وقتی آبی بیجهت هدر میرود، هر شهروندی بنا به سطح توجه و حساسیت خود به این موضوع واکنش نشان میدهد. حساست من نسبت به هدر رفتن آب، تا حد مشاهده کتک خوردن طفلی بیگناه توسط والدینی بیرحم است. طاقتم واقعا طاق میشود! این میزان حساسیت در زندان گاهی کار دستم میداد. در انفرادیهای بند 240 زندان اوین، هفتهای یکبار حق استحمام داشتیم، اما آب همیشه گرم نبود و حمام گرفتن عقب میافتاد. نگهبان بیآزاری که از این وضع ناراحت میشد، گاهی مرا برای دوش گرفتن به سرویسهای بخش انتهایی بند هدایت میکرد، اما چون اثری از آب گرم در آن روز پیدا نمیشد، او توصیه میکرد شیر آب را باز بگذارم تا بلکه به تدریج گرم شود! هیچوقت این توصیه را نپذیرفتم و او از این رفتارم حیرتزده میشد! از نظر او باز گذاشتن شیر آب به مدت ربع ساعت برای گرم شدن تدریجی آن، کاملا عادی بود؛ بهخصوص اینکه آب زندان اوین از چاه تأمین میشد. به او توضیح دادم که آب چاه با آب شبکه ارزش یکسانی دارند و به هیچ وجه نباید بیدلیل به فاضلاب تبدیلشان کرد. با نگاهی شبیه نگاهِ زیرک اندر هالو، تبسمی به لب میآورد و مرا به سلولم برمیگرداند. در زندان رجاییشهر اما این
مشکل را با برخی همبندیها داشتم. بیتفاوتی برخی از آنها نسبت به هدر رفت آب، برایم غیرقابلتحمل بود. یک زندانی برای شستن پتویش آن را زیر دوش حمام میگذاشت و مقداری پودر لباسشویی هم روی آن میریخت و آنگاه شیر دوش را تا انتها باز میکرد تا به خودی خود مثلاً در طول 24 ساعت ریزش آب، تمیز شود! آن دیگری، شیر آب را با تمام فشارش باز میگذاشت و مشغول مسواک زدن دندانهای خود میشد؛ بدون آنکه یک لحظه زحمت پیچاندن شیر را به خود دهد. در چنین مواقعی من معمولاً به زندانی نزدیک میشدم و به گونهای که به او برنخورد، شیر را میبستم و به شوخی میگفتم؛ پیچاندن این شیر هیچ زحمت و هزینهای ندارد! برخی این رفتارم را تمسخر میکردند. یکی از آنها گفت فلانی جای تضاد اصلی و فرعی را اشتباه گرفته است! منظورش این بود که مساله اصلی نظام سیاسی است، اما من به مسالهای فرعی مثل چگونگی مصرف آب توجه نشان میدهم. آب زندان رجاییشهر نیز از چشمهای در بالادست تأمین میشد و از نظر برخی زندانیان آب چشمه برای
هدر رفتن و تبدیل به فاضلاب شدن هیچ مشکلی نداشت! به آنها چندین بار مشکل آب و بهخصوص چشمانداز بحرانی آن را در آینده توضیح دادم اما کمترین التفاوتی به این نوع بحثها نشان نمیدادند. متأسفانه منطقِ تضاد اصلی و فرعی ناخواسته به تمام ایرانیان ناراضی سرایت کرده است. در این شرایط بحرانیِ آب و برق که بدون تردید ناکارآمدی و سیاستهای نادرست، عامل مهم آن است، حتی یک کلمه نمیتوان از مصرف بیرویه برخی از هموطنان انتقاد و آنها را به صرفهجویی توصیه کرد. چوپانی در جنگلهای شمال، با داسی بزرگ، شاخههای درختان جنگلی را قطع میکرد و جلوی گوسفندانش میریخت. وقتی به او گفته شد هر یک از این درختانی که میبرد به اندازه تمام گله او ارزش حیاتی برای کشور دارد، خشمگین شد و گفت امسال علف کم است و میگی من چه کنم؟ بعد گفت به جای آنکه یقه بالاییها را بگیرید به من گیر میدهید؟ گویا چند سال پیش، دولت به دامداران مناطق جنگلنشین وامی داده تا گوسفندان خود را از جنگل خارج کرده و به دشتهای اطراف منتقل کنند. برخی دامداران پس از گرفتن وام و مصرف آن، دوباره دامها را راهی جنگل کردهاند. اگر کسی متعرض آنها شود، حرفشان این است که زورت
به ما رسیده؟ چرا یقه بالاییها را نمیگیری؟ خلاصه بالا و پایین در تقسیم کاری ویرانگر، دست به دست هم دادهاند تا اثری از منابع حیاتی این کشور باقی نماند. اگر به بالاییها انتقاد کنی، با محرومیت روبهرو میشوی و اگر به پایینیها توصیهای کنی به همدستی با بالاییها متهم میشوی! امان از بدبختی!