بستن
کد خبر: ۱۰۳۸۱۳۳

آئین همگانی زمستان

آئین همگانی زمستان

1

تماشا مي‌کرديم وقتي که دور مي‌شدي

چند قدم پائين‌تر از سنگ

و به سمت شهر کوچک

حس کردم

اين حقيقت بود که داشت گفته مي‌شد

و گرچه ترجيح مي‌دادم که خودم آن را مي‌گفتم

کم کم خوشحال بودم که مي‌شنوم‌اش

2

مي‌بينم که او گفت که تو بيش ازين آرزو نمي‌کني

که زندگي گذشته‌ات را از نو سر کني

که حرکت کني اينچنين

در خطي صاف شبيه زمان

که به ما پيشنهاد مي‌دهد اما ترجيحا

(اينجا او به سمت درياچه برمي‌گردد)

در چرخشي که آرزو مي‌کند

کرختي که قلب همه چيز را گرفته

گرچه ترجيح مي‌دهم که فکر کنم که ساعت را از سر مي‌گيرد.

3

زندگي،

خواهرم مي‌گفت

شبيه مشعلي‌ست که به دست ما داده شده است

از جسم به ذهن

با اندوه ادامه داد

ذهن آنجا نيست که زيستن را بپذيرد.

4

چشم باطن

خواهرم مي‌گفت

که همين‌جاست

اما سخت است که آن‌را در تاريکي ببيني

بايد مقياس‌ها را بداني

پيش از آنکه وزن‌ات را بر آن بگذاري

5

بيماري بر من چيره گشت

و موجب‌اش هيچوقت پيدا نشد

پنداشتم که مدام سخت‌تر و سخت‌تر مي‌شود

که مقاومت کنم

که وانمود کنم همه چيز عادي‌ست

از سلامتي

يا شور زندگي.

6

چيزي چون مرگ

هيچوقت کوچک نمي‌شود.

7

بنگر بر ما، چنين گفت، همه‌ ما در اين اتاق هستيم

هنوز منتظريم

تا دگرديسي بيابيم

براي همين ‌است که به جست‌وجوي عشق هستيم

درتمام زندگي‌هامان

به جست‌وجوي عشق هستيم

حتي پس از آنکه آن‌را مي‌يابيم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی