سید محمد غرضی در زمان کودتای نوژه (نقاب)، استاندار خوزستان بوده است. چند سالی است اشخاصی اتهاماتی را به وی وارد کردهاند که البته صحت آنها هرگز اثبات نشده است. برای روشن شدن اذهان عمومی در ارتباط با این موضوعات، گفتوگویی با سید محمد غرضی انجام دادیم. او همچنین اعلام کرده که آماده پاسخگویی شفاف به تمامی سؤالات درباره این موضوع و یا هر موضوع دیگری در ارتباط با مسائل و ابهامات مربوط به حوزه وظایفش است.
ناخدا صمدی را میشناسید؟
خیر ایشان را چندان به خاطر ندارم. اما شنیدهام بنده را متهم کرده به اینکه 19 افسر ارتش را اعدام کردهام.
به ادعای ایشان چه پاسخی میدهید؟
ببینید من در آن زمان استاندار خوزستان بودم. استاندار که دستگاه قضائی یا اجرایی نیست. ایشان استاندار را به کاری متهم میکنند که اصلاً در حیطهی وظایفش نیست. استاندار حتی حقوق کارکنان را هم نمیتواند قطع کند، چه برسد به چنین فعالیتهایی. این اتهام است. چند سال پیش هم در پاسخ به ادعای ایشان گفتم شما دلایلی را که دارید ببرید دستگاه قضائی مطرح کنید و بگویید غرضی این کار را کرده تا آنها هم مطلع بشوند. مردم هم باید بدانند و آگاه باشند که وزارت کشور و استانداری دستگاه قضائی نیست و به هیچ وجه اختیار چنین کارهایی را ندارد.
البته این آقا مدعی است که شما به عنوان بالاترین مقام خوزستان در آن زمان، حکم آن اعدامها را به دادگاه ارائه دادهاید، نه اینکه مجری آن بوده باشید. دربارهی این ادعا چه پاسخی دارید؟
اگر بنده حکمی را امضا کردهام، اعمال کردهام، نوشتهام، یا به کسی دستوری دادهام، ایشان دستشان باز است که سند و مدرکی از آن حکم ارائه کنند. در آن صورت من میپذیرم و میگویم حق با ایشان است. فرمایش ایشان مثل این است که بگویید فلان قصاب لباس را درست ندوخته است! قصاب چه ربطی به خیاطی دارد؟ این اتهام ایشان هم شبیه به همین است. من استاندار بودهام، بالاترین مقام هم نبودم، مثل باقی استاندارها اختیارات محدود و در حیطهی وظایف خودم را داشتم.
ادعای دیگر او دربارهی تضعیف نیروی ارتش است. آیا شما میپذیرید که در جریان کودتای نوژه، باعث تضعیف نیروی ارتش شدید؟
وقتی لشکر 92 سه تا تیپ توپخانهاش را به پادگان برگرداند، آقای شمخانی آمدند به من گفتند اینها برگشتهاند به پادگان و تانکهایشان هم به سمت استانداری است. من هم فوراً اقدام کردم تا بتوانم شرایط را سر و سامان بدهم. بعد که جریان کودتا فاش شد، مشخص شد که این لشکر مامور بودهاند خوزستان را بگیرند و تحویل بختیار بدهند. آن موقع بختیار رفته بود در دستگاه صدام زندگی میکرد و قرار بود کودتا کنند و خوزستان را مستقل کنند و حضرت امام را هم در تهران به قتل برسانند. بعد آقای بختیار برگردد به سلطنت خودش. یعنی دستگاه سلطنتی را بزرگ کنند و شکستی را که در انقلاب خوردند، جبران کنند. این قضایایی است که هم آقای شمخانی میداند، هم آقای رضایی، هم آقای موسوی جزائری، و هم اکثریت قریب به اتفاق مردم در آن دوره از این مسائل مطلع بودند و مطلب پنهانی وجود ندارد. من تغییر فرماندهی ندادم، فرماندهی خودش فرار کرد. وقتی سرپرستی لشکر 92 را از دست دادند و کودتا شکست خورد، آن وقت سپاه و نیروی هوایی و نیروی دریایی برای خودشان مسئول پیدا کردند. من هم استاندار بودم و سه نفر را به عنوان نماینده فرستادم برای پیگیری شرایط این نیروها. مثلا آقای
آوایی را فرستادم به نیروی هوایی، گفتم: برو مراقب باش گرفتاری پیدا نشود. آقای شمخانی را فرستادم نیروی زمینی. اینطور نبود که بخواهم فرمانده انتخاب کنم. اصلاً انتخاب فرمانده در اختیار من نبود. آنها به عنوان نمایندهی استاندار رفته بودند.
ادعای دیگر ناخدا صمدی زندانی شدن شما پس از این جریان است. ایشان میگویند شما پس از اعدام افسران ارتش، چندین ماه زندانی بودهاید. چه پاسخی به این ادعا دارید؟
ایشان اشتباه میکنند. زندانی شدن بنده مربوط به زمان دیگری است. این جریان مربوط به خرداد 58 است که من فرماندهی سپاه بودم. یک روز من در سپاه پاسداران نشسته بودم. پسر آقای طالقانی را آوردند به اتهام قتل. من ایشان را تحویل گرفتم و نگه داشتم. بعد پسرهای دیگر آقای طالقانی آمدند، گفتند مجتبی اینجا است؟ گفتم بله. گفتند باید بروید پیش آقای طالقانی. گفتم چشم. من و دو پسر دیگر آقای طالقانی، رفتیم خدمت آقای طالقانی. این جریان در شهر پیچید که پسر آقای طالقانی دستگیر شده. بعد از آنکه رفتم خدمت آقای طالقانی، ایشان تا صبح به افراد مختلف زنگ میزدند و در نهایت به دادستان کل کشور دستور دادند که بنده را زندانی کند. کسی هم نبود که من را ببرد آنجا. در نهایت دژبان رحیمی، فرماندهی دژبان، من را به زندان دژبان برد. صبح که شد دیدم آقای اشراقی آمده دم زندان دژبان. گفتم چی شد؟ گفت وقتی این مسئله به سمع حضرت امام رسید، ایشان پرسیدند غرضی کیست؟ آیتا... جنتی و شهید عراقی که آنجا حضور داشتند، گفته بودند غرضی همان حیدری خودمان است. چون من پنج سالی که خدمت حضرت امام بودم، ایشان من را به عنوان حیدری میشناختند. بعد از آن امام به
آقای اشراقی گفته بودند بروید و غرضی را آزاد کنید و به او بگویید اگر امروز دور از جان، احمد را هم بکشند من چیزی نمیگویم، شما هم چیزی نگو.