پس از فروپاشی شوروی نظم دو قطبی به یک نظام سلسله مراتبی به رهبری آمریکا تبدیل شد و از این حیث ایالات متحده در شمایل یک ابرقدرت چهار بعدی درآمد که کسی یارای برابری با آن را نداشت. بنابراین از اروپا تا خاورمیانه و شمال آفریقا به حوزه نفوذ این کشور درآمد و تلاش بر این متمرکز شد که هنجارها و ارزشهای آمریکایی به سراسر جهان صادر شود. کافی بود واشنگتن عزم بکارگیری قدرت خود را داشته باشد تا امری به مرحله وقوع بپیوندد. دراین میان همه قدرتهای بزرگ به بازیگرانی قاعده پذیر تبدیل شده بودند اما نظم بینالملل بهتدریج از آن حالت سلسله مراتبی به سمت یک نظام تک- چند قطبی حرکت کرد یعنی آمریکا قطب برتر باقی ماند ولی درعین حال برای پیش بردن پروژههای خود به همکاری سایر قطبها نیز نیاز داشت. البته اگر همکاری نیز در میان نبود اتفاق عجیبی رخ نمیداد بلکه صرفا واشنگتن هزینههای بیشتری را برای پروژههای خود پرداخت میکرد. درمرحله دوم از نظم سیاسی پس از جنگ سرد کشورهای هستهای نظیر روسیه تلاش میکردند تنها بر گزینه بازدارندگی سیاسی تکیه کنند و هر ازگاهی این اهرم را با استفاده از حق وتو در شورای امنیت بهکار میبستند. در هر یک از این مراحل تقریبا قشون کشی و استفاده از ابزار نظامی در گرانیگاههای جغرافیایی و ژئوپلیتیک توسط قدرتی غیر از آمریکا غیر قابل تصور بود. این مساله تقریبا به یک قاعده تبدیل شده بود و این تصویر آنچنان در سه دهه گذشته در اذهان عمومی جای گرفته بود که عدول از آن غیر قابل تصور بود. این تصویر بهخصوص برای ما ایرانیها در طول دو دهه گذشته به تصویری آشنا تبدیل شده بود چرا که منطقه ما به عرصهای از فعل و انفعالات تقریبا بدون مانع آمریکاییها البته بسیار پرهزینه برای آنها تبدیل شده بود. روزی لیبی، روزی دیگر عراق و... بر اساس همین تصاویر مانوس و آشنا بیشتر تحلیلگران ایرانی تصور میکردند که امکان حمله روسیه به اوکراین وجود ندارد و آن را غیر قابل تصور در نظر میگرفتند. اما این حمله برغم همه این تحلیلها سرانجام بهوقوع پیوست. برخی ممکن است بگویند دیوانهای در کاخ کرملین نشسته است و بر مبنای یک سطح تحلیل فردی به تحلیل جنگ اوکراین بپردازند اما به گمان من این دسته افراد، کم حوصلگان عصر ما در مواجهه با چالشهای فکری جدید هستند و برای اینکه خود را از کار دشوار پردازش جوانب و سطوح مختلف تحلیل رها کنند، به این تحلیلها دست میزنند. ما از همین جنس تحلیلها را در زمانه ظهور هیتلر در آلمان و دههها بعد ترامپ در آمریکا شاهد بودیم، بدون اینکه به این مساله بپردازند که چرا اساسا هیتلر و ترامپ ظهور کردند؟ پوتین ظرف چند ماه گذشته بهتدریج حدود 200 هزار نیرو را پشت مرزهای اوکراین قرار داد اما پاسخ غرب چه بود؟ تهدید به تحریم. چرا چنین تهدیدی؟ چون اهرم کم هزینهای برای غرب است. نکته دیگر اینکه در مورد اعمال تحریم نیز غرب با تعلل و تاخیر بسیار عمل کرد. نظم کنونی هم در سطح ساختار و هم در سطح هنجارهای بینالمللی برآمده از آن با بحران مواجه شده است و به همین دلیل هم هست که پوتین در گام اول احتمال جنگ را در ذهن پروراند و درگام دوم آن را عملیاتی کرد. امری که در هر دو سطح 10 سال پیش غیر قابل تصور بود اما واکنش غرب به خوبی نشان میداد که اگر چه واشنگتن بر روی کاغذ هنوز قدرت برتر جهان است ولی از انگیزه، اراده و عزم لازم برای اعمال این قدرت برخوردار نیست. شاید برخی استدلال کنند که اوکراین در ردیف منافع حیاتی آمریکا نیست. این درست ولی در اینجا سوال مهمتری پیش میآید. آیا آمریکا و غرب از پیامدهای ژئوپلیتیک حمله به اوکراین ناآگاه بودند؟ از اظهارات مقامات غربی میتوان بدینجا رسید که توجه به این پیامدها همواره مورد توجه آنها بوده است. پس علت همان نداشتن عزم و اراده برای اعمال قدرت است. برای بازدارندگی در برابر یک قدرت اتمی نیازمند استفاده از اهرمهای دیگری در ابعاد نظامی و امنیتی هستید که تا به امروز غرب به آنها نپرداخته است. شاید به همین دلیل هم باشد که جنگ نه تنها ادامه یافته است بلکه پوتین به فکر آماده باش هستهای هم افتاده است. علاوه بر این الگوهای رفتاری گذشته غرب تهییج کننده پوتین برای عمل به اقدام در مورد اوکراین بود؛ نوع پاسخ غرب درجنگ کریمه و جنگ سوریه این ادراک را در پوتین تقویت کرد که غرب وارد یک مناقشه پرشدت با مسکو نخواهد شد و همین مساله ریسک تصمیم گیری برای حمله را به شدت کاهش میداد.