بستن
کد خبر: ۱۰۳۸۴۱۱
گفت‌وگو با سیدعلی صالحی به مناسبت انتشار «لهجه آوریل»؛

هرگز از عشــــــــق نبریده‌ام

هرگز از عشــــــــق نبریده‌ام
آرمان ملی- هادی حسینی‌نژاد: سیدعلی صالحی، یکی از بنیانگذاران موج ناب و تئوریسین شعر گفتار، در ابتدای سالجاری مجموعه شعری را به نام «لهجه آوریل؛ در دست‌نوشته‌های امیلی» از سوی نشر نگاه روانه بازار کتاب کرد؛ مجموعه‌ای که حکم قصیده‌ای را دارد و شاعر با نگاه و تأمل بر زندگی‌نامه‌ اُسیپ ماندلشتام، شاعر رنج‌کشیده از استبداد عصر استالین آن را سروده است. انتشار این کتاب که با استقبال مخاطبان نیز همراه شده، بهانه‌ای شد برای گفت‌وشنیدی دوباره با صالحی تا ضمن پرس‌وجو از این مجموعه، هم درباره‌ سایر آثار و فعالیت‌هایش بپرسم و هم ورودی داشته باشیم به فضای ذهنی و حسی این روزهای شاعری که درباره آثار اخیرش می‌گوید: «شعر اجتماعی من حتما از عاشقانگی بهره‌ای برده و شعر عاشقانه‌ام نظر به اجتماع دارد و شعر سیاسی هم فرزند‌خوانده‌ همین زوج است. من از عشق نبریده‌ام، به سطح دیگری از درک عشق رسیده‌ام.»

آخرین مجموعه شعری که از شما منتشر شده، نام و حکایت جالبی دارد. از خلق شعرهای این مجموعه و ماجرای خواندن زندگی‌نامه‌ ماندلشتام بگویید.
در نوجوانی و دوران کمبود کتاب، کلی گشتم تا منابع بیشتری درباب اُسیپ ماندلشتام پیدا کنم. ورق باارزشی نیافتم، اما ذره‌ذره چیزهایی درباره‌ این شاعر ژنی به دستم رسید (در رسانه‌ها). او نیز چون تنی چند از نامداران، زیر تازیانه‌ پیدا یا پنهان استالین دق کرد و درگذشت و رفت. تازه از میا‌نسالی عبور کرده بود اما هم محبوب بود و هم مشهور. شناخت من از «امیلی» در همین حد بود. اندوه داشتم که چرا هیچ امکانی برای معرفی شعر او ندارم. در حاشیه بود. پاسترناک، مایاکوفسکی و نادژدا (همسرش) حامی او بودند. امیلی (ماندلشتام) با آن روان مجروح و جان مضطرب و هراسان، یکی از طاعنان استالین بود (در نهاد) اما آشکارا از شدت بیم، حتی برای ژوزف استالین، مدیحه سرود. ماندلشتام در مسکو، دوستان و جلسات و شب شعرهای محدود خود را داشت. حقیقتا به پاره‌نانی و پالتو ژنده و ژوزار سوراخی قناعت می‌کرد، اما رشید، توانا، جذاب و تاثیرگذار بود. یعنی همه‌ خصائلی را داشت که دیکتاتور را خوش نمی‌آمد. رفتار حاکمیت شوروی با اهل هنر و اندیشه‌ مستقل، چنان شهره و شناسا بود که اگر هرکدام حتی به مرگ طبیعی و در آنی می‌مُرد، پچ‌پچ‌ها پیش می‌آمد، آن هم با عباراتی سؤالی: «او را هم کشتند!؟» هم با خفیف‌ترین صدا، در قهوه‌خانه‌های کارگری مسکو، در پیاده‌روهای لغزان و برف و یخ. درباره‌ این شاعر شهیر، آن‌قدر پراکنده پراکنده خواندم که سال 1358 در دانشکده هنرهای دراماتیک، درباره‌ او سخنرانی کردم... تا امسال که زندگی‌نامه‌ این شاعر بداقبال به دستم رسید. این‌بار، یک‌جــــا ماندلشتام مقابلـــم آمد. گاهی بر تقدیر او گریه‌ام می‌گرفت و تنــــــد‌تنــد می‌نوشتم، نمی‌دانستم جنس کلمه چیست. فقط تندتند حس‌هایم را درباره‌ بیم و هراس او می‌نوشتم. اوایل متوجه نبودم که دارد یک شاعر راجع‌به یک شاعر دیگر می‌نویسد. ماندلشتام چنان در من نفوذ کرده بود که گاهی یادم می‌رفت این انسان با شکوه، ایرانی نیست. شگفتی این حیات، آنجاست که ماندلشتام به سختی از استالین می‌ترسید، اما هرچه بیشتر می‌ترسید، غلظت نقد و مبارزه و مقاومتش بیشتر می‌شد. حال و روز خوبی نداشت، خاصه که چندین بیماری کُشنده را با خود حمل می‌کرد. شب و روزش شده بود داشتن و حسرت یک مداد و تکه‌ای کاغذ تا شعر زندان را قلمی کند. نادژدای همرزم و همراه او با هر سختی که بود، لوازم لازم را با رشوه به زندانبان‌ها، به همسر محبوبش می‌رساند. اُسیپ ماندلشتام در زندان، اما شعرهای درخشان، مسئول، کوبنده و افشاگر او در بیرون زندان چون برف‌های مسکو بر سر مخاطبان خاص فرو می‌ریخت. ساعت و شب و روز و هفته و ماهی نبود که از شدت ناله‌های شاعر، زندانبان‌ها خود نیز شریک شاعر نشوند. شگفتا بیشتر این فجایع برای اُسیپ، در ماه آوریل به اوج می‌رسید. خود در چند شعرش به این حکایت اشاره می‌کند. حاکمیت شوروی از محبوبیت شاعر، هراسان بود، نمی‌خواست زنده بماند. امیلی یا امیلو ماندلشتام، نمونه‌ رقت‌انگیز قصه‌ رنج انسانی است.
آیا شعرهای این مجموعه از نظر فرم، زبان یا رویکردهای شاعرانه، ویژگی‌ خاصی نسبت به سروده‌های قبلی‌تان دارد؟
مجموعه شعر «لهجه آوریل» چاپ مرکز انتشاراتی- فرهنگی نگاه، برای خودم هم جاذبه‌های تازه و خوشایندی داشت. به‌عکس گذشته، متوجه نشدم کی سروده و کی مهیا و چرا با این سرعت (به همت آقای رئیس‌دانا) مورد استقبال قرار گرفت. البته دایره ممیزی کتاب، ما را بی‌نصیب نگذاشت. لهجه آوریل، ابداً و از هر حیث، شبیه آثار 2 دهه‌ اخیر من نیست. از پیش‌ از انقلاب، چند شاعر بوده‌اند که همواره مثل سایه، کنار من دست از سرم برنمی‌دارند: نرودا، مایاکوفسکی، و همین چهره‌ مورد بحث یعنی امیلی که تقدیر او به شکلی عجیب، شبیه مایاکوفسکی بوده است. در لهجه آوریل، تم و تماشا، درک و فضا، زبان و تُنالیته‌ زبان و شخصیت تصویرها، همه در خدمت «روایت درونی» ظهور کرده‌اند. شعرهای این مجموعه، از هر حیث و حضوری، تفاوت دارند. نوعی بازسرایی روان یک شاعر غایب است. ماندلشتام حتی در معرفی به زبان پارسی هم مظلوم واقع شده است؛ مثل خود شاعر، خود سرنوشت او که از دو سو مورد ستم قرار گرفته بود؛ از یک‌طرف زیر فشار حکومت استالینی ضد شعر بود، از جانبی دیگر مورد سوءظن از سوی روشنفکران بود که این پندار پلشت هم به‌نظر می‌رسد توطئه‌ دوایر خفیه‌ عصر استالین است. تحمل هزار نوع ستم، نشان می‌دهد عجب انسان پرقدرتی بوده این امیلی شاعر. من اگر در فاصله‌ بعید زمانی و مکانی نسبت به این انسان شریف، ادای دین نمی‌کردم (لااقل در زبان پارسی و به‌عنوان شاعر) حتما این سکوت و خاموشی علیه ستم‌ها بر او، خفه‌ام می‌کرد. بعد از موفقیت این دفتر شعر، دوستان و دو ناشر محترم دیگر هم پیشنهاد دادند برای مایاکوفسکی و فرخی یزدی نیز چنین اثری خلق کنم. نمی‌شود. غیرممکن است. تا آنجا دشوار است که انگار من «لهجه آوریل» را به خواست امیلی ماندلشتام بازسروده‌ام. زمان مطالعه‌ زندگی او، دو‌سه‌بار نتوانستم گریه نکنم. از دوستانم علی دهباشی و خانم ذبیح‌مند (مدیر نشر هونار) ممنونم که موجبات یادآورد حیات‌نامه‌ ماندلشتام را مهیا کردند. هم جنس زبان، هم شیوه‌ روایت و هم تقویت روح خاص و حاکم بر این قصیده (لهجه آوریل) به گونه‌ای است که انگار یک «صالحی دیگر» آن را سروده است.
اگر اشتباه نکنم این کتاب چندروز مانده به پایان نمایشگاه به بازار آمد. استقبال از آن چطور بود؟
امیدوار بودم در خوش‌بینانه‌ترین شرایط، مثلا بعد از سه ماه، این 300 جلد تمام شود. در واقع چاپ اول بنا به تدبیر ناشر محترم، نوعی آزمایش بود. چند روز مانده به وداع با نمایشگاه کتاب، لهجه آوریل به غرفه‌ نگاه رسید و از اساس، توزیع نشد. اما روز آخر که با مردم قرار دیدار داشتم، کتاب به کسی نرسید و تمام شد. تقریبا و فقط در این غرفه، روزی 50نسخه به فروش رسید. شما را هم آنجا زیارت کردم. یک نسخه به خودم هم نرسید. ناشر محترم بنا به روند و تدبیر کاری نشر نگاه، در زمان مورد نظر، چاپ دوم لهجه آوریل را به دست علاقه‌مندان خواهد رساند.
از سایر آثار، تجدیــــد چاپشان و همچنین انتشار جلد چهارم مجموعه آثارتان چه خبر؟
کمبود و گرانی مصالح چاپ و نشر، موجب خواب زمستانی دنیای نشر و صنعت کتاب و دلسردی مؤلف و مخاطب شده است. اولین کتاب من در بهار 1358 با کاغذ بندی هشت تومان (تک تومان) منتشر شد؛ آن هم در اوج گرانی. الان چند است؟! اخیراً از ناشری شنیدم که کاغذ به بندی یک‌ میلیون‌تومان رسیده است. با این شرایط سخت، دیگر وجود ممیزی، هیچ‌کاره است. در این هول و ولا، ناشران ضعیف‌تر، قید نفس کشیدن را زده‌اند. خیلی بدتر از زمان جنگ هشت ساله شده است. اگر شرایط نامساعد نمی‌شد، بعضی آثار من از چاپ دهم هم می‌گذشتند. نمونه‌ بالاتری دارم: گزینه شعر من در نشر مروارید از چاپ هفده و هجده گذشته بود که خورد به قحط‌سالی کاغذ! مردم کتابخوان، از کجا بیاورند پانصد هزار تومان بدهند، دو سه کتاب بخرند؟ الان سه جلد کتاب اشعار من، حدود نیم‌میلیون تومان شده، تازه چاپ جدید را نمی‌دانم چند خواهد شد! این مجموعه به چاپ هشتم رسیده، و جلد چهارم آن در حال حروف‌چینی است. هنوز به مرحله‌ غلط‌گیری نرسیده است. هفته‌ پیش مدیر انتشارات تهران گفت: مدت‌هاست می‌خواهم دفتر شعر «به تو فکر می‌کنم...» را تجدید چاپ کنم، اما کاغذ همه را سرگردان کرده است. کاغذ گران، یعنی قیمت سنگین. خب مردم به نان خانواده فکر می‌کنند، نان در اولویت است، و این طبیعی است. به درون مغازه‌های کتابفروشی در پیک تمام، دقت کرده‌اید؟ خلوت! ناشر و کتاب‌فروش، خق دارد که خسته شود. بعضی از دوستان اجاره‌های چند میلیونی می‌دهند.. الان حروف‌چینی «عهد عتیق» من که بازسرایی کتاب مقدس است، از سوی مرکز نگاه شروع شده است. بیش از 3000 صفحه است. تا زمانی که به دست مردم برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟! مردم به گرانی کتاب عادت می‌کنند؟!
اخیرا سخنران جشنواره‌ بین‌النهرین بزرگ که در هلند برگزار ‌شد، بودید که به شکل مجازی انجام شد. درباره این رویداد و حضورتان در آن توضیح می‌دهید؟
به علت بیماری دامن‌گیر، دیگر توان سفر ندارم. دبیر این جشنواره، دعوتنامه ارسال کرد، گفتم نمی‌توانم. گفتند پس می‌آییم تهران و مصاحبه تصویری می‌گیریم که آمدند و انجام گرفت. شرکت در جشنواره‌ جهانی نیز با پخش همان فیلم و مصاحبه، و قرائت شعری از من با ترجمه هلندی و انگلیسی انجام شد. حیف، بعد از کرونا، از این سفرها محروم شده‌ام. ضعف مستمر، یکی از تبعات کروناست. تیرماه پارسال، زمین‌گیر کرونا شدم اما دستاورد اهریمنی آن، ادامه دارد. در این کشاکش، ضربه‌ اصلی این بیماری، حافظه‌ام را هدف گرفت. گاهی عبارتی را شروع می‌کنم، اما پیش از پایان و رسیدن به فعل، انعقاد جمله یادم می‌رود.
روی آفرینش شعـــرهایتان نیز اثر منفی گذاشته است؟
اوایل این هجوم، مأیوس شده بودم که شاید شعر را از دست بدهم، اما نه؛ اتفاقاً قوی‌تر شده‌ام. همین دفتر لهجه آوریل... مولود بعد از کرونا و در اوج فراموشی عمومی است.
یکـــی از ویژگی‌های شعر شما، خصوصا در یک دهه اخیر، برجسته شدن دغدغه‌های اجتماعی در آن‌هاست. قبول دارید که شعر شما دیگر کمتر به سمت فضاهای عاشقانه و مغازله‌گونه گرایش دارد؟
حق با شماست. در این سن، الان همه‌چیز عاشقانه است. چه عشقی مهم‌تر از عشق به مردم؟! شعر اجتماعی من حتماً از عاشقانگی بهره‌ای برده و شعر عاشقانه‌ام نظر به اجتماع دارد. و شعر سیاسی هم فرزند‌خوانده‌ همین زوج است. من هرگز از عشق نبریده‌ام، به سطح دیگری از درک عشق رسیده‌ام.
این وضعیـــت را مربوط به یک دوره حرفه‌ای یا حتی تغییر حالات سنی می‌دانید یا اینکه از مسئولیت و همبستگی اجتماعی نشأت می‌گیرد؟
همان‌طور که گفتید، منشأ اجتماعی دارد. وگرنه سن و سال قادر به تضعیف عشق نیست. عشق در جوانی، همراه با بی‌خانمانی است، اما در سنِ پختگی، نعمت، عطیه و شفاست.
من در تمـــام سال‌هایی که با شما مراوده و مصاحبه داشته‌ام، همیشه بر امیدواری تاکید داشته‌اید و ناامیدی را نکوهش کرده‌اید. با توجه به شرایط کنونی جامعه، آیا همچنان امید را کلید سعادت می‌دانید؟
راه دیگری اگر سراغ دارید، از شما خواهم آموخت. «امید» آن‌قدر خوب است که حتی «واهی» آن هم ارزش دارد. نوعی تمرین علیه یأس است.
از حیث یومیـــه، طولانی‌ترین و باسابقه‌ترین «کارگاه شعر» به شما تعلق دارد. همیشه هم پروپیمان و سرشار از امید و نشاط است. بدون هیچ نوع تبلیغ و دعوت. در این کارگاه چه می‌کنید؟ تربیت شاعر؟
همان امید و شادمانی و ایجاد فضایی مورد اعتماد و تشویق و صدق و همدلی. همین! ما همه با هم در کارگاه شعر، شاعرسازی نمی‌کنیم، بلکه شعر تربیت می‌کنیم؛ بهترین شیوه‌ معلمی و بهترین روش برای رسیدن به شعر ناب است. طی این سه دهه، چند دفتر از شعر اعضا را منتشر کرده‌ایم با نام «توتیا» و در آینده نزدیک، نسخه‌ای تازه را به نتیجه می‌رسانیم. و حتما ناشر معتبر و نامداری این شماره از توتیا را منتشر خواهد کرد. صحبت‌های اولیه انجام گرفته است. توتیا (دفتر شعر اعضای کارگاه) برای آینده‌ای روشن، زمینه‌ساز اعتماد ناشران به شاعران جوان‌تر و نسل‌های تازه‌تر است.
متأسفانه در ماه‌های ابتدایی سال جاری، دو تن از شاعران پیشکسوت چهره در نقاب خاک کشیدند؛ یارمحمد و مسعود احمدی. نگاه شما به شعر و آینده آن در سده‌ تازه‌ای که آغاز شده، چگونه است؟
نمی‌شود آینده را حدس زد. الان دقت بفرمایید؛ چه نام‌هایی که فراموش شده‌اند؛ نام‌هایی که زمان حیات و قیدِ تنفس، نام‌های مهمی بودند، اما الان من و شما (هر دو شاعر) باید با هزار علامت و احتمال و یادآوری. آن‌ها را به ذکر آوریم. مثلاً نام شاعر نامداری که روی شعر شاملو و خیلی‌ها تاثیر گذاشت، کجاست؟ کو... !؟ اسماعیل شاهرودی را می‌گویم. حتی طاهره صفارزاده را بیش‌ترینه و حتی حرفه‌ای‌ها به یاد نمی‌آورند. من که حافظه ندارم، یک لشکر از این اسامی بر کناررفته را می‌توانم ردیف کنم. اگر تکرار در رادیو نبود، الان نامی از سهراب سپهری هم نبود. مقاومت در برابر زمان و تاریخ، کار ساده و آسانی نیست. الان اگر من و تو، آن هم به شرط مصاحبه و گفت‌وشنید، یارمحمد و مسعود احمدی را یاد نمی‌آوردیم، چه‌کسی می‌داند کدام شعرشان را می‌توان به مثل یاد آورد؟ من وصیت کرده‌ام هرگز روی مزارِ من «سنگ» نگذارند! تنها نعمتی که باز می‌ماند «فراموشی» است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی