بستن
کد خبر: ۱۰۱۸۷۸۳

علیه ‌لذتِ نابِ نوشتن

علیه ‌لذتِ  نابِ نوشتن
آرمان ملی- گروه ادبیات و کتاب: هر داستان‌نویسی از یک جایی شروع می‌کند به نوشتن. نوشتن به عنوان سخت‌ترین و لذت‌بخش‌ترین کار دنیا. برای هر نویسنده، نوشتن از یک جایی و با یک قصه شروع می‌شود؛ شروعی که مسیر زندگی هر یک از آنها را تغییر می‌دهد و آنها را به سمتی می‌کشاند که به‌قول ژرژ باتای فیلسوف فرانسوی، ادبیات یا همه‌چیز است یا هیچ‌چیز. سمتِ ادبیات، سمتی است که نه‌تنها نویسنده‌ خود را در آن می‌بیند، که خواننده‌های آثارش را نیز در کنار کاراکترهایی که خلق می‌کند دارد. نویسنده‌های برجسته ایرانی نیز از کودکی تا به امروز می‌نویسند، و ما را با هر اثری که می‌نویسند، به خواندن بخشی از خود، انسان و هستی دعوت می‌کنند. آنچه در ادامه می‌خوانید روایت شخصی چهار نویسنده معاصر -محمدقاسم زاده، علی خدایی، مجید قیصری، و روح‌انگیز شریفیان- است که از نوشتن اولین قصه‌شان تا اولین کتاب منتشرشده‌شان می‌گویند.

مجید قیصری
از سیاه‌مشق‌های سانتیاگو
تا «باغ تلو»
اگر می‌دانستم که قرار است روزی نویسنده شوم حتما یادم می‌ماند. نوشتن امری خودآگاه و از پیش تصمیم گرفته شده برایم نبود. مثل رفتن به مدرسه. کلی سیاه‌مشق می‌نوشتم. نه به این امید که داستان بنویسم. فقط می‌خواستم بنویسم. و می‌نوشتم. بی‌نظم ولی با شوق و امیدواری. درست مثل سانتیاگو. موفقیتی برای خودم متصور نبودم، ولی امید داشتم. نویسندگی را خیلی بزرگ و مقدس می‌دیدم. صیدی که بعید می‌دانستم به چنگ وتورمن بیفتد. تا روزی که دیدم وسط دریایی از کلمات دارم پارو می‌زنم و هزار صید در اطرافم غوطه‌ورند. دیگران که نزدیکم بودند، نمی‌دیدند ولی نخ قلابم هر لحظه و هر روز صیدی را می‌گرفت و ول می‌کرد. تخته‌چوبی نازک داشتم که گیره کوچکی بالایش داشت، کاغذ را به‌اش بند می‌کردم و با مداد شروع می‌کردم به تراشیدن کلمات و شکل‌دادن به کوچه‌ها و درخت‌ها و آدم‌های اطرافم. هی پاک می‌کردم و می‌تراشیدم. درست در همان اتاق، زیر همان پنجره‌ای که تیر به چشم‌های اسفندیار نشسته بود و من به‌خودپیچیدن اسفندیار را دیده بودم.
از بین کتاب‌های خودم، کتابی که در حال نوشتنش هستم... و ممکن است هرگز تمام نشود دوست دارم؛ داستانی درباره تعزیه است... اما از داستان‌های موجود «شماس شامی» را ترجیح می‌دهم. از کاراکترهای خودم، جلال سیستانی را دوست دارم: نوجوان و راوی «باغ تلو».
اسم اولین مجموعه‌داستانی که ازم منتشر شد «صلح» بود. خیلی‌ها تماس می‌گرفتند یا حضورا می‌گفتند کلمه‌ای قبل و بعدش احتمالا افتاده. یک دهه بعد از جنگ بود ولی هنوز کلمه صلح برای خیلی معنا نداشت یا جور دیگری معنایش می‌کردند که من متوجه نمی‌شدم. ولی تجربه اولین داستان کوتاهی که چاپ کردم هرگز از یادم نمی‌رود. در ویژه‌نامه جنگ ادبیات داستانی، داستان «بار» را منتشر کرده بود و من در سفر بودم با چندین نفر از دوستانم. ویژه‌نامه را از روی کیوسک پیدا کردم. داستانم چاپ شده بودم ولی به‌جای مجید قیصری نویسنده را رضا قیصریه نوشته بودند. بعدا متوجه شدم که اسمی به نام مجید را نمی‌شناختند برای همین زیر داستان نوشته بودند رضا.
هر کتابی خاطرات خودش را دارد. ولی «شماس شامی» بیشترین حاشیه را داشته. بعد از سال‌ها شخصی از قم به زحمت شماره تماسم را پیدا کرده بود و می‌خواست نسخه‌ای از کتاب بین‌النهرین را که ماخذ روایتم بوده ببیند. هرچه می‌گفتم چنین سندی وجود ندارد باور نمی‌کرد. با دلخوری تماسش را قطع کرد.
من فقط می‌نویسم، همین. بزرگ‌ترین آفت نوشتن، سیاسی‌نویسی است. سیاست به لحظه فکر می‌کند و ادبیات به ابدیت. ایده‌ها را روی کاغذ ثبت می‌کنم. دفترچه یادداشت ایده دارم. نکته‌ها، اسامی، مشخصات اشخاص و خیلی چیزها را روی کاغذ پیاده می‌کنم تا یادم نرود. ایده‌ها فرّارند. ایده‌ها را بلافاصله یادداشت نمی‌کنم می‌گذارم چند وقتی بگذرد. اگر دیدم ایده‌ای دست از سرم برنمی‌دارد آن وقت ثبتش می‌کنم و برایش خانه و کاشانه‌ای در نظر می‌گیرم. ایده می‌شود مستاجرم تا جایی برایش در نزدیک خودم پیداکنم. کم‌کم که سر و شکلی پیدا کرد به فکر سروسامانش می‌شوم. آخرین مرحله نوشتن اجرای متن است که برای اجرای متن پشت لپ‌تاپ می‌نشینم.
سیاست را امری اخلاقی می‌دیدم. کلام را مصداق امر واقع می‌دیدم. آنچه می‌شنیدم را باور می‌کردم. امروز کلام‌فروشی و شراب‌فروشی را یک امر می‌بینم. اگر بشود به کلمه طیبه و شجره خبث باور داشت پس می‌شود به «شرابا طهورا» نیز باور داشت و به همین سادگی می‌شود با کلام بازی کرد. کلام زنده آن جسمی است که راه می‌رود فعل ازش سرمی‌زند و محل قضاوت قرار می‌گیرد، نه آنکه کلمات مرده از لبش خارج می‌کند تا لبخند و رای بخرد.
رویا اگر رویا باشد نباید درباره‌اش حرف بزنی یا رویا محقق می‌شود یا نمی‌شود. مهم انرژی رویاست که تمامی ندارد. رویا، رازی است که فقط خودت می‌دانی. سانتیاگو با همین ایمان به دریا زد هرچند که نتیجه کار آن چیزی نبود که او می‌خواست، مهم انرژی و ایمانی بود که به سانیتاگو منتقل می‌شد تا بتواند به زندگی‌اش روی آب ادامه دهد. پیروزی باطنی در عین شکست ظاهری رمز «رویا» در این است. یکی از رویاهایم نوشتن از
34 روز مقاومت مردم در خرمشهر است. یک‌بار دورخیز کردم که نتیجه‌اش شد «ضیافت به صرفه گلوله». امیدوارم فرصتی دست دهد که آن روزها را بنویسم.

محمد قاسم‌زاده
از قصه دختری با چشم‌های سبز تا «چیدن باد»
اولین روزی که داستانی نوشتم، پانزده‌ساله بودم. «دشمنان» چخوف را تمام کرده بودم. در محله ما دختری بود با چشم‌های سبز که به هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد. واقعا طوری می‌رفت و می‌آمد، انگار کسی را نمی‌دید. این سردی نگاه را من از اثر چشم‌های سبزش می‌دانستم. داستانی نوشتم به اسم «چشمان سبز او». آن را سر کلاس به عنوان انشا خواندم. وسط داستان بودم که یکی از ته کلاس گفت «خواهر حسینه.» حسین به او حمله کرد و کلاس به هم خورد. معلم که نسبت خانوادگی با من داشت و احمق‌ترین آدمی بود که تا حالا دیده‌ام، اجازه نداد دنباله داستان را بخوانم. حسین هم دیگر با من حرف نزد. آن روز تصمیم گرفتم در زندگی فقط به ادبیات فکر کنم نه به چیزی دیگر. به ظاهر ربطی به عشق به ادبیات ندارد. واقعا در عالم نوجوانی پی بردم ادبیات چه دنیای شیرینی است.
خاطره انتشار اولین کتابم هنوز هم یادم است: کتاب اولم با شمایل خوبی منتشر شد تا آنجا که چند نفر که کتاب‌های بیشتری چاپ کرده بودند، به سراغ ناشر رفتند تا با آن شکل و شمایل کتابشان را چاپ کند. چند کتابفروش معتبر آن را در ویترین گذاشتند. چند ناشر ابراز علاقه کردند که از من کتاب چاپ کنند. به این صورت بود که سال بعد دو کتاب از من درآمد.
اولین کتاب من داستانی نبود؛ تالیف مشترک چند نفر بود، به اسم فرهنگ زندگی‌نامه‌ها. در سال 69 منتشر شد. اولین کتاب داستانی‌ام در سال 76 درآمد. برای نمایشگاه آن سال اعلام وصول به کتاب ندادند. این هم یکی از کارهای شگفتی‌آور وزارت ارشاد است. به کتاب مجوز می‌دهند، اما نباید در نمایشگاه شرکت کند. اما خاطره‌های خوش این کار ارشاد را از ذهنم زدود. دوستان از کتاب استقبال کردند و نقدهای مثبتی بر آن نوشتند. چاپ این کتاب مرا امیدوار کرد که کارم را با قدرت بیشتری ادامه بدهم. خوانندگان فراوانی در برخورد با من همواره مشوقم بوده‌اند. اما وقتی «رمان بانوی بی‌هنگام» منتشر شد، در یکی از فرهنگسراها جلسه‌ای برای بررسی کتاب گذاشتند. خانمی در بین شرکت‌کنندگان بود، که وقتی صحبت منتقدین تمام شد، گفت: «من شروع به خواندن این کتاب کردم. نزدیک به نیمه آن عصبانی شدم و کتاب را پرت کردم. نیم ساعت با خودم کلنجار می‌رفتم. کتاب را دوباره برداشتم و به خواندنش ادامه دادم. پنجاه صفحه که جلو رفتم، دوباره پرتش کردم. چند دقیقه بعد، باز ادامه دادم تا کتاب تمام شد.» مرتب معذرت هم می‌خواست. گفتم شما نمی‌دانید که دارید از من تعریف می‌کنید. وقتی نمی‌توانید حتی با خشم هم از خواندن کتاب دست بردارید، نشان می‌دهد این کتاب گیرایی دارد و من موفق شده‌ام ذهن شما را به داستانم جلب کنم.
اگر بخواهم از بین کتاب‌های خودم، کتابی انتخاب کنم، واقعا به سختی می‌توان از کتابی نام برد، ولی «چیدن باد» به خاطر موفقیتش و جلب نظر خیلی از دوستان بیشتر به دلم نشست. هرچند دو کار منتشرنشده‌ام به نظرم موفق‌تر از «چیدن باد»اند.
از بین کاراکترهای داستانی خودم، مرد خواب‌فروش را بیشتر دوست دارم؛ پیرمردی که مثل روح در تن تمام اشخاص می‌گردد و هیچ چیز جالبی نمی‌بیند. بر بالای آن تپه، مشرف بر همه چیز و همه کس نشسته و فروپاشی تمام مفاهیم و ارزش‌ها را می‌بیند. مفاهیم و ارزش‌هایی که آدم‌ها از خود بروز می‌دهند همه پوچ و بی‌معنی است. از شهری به شهر دیگر می‌گریزد، اما در هیچ شهری آدم‌های متفاوت نمی‌بیند. همه‌جا خواسته‌ها و آرزوهای آدم‌ها یکسان است و همه بدل شده‌اند به آدم‌های حداقلی. این پیرمرد روح ابتذال زندگی طبقات و قشرهای مختلف را می‌بیند.
اینکه خودم را نویسنده‌ای متعهد می‌دانم یا نه، پرسش سختی است. برای اینکه تعهد خیلی بد تعریف شده. بعضی آن را تا حد سرسپردگی به احزاب و جریان‌ها تنزل داده‌اند. از این دسته که بگذریم، در اصل مگر می‌شود نویسنده‌ای متعهد نباشد؟ هم متعهدم به باورها و رویاهایم و هم به ادبیات. اگر سرسپرده احزاب و گروه‌ها بودم، برایم سروصدا راه می‌انداختند. بااین‌حال، نگاهم به سیاست و جامعه تغییرات اساسی داشته است. گذر سالیان و کسب تجربه همیشه به دگرگونی منجر می‌شود. زمانی که من دوره ابتدایی را تمام کردم و وارد دبیرستان شدم، کم‌کم چشمم به مسائل باز شد. فضای سیاسی ایران به شدت رادیکال شده بود. حتی در شهر کوچک ما گروهی سیاسی از بچه‌های دبیرستانی درست شده بود که بعدها دست به اقدام زدند و اعضای اصلی دستگیر و یک روز قبل از خسرو گلسرخی و دانشیان اعدام شدند. این بچه‌ها به شریعتی تمایل داشتند. سال بعد دوره دبیرستانی‌ام، صمد بهرنگی در ارس غرق شد. بعد ماجرای سیاهکل و ترورهای گروه‌های چریکی پیش آمد. این اتفاقات به شدت بر دهه پنجاه اثر داشت. ادبیات هم متاثر از این فضا بود. امروزه درباره آن مسائل پرسش‌های جدی است، نه‌تنها درباره آنها که در باب سال‌های و وقایع پیشتر از آنها. امروزه متون تئوریک اساسی در اختیار است. در سال‌های دهه‌های چهل و پنجاه چنین نبود. آنقدر فقر متون تئوریک اساسی و بررسی‌های تاریخی و سیاسی جدی بود که مثلا کتاب «حلاج» نوشته علی میرفطروس که به لحاظ تاریخی فاجعه‌بار است، به‌عنوان اثری معتبر، زیرزمینی دست به دست می‌شد.
اگر نویسنده‌ای بگوید گرایش سیاسی خاصی ندارد، دروغ می‌گوید. در سراسر جهان، آنها که می‌گویند گرایش سیاسی نداریم، سروسری با قدرت حاکم دارند. در تمام دنیا این یک اصل است. داشتن گرایش سیاسی مساوی با این نیست که آن را در کتابت بچپانی یا به گروه و دسته یا حزبی بپیوندی. در سیاست اصل برای من توجه به آزادی فرد و عدالت اجتماعی است. از روزی که خودم را شناخته‌ام و با مطالعه با دنیای پیرامونم آشنا شده‌ام، همواره این دو اصل معیار و اصول اساسی در توجه‌ام به برنامه‌های سیاسی بوده است. البته چه بسیار گروه‌ها و دسته‌ها و احزابی که این دو اصل را نقابی کرده‌اند برای فریب، حال آنکه هیچ اعتقادی به آن ندارند یا گروه‌ها و احزابی بوده‌اند و هستند که به آن اعتقاد دارند، اما برنامه‌ریزی و سازماندهی آنان آزادی فردی و عدالت اجتماعی را نابود می‌کند. من گرایش سیاسی دارم و آن را در کتاب‌هایم نشان می‌دهم.
و اما رویاها... هنوز کمتر از نیمی از رویاهایم را نوشته‌ام. رویاهایی که زاده می‌شوند و می‌بالند و در ذهن جا می‌کنند، تغییر شکل می‌دهند، اما هسته اصلی آنها همیشه همراه من است. اگر سی سال دیگر هم زندگی کنم، باز رویاهایی برای نوشتن دارم. در دفترچه یادداشت‌هایم حداقل طرح شش رمان دارم که کم‌کم شکل، آدم‌ها و فضای آنها روشن شده است. طرح بعضی‌شان به بیست صفحه می‌رسد، حال آنکه در ابتدا تنها چند سطر بوده. هرکه می‌نویسد رویایی دارد. آن کِه رویایی ندارد یا می‌میرد و یا خودش را در گوشه‌ای محکوم می‌کند به مرگ تدریجی.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی