بعد از بازگشايي دانشگاهها تنش ميان دانشجويان با دانشگاه به موضوع مهمي در اين روزها تبديل شده است. مهم نيست داستان از کجا شروع شد مهم اين است که معاون فرهنگي يک دانشگاه، داستان را از کجا شروع ميکند: «دانشجوي خانمي که رنگ موهاي خود را فيروزهاي يا آبي ميکند و موهاي خود را از مقنعه بيرون ميگذارد و از نشان دادن کارت دانشجويي خود امتناع ميکند و قصد دارد به زور وارد دانشگاه شود، مشخص است در حال اجرا کردن نقشههايي از پيش تعيين شده است.» در جايي ديگر، يکي از معلمهاي مدرسه گزارش کرده است که« دانش آموزان دختر در يک مدرسه، به دليل رنگ مو، برداشتن ابرو، استفاده از زيورآلات و... قوانين مدرسه را زيرپا ميگذارند و مهمتر اينکه والدين با مدرسه همکاري نميکنند.» اينها تنها نمونههايي کوچک از تغييراتي است که دوران قرنطينه کرونا آنها را تشديد کرده است. دانشجوياني که دو سال از تحصيلشان گذشته اما هنوز دانشگاه را نديدهاند و تازه به فضاي دانشگاه يا مدرسه پا ميگذارند با ارزشهايي بزرگ شدند که حتي صرفا، تحت کنترل والدين هم نيستند. اين دانش آموزان، ذيل نظام «جامعه پلتفرمي» رشد کردهاند. ارزشها، سبک زندگي، مد، اميال، شبکههاي دوستي، حساسيتهاي فرهنگي و اجتماعي، نظامهاي تشويقي و... همه و همه درون شبکههاي اجتماعي تعريف و تعيين شدهاند. اين در حاليست که در دوران همهگيري کرونا، نظامهاي آموزشي رسمي، نقش پرورشي خود را از دست دادند و صرفا دلمشغول مسائل آموزشي شدند اما دانش آموزان بيکار ننشستند و هرچه بيشتر به گوشيهاي هوشمند و تلبتهاي خود وابسته شدند. از سوي ديگر، وابستگي ارزشي بيشتري ميان والدين و فرزندان(به دليل مجاورت بيشتر) در طول دوره همهگيري ايجاد شده است. آيا با پديده تازهاي روبهرو هستيم؟ آيا منازعه جديد دانشجويان و دانش آموزان بر سر سبک زندگي قرار است مسألهاي مهم در دهه پيشرو باشد؟ زيرپاگذاشتن ارزشهاي مدرسه و دانشگاه امري جديد نيست، هر نسلي قواعد خود را براي دستکاري با ارزشهاي رسمي داشته است. واقعيت مهم، عدم همراهي دانش آموزان و دانشجويان با ارزشهاي رسمي مدارس و دانشگاهها نيست مسأله اين خواهد بود که والدين تا چه اندازه قرار است مدرسه را همراهي کنند؟ و آيا عدم همراهي والدين با سياستهاي تربيتي رسمي به چالش ميان دو نهاد خانواده و مدرسه دامن خواهد زد؟ پاسخ به اين پرسشهاي مهم آسان نيست اما در حد فرضيه ميتوان گفت پس از همهگيري کرونا، افکار عمومي هرچه بيشتر در قابليت نظام آموزشي ترديد کرده است. از سويي ديگر، در طول 40سال گذشته، در حاليکه والدين به لحاظ نسلي، تغيير کردهاند اما نهاد آموزش، تغيير محسوسي نداشته است. والدين دهه 60، علاقه به تکرار تجربيات زمان خود ندارند. اين امر تنشها را بين والدين و مدرسه- و نه صرفا دانش آموزان- بيشتر خواهد کرد. با اين حال، در جامعهشناسي چيزي به اسم «نقشههاي از پيش تعيين شده» وجود ندارد. بلکه «نقشهها»، محصول عمل اجتماعي مدرسه يا دانشگاه، کردارهاي معلمان و مديران انضباطي، نظام ارزشي در خانه، گروههاي متعدد دوستي دانش آموزان و دانشجويان، رسانههاي قديم و جديد، سياستهاي رسمي و غيررسمي به کار گرفته شده در جامعه و در مجموع، مواجهه فردي و ابتکاري کنشگر با همه اين مولفههاست. نقشهها از پيش، تعيين نميشوند بلکه در جريان اجتماعي ساخته و مصرف ميشوند. مشقِ جامعه را مجموعه متعددي از نيروهاي انساني و غيرانساني تدوين ميکنند. مديران فرهنگي ابتدا بايد بتوانند درک درستي از مسأله فرهنگي در يک نهاد آموزشي داشته باشند. جمله مشهوري است که ميگويد: فهم مسأله نيمي از مسير براي حل مسأله است. در اين ميان، يادمان باشد برخي اوقات، راه حلي جز انحلال خود مسأله، وجود ندارد. هماناندازه که دانشآموزان و دانشجويان بايد متناسب با فضاي آموزشي رفتار کنند، نهادهاي آموزشي بايد تکاني به خود بدهند و اندکي بيشتر خود را با شرايط در حال تغيير همراه کنند و مديران فرهنگي نيز برحسب ضرورت، خود را با سازوکارهايي که جامعه با آن کار ميکند آشنا سازند.