کتاب «بعضیهام دارن جون میکنن» مجموعه هفت داستان کوتاه از پروین فدوی است به نامهای «جای خالی سوسکه»، «قرار ملاقات»، «بعضیهام دارن جون میکنن»، «بعضیهام دارن جون میکنن»، «تحویل سال»، «پری»، و «دلت میخواس چه حیوونی باشی؟» که از سوی نشر «نهفت» روانه بازار کتاب شده. همانطور که از طرح جلد آن پیداست در این کتاب، داستان زندگی آدمهایی آورده شده که از لحاظ فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی بسیار با هم متفاوت هستند. فروغ فرخزاد در شعر میگوید:
در شب کوچک من دلهرة ویرانی است
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
این قطعه شعر بسیار وصف حال شخصیتهای کتاب است؛ حتی در داستان «دلت میخواس چه حیوونی باشی؟» که حکایت چهار مرد خوشگذران گفته میشود، در خاتمه داستان دیالوگی کوتاه در مورد مرگ بین آنها رد و بدل میشود. در«جای خالی سوسکه» پژواک این خط از شعر فروغ را میشنویم: «من به نومیدی خود معتادم» چون احساسات و عواطف زن داستان تحت نفوذ بیماری روانیاش ته کشیده. برای همین با همان خشونتی که سوسک حمام را میکشد یک بار هم میخواسته خودش و جنین در شکمش را به کشتن دهد. داستان دوم درباره چهار زن میانسال است که در آرایشگاهی هستند و از زندگی و عشقهای بر باد رفتهشان حرف میزنند. به این باورند که سنتهای کور و انحرافی و دست و پا گیر و زندگیهای پستو خانهای آنان را غنچه سوز کرده است و مثل زایندهرود خشک و کویری شدهاند. این داستان در نهمین دوره مسابقه ادبی صادق هدایت در سال 1389 رتبه دوم را دریافت کرد. داستان «بعضیهام دارن جون میکنن» در مورد یک قاتل زنجیرهای است که پر از عقدههای روانی و جنسی است، برای همین در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف همیشه مشکل پیدا میکند، اما در کشتن آنان خیلی خونسرد و ماهرانه عمل میکند. در داستان
بعدی با زنی آشنا شویم که دارد آخرین مراحل زایش فرزندش را تجربه میکند. اتفاقا سال هم کهنه شده و ساعاتی دیگر پوست میاندازد. اما زن با اینکه در موقعیت دشواری قرار دارد، تنهاست. از حرفهای او پشت تلفن با شوهرش که به مسافرتی کاری رفته است میتوان نقبی به زندگی آنان زد. زن بعد از کلنجار با خود و افکار پریشانش دچار حالت تهوع میشود و انگار میکنیم او نه چون ویار دارد بلکه به خاطر زندگی پوچی که او را احاطه کرده است بالا میآورد. و اما داستان «پری» درباره زنی آوازهخوان است که شهرت بسیاری داشته ولی مدت مدیدی است که از این کار منع شده و حتی مادر و شوهرش هم او را به واسطه آواز خواندن طرد کردهاند و این دور ماندن از هنر و خانوادهاش چنان به او فشار آورده که باعث شده او را در بیمارستان روانی بستری کنند. او حتی در این موقعیت هم به جاودانگی فکر میکند اما تنها میتواند در این دنیای حقیر و کوچکی که برایش فراهم آوردهاند با زخم و زیلی کردن دستهایش با در یک قوطی نوشابه روی درخت نام خودش را حک کند.