بستن
کد خبر: ۱۰۳۳۹۵۱

درک بحران‌هاي خاورميانه

درک بحران‌هاي خاورميانه
کوروش الماسی محقق و پژوهشگر

اگر بپذيريم که راهکارهاي کاربردي و کم‌هزينه برايند درک، تشخيص و تحليل عميق شرايط و وقايع است، آنگاه مي‌توان ادعا کرد که «تداوم انواع چالش‌ها» اجتماعي، ملي و خارجه، حاکي از فقدان درک، تشخيص و تحليل عميق است. شايد پربيراه نباشد، اگر گفته شود روابط خارجه مستقيم يا غيرمستقيم بستر بخش عمده چالش‌هاي اجتماعي و ملي است. اينکه چرا شهروندان خاورميانه با وجود اشتراکات فرهنگي، تمدن چندهزار ساله، منابع و ذخاير سرشار و... بايد اين همه دچار انواع و انبوه چالش‌هاي گوناگون باشند، بي‌شک يک معماي حيرت‌آور است. به عبارتي، چرا با وجود تمامي ملزومات توسعه در همه عرصه‌ها، خاورميانه دچار انبوه نزاع‌هاي بي‌پايان است؟ آيا اين احتمال وجود دارد که انبوه چالش‌ها و نزاع‌هاي بي‌پايان و بي‌حاصل، توسط کشورهاي فرا خاورميانه مديريت شوند؟ به عنوان مثال، آيا ممکن است، تحولاتي چون توسعه کشورهاي حاشيه خليج فارس، ويراني ارتش‌هاي مقتدر عراق، سوريه و مصر به مثابه دشمنان اصلي اسرائيل، عادي سازي روابط ميان اسرائيل و برخي کشورهاي عربي که قبل از پيروزي انقلاب اسلامي رابطه‌اي خصمانه داشتند، رهايي اسرائيل از انبوه فشارهاي بين‌المللي و.... يک ريشه داشته باشند؟ يقينا پاسخ قطعي و شفاف به اين پرسش‌ها بسيار دشوار و فرا‌تر از توان و مجال اين موجز است. اما براي «فهم هرچند اندک» انواع بحران‌ها که زيست شهروندان خاورميانه را غيرانساني کرده است، ترجمه چند فراز از کتاب «درک قدرت»، فصل چهار، بخش «درک مناقشه خاورميانه»، صفحات 125 - 126، نوشته نوام چامسکي، ارائه مي‌شود. (و همه مي‌دانند که کشور فلسطين کجا بايد باشد - در کرانه باختري(رود اردن) و نوار غزه، تقريباً در امتداد مرزي که قبل از جنگ شش روزه وجود داشت. و همه مي‌دانند که نماينده فلسطيني‌ها چه کسي است: سازمان آزادي بخش فلسطين. سال‌هاست که همه اين موضوعات شفاف است - پس چرا تحولي رخ نداد؟ خوب، البته اسرائيل مخالف آن بود، اما دليل اصلي که کشور فلسطيني تاسيس نشد، اين بود که آمريکا مانع آن شد. در 20سال گذشته آمريکا مانع تحقق روند صلح در خاورميانه بوده است. ما (آمريکا) رهبران اردوگاه مخالفان(صلح خاورميانه) هستيم، نه اعراب يا کس ديگري. توجه کنيد که آمريکا از سياستي حمايت مي‌کند که هنري کسينجرآن را «بن بست(پات در شطرنج)» ناميد؛ اين کلمه‌اي بود که کسينجر در 1970 براي چالش فلسطين- اسرائيل به‌کار برد. در آن زمان نوعي اختلاف نظر يا شکاف در دولت آمريکا وجود داشت مبني بر اينکه، آيا بايد به اجماع گسترده جهاني پيرامون يک توافق سياسي «بپيوندند» يا «مانع» اجماع جهاني شوند. اينکه در بحث و جدال‌هاي دروني، تندروهاي افراطي موفق شدند نظرشان را غالب کنند، کسينجر سخنگوي اصلي تندروها بود. سياستي که غلبه پيدا کرد، چيزي بود که کسينجر آن را «بن بست» ناميد. امور را در همان حالت که هستند نگه داريد، سيستم ظلم و ستم اسرائيل را حفظ کنيم و دليل خوبي براي اين سياست وجود داشت، اين سياست بلامقدمه يا غيرمنتظره هم نبود. داشتن يک اسرائيل حاضر به جنگ و داراي توان بالاي نظامي، يک بخش مهم از توانايي ما (آمريکا) براي مديريت جهان است. اساسا آمريکا هيچ اهميتي به اسرائيل نمي‌دهد، اما چيزي که براي آنها اهميت دارد، کنترل منابع و ذخاير سرشار انرژي در خاورميانه است. منظورم اين است که «بخش عمده ابزار مديريت جهان از طريق کنترل نفت خاورميانه» است. ) «آيا تحولات و بحران‌هاي خاورميانه که منشاء انبوه درد و رنج، نااميدي، فقر و... است، تنها صحنه‌هاي يک نمايشنامه تئاتر، مديريت شده توسط کارگردا‌ن‌هاي انرژي خوار است؟» بي‌شک، صيانت از تاريخ، فرهنگ، شخصيت‌ها و اسطوره‌هاي ملي(آريو برزن، بهرام چوبين، فردوسي، فهميده، همت و...) پادزهر کاربردي و کارآمدي در مقابل کارگردان‌هاي انرژي خوار فرامنطقه‌اي تئاتر خاورميانه است. اينکه تضعيف ملي گرايي در خاورميانه سياست بنيادي آمريکا، انگليس و... است، حق با چامسکي است.» برجسته‌ترين ويژگي آنها، وطن پرستي است. آيا خطاست اگر گفته شود، وطن پرستي بنيادي‌ترين ابزار مقابله با انرژي خواران بيگانه و عوامل داخلي آنهاست؟

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی