بهطور قطع نميتوانم روي اين عقيده پافشاري کنم که نمودهاي مختلف جنگ ناخوشايند اقتصادي، از جمله تحريمها، بهطور مطلق اقتصاد کشور ما را هدف گرفته است. اينکه با کاهش ارزش پول، قدرت خريد عموم کاهش يابد و جامعه دچار تنشهاي ناشي از گراني و تورم گردد. جنگ اقتصادي عوارض کوتاه مدت، ميان مدت و درازمدت دارد. مشکلات فرهنگي، از پيامدهاي درازمدت است که معمولا برخي آن را به حساب آسيب جدي نميگذارند. غيرطبيعي هم نيست. فردي که غم نان دارد کمتر به فرهنگ فکر ميکند. با اين حال، بعيد ميدانم که استراتژيستهاي جنگهاي اقتصادي و نظريهپردازان جنگهاي به اصطلاح نرم، مثل عموم فکر کنند. ايشان خوب ميدانند که انسانها از ذهن خود باليده ميشوند و از ذهن خود سقوط ميکنند. براي اعتلا يا انحطاط يک جامعه کافي است ذهنها را اعتلا بخشيد يا منحط کرد. ممکن است با از ميان رفتن ظاهري تنشهاي سياسي و بهبود اوضاع اقتصادي و معيشتي، ارزش پول بالا برود و قدرت خريد افزايش يابد و از دغدغه معيشت به تدريج کاسته شود. حتي ممکن است با اتخاذ رويکردهاي صحيح مديريتي سرعت بازسازي و رفع عوارض ناشي از جنگهاي اقتصادي را بالاتر برد. بههرحال کشورهايي نظير آلمان، انگلستان و فرانسه بر اثر جنگ جهاني دوم آسيب جدي ديدند و برخي از شهرهاي آنها به ويرانه بدل شدند. با اين حال، مدت زمان طولاني لازم نبود که اين ويرانهها بازسازي شود و آسيبهاي ناشي از جنگ ترميم گردد. نقش فرهنگ در اينجا اساسي ميشود. فرهنگ مقولهاي است که مستقيم با ذهن و شخصيت انسانها سروکار دارد و آسيب به آن به آسيبي شبيه است که در بدن انسان به مغز و قلب و سيستم رواني وارد ميشود. درمان مغز و قلب دشوار و زمان بر است. درمان روان آسيب ديده از آن هم دشوارتر است. به شخصه تصور ميکنم استراتژيستهاي جهاني از طريق ايجاد جنگهاي اقتصادي، به آسيبهاي مقطعي بسنده کنند. اگر به دنبال ناتوان کردن ما باشند فرهنگ ما را نشانه ميگيرند و به آن ضربه ميزنند. ميدانند که فرهنگ ستوني است که جامعه بر آن بنا شده است. فرهنگ انسان ساز است و انسان جامعه را ميسازد. انساني را در نظر بگيريم که از نظر جسمي مشکلي ندارد، حتي از نظر قلبي و مغزي نيز سالم است ولي فاقد هويت است. نقش اجتماعي اين انسان در خوشبينانهترين حالت، نقشي منفعل و فاقد تاثيرگذاري مثبت است. اگر برودت دروني خود را به اطراف سرايت دهد، جمعي را به کرختي دچار ميسازد و احساس مسئوليت و پويايي را از ايشان ميگيرد. متأسفانه مجال نيست تا در خصوص اهميت استراتژيک فرهنگ (بهطور عام) در رشد و بالندگي يک کشور و ملت صحبت کنم. تنها به اين استعاره اکتفا کنم که سرزمين بدون فرهنگ به مثابه سرزمين بيهويت است. فشارهاي اقتصادي، حملات رسانهاي، جنگهاي سايبري و نظير اين، به نوعي حملات ايذايي به نظر ميرسد که به جهت سرگرم کردن سيستمهاي دفاعي انجام ميگيرد. حمله اصلي به رکن رکين جامعه است. انگار که به قلب ارگانيسمي به نام جامعه. همه ما ميدانيم که احياي مجدد کشوري به نام ايران مديون شاهنامه فردوسي است. در طول تاريخ بودند ابرقدرتهايي که بدشان نميآمد و حتي در دستور کار خود داشتند که انسجام ملي را از ميان ببرند و کشور را تکه تکه کنند و به تدريج هر تکه را صاحب شوند.