بستن
کد خبر: ۱۰۳۹۹۸۴

سايه اي حاضر

سايه اي حاضر
فرناز شهیدثالث روزنامه‌نگار و نویسنده

هوشنگ ابتهاج را مثل بسياري ديگر، با عشق شناختم. با شعر «اي عشق همه بهانه از توست». اواسط دهه 70، کلاس سوم دبيرستان. تازه عضو کانون جوانان محله‌مان شده بودم و نشريه‌اي را که بچه‌هاي کانون منتشر کرده بودند دست گرفته بودم. چند برگه A4. پشت جلد کاغذي مجله، چند خطي از همين شعر بود، به خط يکي از اعضاي گروه. پدر نگاهي به مجله انداخت و پرسيد شعر سايه اجازه چاپ دارد؟ سر تکان دادم که دارد، اما واقعيت اين بود که چيزي از سايه و آن شعر نمي‌دانستم. فقط يک شعر بود. «من خامشم اين ترانه از توست». نمي‌دانستم چرا نبايد اجازه انتشار داشته باشد. سوال شد و همين شد که سايه، شد موضوعي براي جست‌وجو. پيش‌تر و بيشتر از آنکه با او از دريچه شعر و ادبيات آشنا شوم، به جست‌وجوي راهي که رفته و کارهايي که کرده رفتم و برايم بخشي از تاريخ معاصر شد. تاريخي که در کتاب مشخصي مکتوب نبود و بايد اينجا و آنجا، لابه‌لاي کاغذها يا از دهان آدم‌ها يا ميان سطرهاي شعر مي‌جستم و ذره ذره باز مي‌ساختمش. در همين گذر تاريخ معاصر بود که از آن «بانگ بلند صبحگاهي» و اين «زمزمه شبانه»اش، رسيدم به «بهار آمد گل و نسرين نياورد، نسيمي بوي فروردين نياورد». سال 1332. سايه، برايم راوي گوشه‌اي از تاريخ تاريک آن روزگار شد. سال 1385 وارد راديو شدم و مدتي در راديو تهران نويسنده بودم. از اقبال من بود که آن زمان ساختمان راديو تهران همان ساختمان قديمي راديو بود. ميدان ارگ. ساختماني که در خودش تاريخي شنيدني دارد و آدمهايي در آن قدم زده‌اند و قلم زده‌اند و خوانده‌اند و نواخته‌اند، که بر فرهنگ و ادب و هنر امروز ما سايه گسترده‌اند. هوشنگ ابتهاج يکي از آنها بود. و من هر بار که از حياط ساختمان ارگ مي‌گذشتم و وارد ساختمان مي‌شدم، به آدم‌هايي فکر مي‌کردم که روزي از اين راهروها گذشته‌اند و قفل اين اتاق‌ها را باز کرده‌اند. پررنگ‌ترين نامها برايم مهدي اخوان ثالث بود و محمدرضا شجريان و هوشنگ ابتهاج. چه شد که به راديو آمدند؟ چه شد که هنوز حضورشان اين اندازه زنده مانده است؟ تعهد سايه به راهي که براي خود انتخاب کرده بود، در تعهدي که براي خودم و به خودم پيش گرفتم سخت تأثيرگذار شد.در دهه 90، هشت سالي ساکن خانه‌اي اجاره‌اي در خيابان کوشک بودم. کنار کوچه‌اي که به کارخانه سيمان مي‌رسيد. جايي که پيش‌تر، خانه بزرگ سايه بوده و ارغوانش از محبوب‌ترين درختان اين سال‌ها شده در شعر. و مگر مي‌شود از کوچه گذشت و به ارغوان پشت ديوارها فکر نکرد. در آن هشت سال، که روزهاي تيره و تارش کم نبود، هر بار که از سر آن کوچه گذشتم، مناسب حال خودم و آنچه جمعي از سر مي‌گذرانديم، خطي از ارغوان مي‌خواندم. حالا در دهه‌اي ديگر هستم و به عدد تقويم، قرني ديگر را تجربه مي‌کنم. کمتر کسي در زندگي شخصي من بوده که هر چند از دور، هر چند ناديده، و هر چند خودش بي‌خبر، اما سه دهه و هر دهه با حضوري متفاوت، بر من اثري عميق گذاشته باشد. تاريخ باشد و تعهد باشد به زندگي و شعر باشد. اين سه را نمي‌شود از زندگي گرفت. زندگي را نمي‌شود از اين سه خالي کرد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی