بستن
کد خبر: ۱۰۳۹۲۲۱

کم نگوی... گزیده هم نگوی...

کم نگوی... گزیده هم نگوی...
شادمان شکروی نویسنده و استاد دانشگاه

 

 

 

 

در ايران، مدتي است کميت‌گرايي برگ برنده شده است. چه در علوم و چه در هنر. جوايز علمي به افرادي داده مي‌شود که کوهي از تاليفات دارند. اگر اينشتين و پلانک بودند سرشان بي‌کلاه مي‌ماند. هيچکدام که کارنامه جالبي از تاليف کمي نداشته‌اند. حتي وضعيت آن‌ها از اين نظر اسفبار بوده است. زماني که در اروپا بودم يک بار مرا به ترياي دانشگاه دعوت کردند. دو نفر از استادان مي‌خواستند به اصطلاح خودمان سور بدهند. مقالاتشان در يک نشريه بسيار خوب (به گفته خودشان) پذيرفته شده بود. من مقالاتشان را ديده بودم. ماحصل 7سال کار يک گروه بيست نفره به معني واقعي متخصص، شده بود دو مقاله چهار صفحه‌اي. خجالت کشيدم بگويم تعداد مقالات من از آنها بيشتر است. شايد به اين دليل که کيفيت کار من در برابر آنها همان حديث شمع در برابر آفتاب بود. نمي‌گويم نمي‌توانستم. نمي‌گويم نمي‌توانم. مي‌توانستم و مي‌توانم. مشروط بر اينکه يک تيم بيست نفره متخصص تشکيل بدهم و هفت سال کار کنم. اما عقل سليم مي‌گويد براستي براي چه اين کار را بکنم. در ترازوي ارتقا، بايد وزن توليداتت سنگين باشد. بنابراين پشت هم توليد مي‌کنم. کميت افزايي مي‌کنم چون بيشتر مورد قبول است. قانون نانوشته ادبيات اينکه نويسندگان جوان ما حتما بايد در سال چندين جلد کتاب داشته باشند. تقصيري ندارند. اگر چنين نباشد مورد توجه قرار نمي‌گيرند. به‌واقع کميت آثار ادبي و هنري و علمي ما چشمگير است اما اگر سوال شود که در طي اين سال‌ها چه آثار برجسته‌اي به گنجينه علوم و ادب و هنر ما اضافه شده است، راستش پاسخ کمي دشوار است. نمي‌گويم نيست. حتما هست ولي چنان در لابه‌لاي کميت‌ها بُر خورده که به سختي قابل تشخيص است. راستش را بگويم تصور مي‌کنم جوانان نويسنده ما با هدف مارکز و سالينجر شدن وارد جامعه مي‌شوند و بعد رفته رفته درمي‌يابند که کسي قدر کارشان را نمي‌داند. اين است که دچار تضاد مي‌شوند و زاويه پيدا مي‌کنند. اقبال عموم را از رمان‌هاي قطور بي‌محتواي عاشقانه مي‌بينند و مشکلات خودشان را مي‌بينند وقدر نشناسي جامعه را هم مي‌بينند و اين همه مي‌شود دلسردي و رها کردن آرمان‌هاي خود. مي‌گويند تحول چخوف از زماني آغاز شد که نامه‌اي را خواند. نويسنده‌اي به او نوشته بود اين توليد انبوه و اين هجونويسي را رها کن و گزيده و خوب بنويس. بعد هم اضافه کرده بود که بهاي اين خوب نوشتن گرسنگي کشيدن است. گرسنگي بکش همچنان که من مي‌کشم! در ظاهر که رمانتيک است اما در عمل به‌واقع چه کسي است که گرسنگي را تحمل کند و بخواهد خوب بنويسد. هر بار که مي‌گويند فلان استاد در دانشگاه‌هاي ما سيصد يا چهارصد مقاله بين‌المللي دارد من ياد گفت‌وگويي مي‌افتم که در تريا و موقع سور خوردن، با همان پروفسور اروپايي داشتم. چشم‌هايش گرد شده بود و مي‌گفت غير ممکن است. من نشاني مي‌دادم و او باز مي‌گفت غير ممکن است. بعد هم مي‌گفت مگر يک انسان چقدر مي‌تواند توليد علم کند؟ با توجه به اينکه نگارش هر مقاله يعني توليد يک انديشه جديد و اين سال‌ها زمان مي‌برد. پاسخ به ظاهر منطقي‌اي بود. من از او پرسيدم که تعداد کتاب‌هايش چندتاست. فکري کرد و گفت تا به‌حال کتابي ننوشته. هنوز دانشش ناقص است. اما يک فصل از يک کتاب را نوشته است. 75 سال سنش بود و استاد ممتاز بود و دانشجويان فوق دکتري و دکتري زياد داشت. ماحصل اين همه شده بود يک فصل از يک کتاب. خيلي که بگيري کمتر از انگشتان دو دست مقاله. همين.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی