مدتهاست که در ميان اخبار موضوع حضور حيوانات در شهرها و روستاها و کشته شدن آنها، توجه بسياري را به خود جلب کرده است. جانوراني که قبلها فقط در دل طبيعت (از جنگلها تا کوهستانها) ديده ميشدند و زيستگاههاي آنها بهدور از هر گونه تهديدي مامني امن برايشان محسوب ميشد. پس از توسعه طلبي، زيادهخواهي انسانها و دستاندازي آنها به زيستگاههاي اين جانوران، کمکم عرصه زندگي بر آنها تنگ شد و جانوران بيگناه آواره حومه شهرها و روستاها شدند. در اين ميان، کوهتراشي و ويلا سازي در کوهها و آتش افروزي در جنگلهاي چند صد ساله و نوحه سرايي با اين بيت زيبا از زنده ياد فريدون مشيري: «صحبت از پژمردن يک برگ نيست/ واي جنگل را بيابان ميکنند!» اشرف مخلوقات، مخلوقات ديگر را يا آواره ميکنند يا با شکارشان، نسلشان را منقرض مينمايند. از سوي ديگر برخي از ورود و حضور اين جانداران بيدفاع و آواره به شهرها انتقاد کرده يا آنها را در کمال بيرحمي، با شليک گلوله ميکشند. بله؛ برکسي پوشيده نيست که جاي حيوانات وحشي شهر و کوچه خيابانهاي روستاها نيست و مردم شهرنشين و بومي مناطق با ديدن آنها دچار وحشت شده و بعضي از کودکان و بانوان و حتي مردان مجبور به واکنشهاي غيرطبيعي ميگردند، اما اگر منصفانه فکر کنيم بايد بگوييم اول چه کساني به حريم طبيعي و تاريخي اين جانداران دست درازي کردند و موجب تحريک آنها شدند؟ پاسخ مشخص است. ورود حيوانات وحشي به شهرها، امري غير طبيعي و خطرناک است، اما اگر ما به خانه و سرزمين جانوران حمله نميبرديم و با استفاده از انواع تجهيزات مخرب، خانه و کاشانه آنها را برسرشان خراب نميکرديم، حالا آنها در خطر انقراض نبودند. همانطور که در يکماه گذشته شاهد بوديم يک پلنگ ايراني کمياب و رو به انقراض که از فرط بيخانماني به شهر پناه آورده بود و وحشتزده به هر سو ميدويد، توسط ماموران، کشته شد. بايد مسئولان سازمان حفاظت از محيط زيست به افکار عمومي پاسخگو باشند، درست در زمانيکه دوستداران محيط زيست در شوک کشتن يک قلاده پلنگ بومي واصيل ايراني بودند، در گوشهاي ديگر از کشور يک قلاده خرس قهوهاي کمياب بهوسيله يکدستگاه تراکتور مورد هجوم قرار ميگيرد و بعد از شکسته شدن استخوانهايش اين موجود آرام نيز ميميرد. بالعکس کشور ما، در کشورهاي توسعه يافته اينگونه حرکات مشمول مجازاتها سنگين قرار ميگيرد، حتي در کشورهاي نيمه متمدن نيز اين رفتارها در رديف کنشهاي جنايتآميز شمرده شده و جرائم سنگين و قابل توجهي دارد. بيتوجهي و سهلانگاري در اين موارد موجب تشويق افراد به تداوم شکار و نابودي حيات وحش سرزمينمان منجر ميشود. رسانهها در فضاي مجازي و حقيقي بايد به روشنگري در اين رابطه پرداخته و از آموزش کودکان در مدارس، بايد به ساخت يک بنيان تربيتي تا بالاترين سطح برسيم تا حفاظت و نگهداري از گونههاي جانوري را تبديل به ارزشهاي اجتماعي و فرهنگي نماييم. همانگونه که در بعضي از موارد به حمايت از محيطبانان بيگناه پرداخته و تا پاي رهايي آنها ميايستيم، حالا هم خواستار رسيدگي و پيشگيري از موارد مشابه هستيم. نگارنده نيز مانند ميليونها نفر ديگر که دلشان براي طبيعت ميسوزد و ميتپد، اميدوار است ضمن تجهيز ماموران محيط زيست به وسايل و ابزار لازم، به فعاليتهاي موثر در زمينههاي آموزشي و حفاظت از زيستگاههاي طبيعي اين موجودات ارزشمند کوشا باشيم.