بستن
کد خبر: ۱۰۳۸۸۴۸

دست و پا بسته در مرداب

دست و پا بسته در مرداب
شادمان شکروی نویسنده و مدرس دانشگاه

به تجویز پزشک، قرار است مدتی از کاغذ و قلم فاصله بگیرم و به ورزش و مسافرت بپردازم. ظاهرا ظرف این سال‌ها زیاد به ذهنم فشار آورده‌ام و این فشار مداوم، منجر به تشویش و افسردگی شده است. به پزشک گفتم که آخر از نوشتن لذت می‌برم. او هم عینکش را بالا برد، از زیرچشم به من نگاه کرد و گفت: واقعا؟! طوری گفت که انگار هیچ‌کس در عالم نیست که از چیزی به نام نوشتن لذت ببرد. البته دروغ نگفته بودم. نوشتن همواره برای من لذت‌بخش بوده است. به‌نوعی با زندگی‌ام ممزوج شده است. اما در عین حال گفته پزشک هم عاری از منطق نبود. تصور می‌کنم می‌خواست روی این تاکید کند که نوشتن همواره با نوعی درگیری مدام با خود همراه است. مثل ماشینی که ترمز دستی‌اش کشیده شده باشد. سوای کمال‌طلبی و وسواس که آفت همیشگی نوشتن است و در آزاردهندگی‌اش تردیدی نیست، تشویش آینده هم وجود دارد. زمانی هست که محض نوشتن می‌نویسی؛ محض اینکه چیزی خلق کرده ‌باشی. چقدر خوب خواهد بود که آدم همیشه در این مقطع باقی بماند. موهبتی واقعی است. اما زمانی می‌رسد که ناخودآگاه با نگاشتن نخستین کلمه و یا حتی پیش از آن، نحوست عقلانیت به سراغت می‌آید و نفع و ضرر ناخودآگاه ذهنت را درگیر می‌کند: برای چه؟ که چه بشود؟ چه کسی خواهد خواند؟ چه کسی اهمیت خواهد داد؟ تو را به کجا خواهد رساند؟ اگر وقتت را صرف کار دیگری بکنی بهتر نیست؟ از این همه که نوشته‌ای چه دستت را گرفته است؟ به کجا رسیده‌ای؟... این فکرها مثل حشرات موذی که مهارشدنی نیستند به جان روح و ذهنت می‌افتند و به همان اندازه که اشتیاقت را می‌گیرند و تمرکزت را برهم می‌زنند؛ کاری که پشه‌ها و مگس‌ها در آن استاد هستند. ممکن است در مواردی که به اصطلاح؛ غرق نوشتن می‌شوی، این افکار موقت از ذهنت خارج شوند و همان رخوت لذت‌بخش نوشتن و خلق کردن در روانت سیلان پیدا کند. اما بسیار هم می‌شود که این مگس‌ها و پشه‌های سمج و موذی، کلافه‌ات می‌کنند و اگر هم بخواهی قدمی به جلو برداری؛ با مشقت به معنی واقعی همراه است. فکر می‌کنم پزشک دریافته بود که من دچار این حالت شده‌ام و در ذهنم اشتیاق و انزجار با هم آمیخته شده و این منجر به خستگی و کسالت روزافزون شده است. بله؛ نوشتن خود کار دشواری است. نوشتن درحالی که ترمز دستی ذهنت کشیده شده به اعمال شاقه می‌ماند. واقعا نمی‌دانم از چه زمان و تحت تاثیر چه عواملی به مرداب پلید نوشتن برای دیگران کشیده شدم. شاید به اقتضای بالا رفتن سن و سال بود و یا نوعی روند طبیعی که برای هر نویسنده‌ای پیش می‌آید. به هرحال کشیده شدم و خیلی زود شد که دیگر بر خلاف گذشته نوشتن برایم با تخلیه روانی و سبک شدن روح همراه نبود. همان غوطه‌خوردن در مردابی انباشته از مگس و پشه‌هایی بود که از سر و جانت بالا می‌رفتند. امیدوارم با مقداری استراحت مسأله حل بشود و مرداب فعلی جای خود را به یک باغ روح انگیز سراسر گل و گیاه بدهد. اما تا آن زمان باید از نوشتن فاصله بگیرم؛ آنچه هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم. پزشک خوب تشخیص داده بود؛ بدون اینکه نویسنده باشد. شاید هم در طول فعالیت حرفه‌ای خود به نویسنده‌های زیادی برخورده بود که از دست و پا زدن در این مرداب لبریز از پشه و مگس به جان آمده و برای آرامش به او مراجعه کرده بودند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی