بستن
کد خبر: ۱۰۱۸۲۴۶

اینجا تاریکه!

اینجا تاریکه!
بهار اصلانی
دکتر واقعا از این کابوس شبانه خسته شده‌ام. دیشب خواب دیدم برای ورود به تالار مشاهیر باید با آسانسور پانزده طبقه برویم زیر‌ زمین تا به سرسرای اصلی برسیم. گویا سالن اصلی به دلیل حضور مداوم تعداد زیادی میهمان، مستهلک شده و در دست تعمیر بوده است. چشمت روز بد نبیند، بیست دقیقه معطل رسیدن آسانسور به طبقه همکف بودم؛ چون شریفی‌نیا در طبقه منفی سیزده درِ آسانسور را باز نگه داشته بود تا داریوش ارجمند برسد که سوار شود. ارجمند هم ایستاده بود جلوی باشگاه بدنسازی بانوان، و هرکسی را که بیرون می‌آمد، در مورد مسائل مربوط به ورزش و بارداری بانوان موعظه می‌کرد. در نهایت با فریاد و فحاشی سایر مشاهیر شریفی‌نیا پایش را از لای درِ آسانسور برداشت و آسانسور راه‌افتاد و به طبقه همکف رسید.
اما از شانس بد، چند دقیقه بعد از اینکه من سوار آسانسور شدم برق قطع شد و در آسانسور گیر کردیم. پروین اعتصامی جیغی کشید و از جا پرید. همه با ترس و تعجب در تاریکی پرسیدیم: «چی شد؟! چی بود؟!» پروین گفت:
«من چه می‌دانم؟! ملخ یا مور بود. هرچه بود از آتش ما گشت دود.» فروغ فرخزاد با فریاد می‌گفت: «من فوبیای فضای بسته دارم. دارم خفه می‌شم!»
رازی آمد جو را آرام کند و گفت: «فروغ جان چرا اینقدر سخت می‌گیری؟ مگه فکر کردی اون‌هایی که قبل از ما به خاطر قطعی برق توی آسانسور گیر کردند چه اتفاق خاصی براشون افتاده؟!» خیام آهسته گفت: «ره زین شب تاریک نبردند برون. گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند.» فروغ جیغ کشید و گفت: «اِااااااه، شما دوتا بی‌مزه هم وقت‌گیر آوردین برای شوخی؟!» رازی گفت: «خب بابا ترش نکن. لیوان ندارم اگه می‌خوای این شیشه دواگلی جدیدم رو اندازه دو قلپ
سر بکش آروم شی.» فروغ غرولند‌کنان گفت: «هیچی الان آرومم نمی‌کنه. من و پروین می‌خواستیم نیم ساعت توی مهمونی بشینیم و زود بریم. اما الان دیرمون شده و داریم از پرواز جا می‌مونیم.» چرچیل پرسید: «خانم‌ها به سلامتی کجا ایشالا؟!» پروین گفت: «می‌ریم ارمنستان واکسن بزنیم دیگه! اینجا که تا واکسن به ‌ما برسه خودمون از کهولت سن مردیم.»
چرچیل گفت: «به نظر من که آدم‌ها همیشه گناه رو گردن شرایط و بی‌نظمی می‌اندازند. درحالی‌که باید اون‌ها رو بیافرینند.» پروین گفت: «من چنین خرد و نزارم زان سبب، که نه روز آسایشی دارم، نه شب. بار بردم، کار کردم هر نفس، نه گرفتم مزد، نه گفتند بس. ره سپردم روزها و ماه‌ها، اوفتادم بارها در راه‌ها.» فروغ پرید توی حرف پروین و به چرچیل گفت: « من به جایی رسیدم که فقط می‌خوام بگم رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک‌ گرم، در لابه‌لای دامن شبرنگ زندگی. رفتم که در سیاهی یک گور بی‌نشان، فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی.» اشکی در تاریکی گوشه چشم چرچیل درخشید. به شریفی‌نیا گفت: «زنگ بزن به اون رفیقت مالک‌اشتر که بیرون ایستاده بگو بیاد در آسانسور رو باز کنه این بنده‌های خدا نجات پیدا کنند.»
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی