بستن
کد خبر: ۱۰۱۸۷۸۵
علی خدایی

از داستان فیلم‌ها تا «از میان شیشه»

از داستان فیلم‌ها تا 
«از میان شیشه»

نوشتن را به معنای داستان یادم نیست دقیقا کی بوده، اما وقتی کوچک بودم کلاس دوم دبستان، مجلات و روزنامه و آگهی‌های سینما و حتی هنرپیشه‌ها را می‌دیدم و می‌خواندم و بعد برای فیلمی که آگهی شده بود داستان می‌نوشتم. یا می‌رفتم سینما، «برنامه آینده» یا «به زودی» را که نشان می‌داد کلمات آن را به عنوان یک فیلم می‌نوشتم و اجرا می‌کردم. شاید بهترین تصویر این باشد که یک میزِ گردی بود که روی آن یک رومیزی بود. میز بلند نبود و من روی آن میز می‌نوشتم. یادم است که روی این میز داستان‌ فیلم‌ها را می‌نوشتم. و بعد نشان می‌دادم که آن فیلم را در کدام سینما و کدام سانس نشان بدهند.
به‌جای اینکه بگویم کدام کتابم دوست دارم، درستش این است که بگویم تکه‌هایی از کتاب‌هایم را دوست دارم، به خاطر اینکه وقتی چاپ می‌شود برای من تمام می‌شود و معمولا هم مراجعه نمی‌کنم. اما اگر بخواهم تکه‌هایی از داستان‌هایم را بگویم، می‌توانم به داستان «جاده» اشاره کنم از مجموعه «از میان شیشه، از میان مه»؛ مکان داستان، اسم قهرمان داستان خانم دلفریب سبحانی، و نوع غذادرست‌کردنش را دوست دارم. یا در «تمام زمستان مرا گرم کن» اسم داستانم «سالاد لوبیاسبز با سیر تازه» را خیلی دوست دارم یا در همین کتاب اسم داستانم با عنوان «مکالمه» را دوست دارم. باز در همین داستان «مکالمه»، شخصیت داستان با پنبه الکی دست یک نفر را پاک می‌کند و برمی‌گردد به پنجره نگاه می‌کند... این‌همانی‌هایی در این داستان‌ها است که من دوستشان دارم. در هر داستان تکه‌ای است که من دوستش دارم. در داستان «از میان شیشه از میان مه» هر دو تا آدمِ داستان حال خوبی ندارند، و یک‌دفعه یکی از زن‌های پیر می‌گوید راستی علف‌های روی قبر را بکنم. این تکه‌های ریز است که داستان را روی پا نگه می‌دارد و باعث می‌شود که از یاد نرود. مثل اسم داستان که برای من از سرشار از اتفاق‌های ریزیزی است که در آن می‌افتد. و صحنه‌‌ای هم دارم در «تمام زمستان مرا گرم کن» که یک کشتی در زاینده‌رود روی آب‌ها می‌رود... اینها را دوست دارم.
از بین شخصیت‌های داستانی‌ام، که البته زیادی نیستند که بخواهم اسم ببرم، اما هستند شخصیت‌هایی که در داستان‌های دیگر تکرار می‌شوند. این تکرار نشان‌دهنده علاقه من است. نشان‌دهنده این است که من نتوانستم در داستان قبلی یا داستان‌های دیگر این شخصیت را تمام کنم، پس تکه‌ای از آن باقی مانده و این تکه در داستان بعدی یا داستان‌های بعدی خود را نشان می‌دهند. حالا بنا به آن شکل داستان. زن‌هایی که در داستان‌هایم پیر هستند، بیشتر از کارکترهای دیگرم دوست دارم، مثلا زن پیر داستان «جاده» دلفریب خانم سبحانی. اگر آن را خوانده‌اید یا بخوانید، می‌بینید که چه کارهای ریزی می‌کند. اصلا قرارگرفتن در یک سه راهی که یک‌طرفش کوه و یک طرفش جاده است و اینکه خانم سبحانی دارد چه کار می‌کند، این برای من مهم است؛ اینکه پیرمردی که می‌آید پیام‌آور چه چیزی است برای او. دوست دارم تاثیری را که روی من گذاشتند بگویم که چطور داستانش نوشته شد. شاید طعم یک سبزی بود یا کیف کهنه که در آن مکان نوشته شود.
بهترین خاطره انتشار اولین کتابم، همان انتشار آن بود. خیلی جالب بود که اولین کتابم «از میان شیشه، از میان مه» را نشر آگاه چاپ کرد. داستان از این قرار بود: کتاب را ناشر یک‌بار چاپ کرد، اما بعد گفتند که ارشاد گفته دوتا از داستان‌ها نباید باشد. نشر از من دو داستان دیگر خواست، آن داستان‌ها‌ بیرون آمد و بعد با وجود این کتاب اجازه پیدا نکرد تا چاپ شود و ماند تا زمانی که اجازه پیدا کرد؛ یعنی از پسِ یک‌بار خمیرشدن و دو داستان کم‌و‌زیادشدن. همه اینها چاپ کتاب را برایم به یک خاطره مهم تبدیل کرد. و من همیشه مدیون آقای حسینخانی مدیر نشر آگاه هستم.
چند سال بعد از اینکه وقتی کتاب اولم درآمده بود، یکی گفت «شما این کتاب را نوشته‌اید؟ من فکر کردم یک پیرمرد این را نوشته!» یک خاطره دیگری هم از اولین کتابم دارم. یک زن و شوهر مسنی که سالیان سال از ایران رفته بودند به آمریکا، وقتی برگشته بودند و «از میان شیشه، از میان مه» را خوانده بودند، احساس کرده بودند که یک گمشده‌ای در این داستان دارند، و به اصفهان آمدند و مرا به شام دعوت کردند.
من نوشتن را دوست دارم. می‌نویسم. بیشتر هم الان دارم می‌نویسم. ولی اسمش را دغدغه نمی‌گذارم. من دغدغه نوشتن ندارم، اما هرچه را که در زندگی تماشا می‌کنم تلاش می‌کنم که بنویسم. و دوست دارم که ثبت کنم. یک تکه از جهان را که دارم می‌بینم. بنابراین این مساله به من لذت می‌دهد و این لذتِ نوشتن را دوست دارم.
حالا که در این سن هستم، نگاهم به مسائل آرام‌تر شده. البته هیچ وقت تند نبوده، ولی فکر می‌کنم با آرامش بیشتری نگاه می‌کنم. هرچند که سیاست در دنیای امروز، و سیاست در دنیای دیروز، برای من که رادیو یا رادیوها همیشه اخبار را می‌گویند، به نظر می‌آید که فرق نکرده، فقط هی قطع شده. وسط همه چیز، قطع‌شدن را داشتیم. فکر می‌کنم نوشته‌های یک نفر و کارهایش باید آن تعهد را نشان بدهد، در غیر این صورت با چه متر و معیاری می‌خواهیم این تعهد را پیدا کنیم. راستش نمی‌دانم.
طبیعتا کسانی که داستان‌های من را خوانده باشند، حتما دیده‌اند که بخشی از آنها به واقعیت‌هایی می‌پردازد که بیشتر به رویا می‌ماند. عین این را من در کتاب «از میان شیشه، از میان مه» دارم، در «تمام زمستان مرا گرم کن»، در «سین اصفهان» و... دوتایش را به طور مشخص می‌گویم: در یکی از داستان‌هایم آنجایی که پسر عبور می‌کند تا به سلمانی برود، یک دختر از لای پنجره فلزی، مدادرنگی‌های خُردشده را می‌ریزد بیرون. و در داستان «سین اصفهان»، صبح‌ها پسر با یک بارِ الاغ از گرمک وارد شهر می‌شود. یا در داستان «خاکسپاری» تصویری دارم که بارها دیدمش: ریختن گیلاس‌ها روی جاده، درحالی که ماشین‌ها می‌گذرند و یک نفر از پشت به آن فرد نگاه می‌کند... فکر می‌کنم خیلی از وقت‌ها در جهان عادی زندگی نمی‌کنم؛ در داستان‌هایم زندگی می‌کنم؛ داستان‌های من در شهری به نام اصفهان اتفاق می‌افتد، و تا وقتی اصفهان است، رویاها زاییده می‌شوند و بزرگ می‌شوند... دنیای این روزهای من این شکلی است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی