جامعه ايراني که اکنون در آن زيست ميکنيم، گره در گره با اخبار و اطلاعات است. حال هر کسي به فراخور ويژگيهاي شخصيتي و علاقهمنديهاي خود، به نحوي و از بستري به اين اخبار دست پيدا ميکند. با اين حال، تورقِ اخبار در قالبها و بسترهاي متفاوت، به يک امر مشترک ختم ميشود؛ اينکه اينجا محتواها، اغلب با نام مسئولين آغاز ميشوند؛ همينطور، افراد معروف و مشهور که آنها هم به دليل مواضع سياسيشان تيتر شدهاند. در واقع اخبار اگرهم ذاتا سياسي نباشند، لااقل رنگ و بوي سياسي را دارند و اين چرخه سياسينگاري و معروفيت سالاري همين طور ادامه پيدا ميکند بيآنکه در جريان يک فرآيند مثبت يا اصلاحي قرار گرفته باشد. اهداف گُم ميشوند، کارکردها جابه جا شده و وظايف از يادها ميروند. ذکر يک مثال ساده ممکن است کمک کننده فهم اين جملات باشد. در تهران افرادي که به عضويت يک نهاد انتخابي درميآيند، بيشتر به فعاليتهاي ژورناليستي(آن هم نه حرفهاي چون حرفهشان نبوده) مشغولند؛ آنها خيال ميکنند خبرنگارند و در مقابل، خبرنگارها در جايگاه فعالان و کنشگران سياسي و مدني قرار ميگيرند. البته نمونههاي فراواني در اين زمينه وجود دارد. شغلها متعدد شدهاند و طبيعي است که سطحي هم بشوند. مُراد از آنچه گفته شد، تذکر در خصوص سطحي شدن حرفههاي اصيل، يا گم شدن وظايف نيست. «شهرت» هم يک «ارزش خبري» محسوب ميشود. اما بايد ديد که اين شهرت در خدمت چه اهدافي قرار گرفته و کدام يک از درد و رنجهاي شهروندان عادي جامعه را تاکنون التيام بخشيده؟ و اگر مشکلات افراد معمولي و بسيارعادي در جامعه را از قول خودشان نقل ميکرديم، وضعيتي متفاوت از آنچه در آن گرفتار شدهايم، حاصل نميشد؟لذا تصميم گرفتهايم بيشتر به خودمان بپردازيم تا از مسير اين پرداختن به خود و همنوعانمان، عيوب و نقصهاي سيستمهاي اداري و برخي برخوردهاي غيرمسئولانه و فراموشکارانه را يادآور شويم. ميخواهيم از اينها بنويسيم؛ از کودکِ فالفروشي که حالا 10 سال بزرگتر شده، از گريختگانِ از خانه، از خانوادههايي که شبها در اتوبوس ميخوابيدند پيش از اينکه گورخوابي مُد شود، از کودکان، زنان و مردان بلوچ. از سنديکاي اتوبوسراني، کارگران، بازنشستگان، از مقروضان. از خانه به دوشها. از کولبران. از زلزله، از کرمانشاه، از کانيا؛ دختربچهاي که دارد توي کانکس قد ميکشد، از معلمها، از کودکان و مردان افغانستاني که نميخوابند و کار ميکنند، از زباله جمعکنها، از شهرها و روستاهاي آب برده و سيلزده. از همان پيرمردي که در جاده نظامي شهرري گفت زندگياش بوي مدفوع ميدهد و همه خنديدند. ميخواهيم دوباره برويم آنجا درِ خانهها را يکييکي بزنيم تا پيدايش کنيم و بپرسيم هنوز هم بو ميدهد؟اين صفحه و اين ستون، مجالي شد تا اعلام کنيم که ديگر کمتر از مسئولان خواهيم نوشت که البته پيش از اين اگر نوشته باشيم، مُراد و مقصود، بهتر شدن اوضاع و احوالِ همان قسم آدمهايي بوده که ذکرشان رفت. تقريبا به اين باور رسيدهايم که در شرايط دشوار زندگي، اگر کسي اخبار يا گزارشهايي با تيترهاي مثبت و اغراقآميز از مسئولين کار کند، در نقش روابط عمومي آن شخص، سازمان يا نهاد خاص، ناچار شده اين تعاريف و تمجيدها را نشر دهد. باري، مشکلات فراوانند و صاحبانِ گرفتاريها کرور کرور، يافت ميشوند. با اين حال دايره ارتباطاتِ نگارنده مثل هر انسان ديگري محدوديتهايي دارد لذا هر کسي که اين متن را ميخواند، چنانچه بخواهد ميتواند در شناسايي افراد جهت نگارش موردِ خاصِ آنها ياري دهنده باشد. باشد که با اندکي دوري از مسئولين و تيتر شدن نام شهروندان عادي، راهحلهايي هم پيدا شود. باشد که دردها چند روزي نچرخند و بعد فراموش شوند تا آدمها درد بعدي را به نظاره بنشينند.
به اميد اين اتفاق...