسبت به جهان پیرامونش است. راحیل در طول این داستان به‌سوی بلوغ فکری قدم برمی‌دارد. رشد و جوانه زدن و البته خارج شدن از پیله زندگی پیشینش در پی حلول قریب‌الوقوع عشق به او کمک می‌کند تا دنیا را از دریچه دیگری ببیند. تنهایی که نقطه‌ای پررنگ و برجسته در این روایت است با مرور خاطرات راحیل به‌خوبی خود را نشان می‌دهد. و حالا ظهور عشق میان این همه تنهایی به قصد زیبا کردن زندگی او می‌آید و این قهرمان داستان است که باید تکلیفش را با خودش روشن کند که آیا این بلوغ را پیدا می‌کند و می‌تواند عشق را بشناسد یا نه. «...راحیل می‌خندد: ممنون به همه سلام برسان. یادت باشه چی گفتم بهت. بهش بگو زندگیش رو بکنه چون من راستی راستی دارم عاشق می‌شم. مینا ناگهان ساکت می‌شود. راحیل خداحافظی می‌کند و تلفن را قطع می‌کند. قبل از خاموش کردن گوشی‌اش پیامی از مینا می‌رسد: تو دیوانه‌ای. فهمیدی؟ دیگر هیچ شکی باقی نمانده...»داستان دره انجیر پیرنگ بسیار خوبی دارد و شخصیتی مهم و کلیدی که به جرات می‌شود گفت یک‌تنه بار احساسی و مفهومی داستان را بر دوش می‌کشد. دیالوگ‌ها و پردازش زمان و مکان بسیار به‌جاست و همین هماهنگی المان‌های داستان می‌تواند خواننده را جذب خود بکند. آدم‌ها با خصوصیات و شخصیت‌های متفاوتی در سیرِ داستان وارد روایت می‌شوند و نقش‌هایشان را ایفا می‌کنند. آدم‌هایی گاه سیاه، گاه سفید و آن‌هایی که تلفیقی توام از خصوصیات انسانی هستند. نوشتنِ هدفمند می‌تواند یکی از نقاط قوت هر نویسنده‌ای باشد و فرشته نوبخت در هر داستانی که می‌نویسد این هدفمندی را به‌خوبی به خواننده نشان می‌دهد. داستانی که همیشه نقطه‌ عطفی دارد و قهرمان داستان برای رسیدن به این نقطه عطف همواره روبه‌جلو حرکت می‌کند. کتاب را که می‌خواندم به یاد مطلبی از ارنست همینگوی افتادم: «زمانی که نبردی شروع می‌شود، سربازان شجاع تمامی افکار منفی خود درباره جنگیدن کنار می‌گذارند و وارد میدان نبرد می‌شوند. مانند یک سرباز شجاع، وظفیه خود بدانید که وارد میدان جنگ شوید و آن را تمام کنید.» و به نظر من قهرمان روایت نوبخت زنی بود که وارد میدان نبرد شد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی