کمیته داوری در هنگام سخنرانی برای اهدای جایزه نوبل به الکساندر سولژنیتسین در سال ۱۹۷۰ اشاره ویژهای به
«یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» کرد. پس از انتشار کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوییچ»، سولژنیتسین چهار کتاب دیگر نوشت. سه کتاب در ۱۹۶۳ و چهارمین کتاب در ۱۹۶۶ که به طرز فاجعهآمیزی منجر به جنجالهای انتشاراتی شد. در ۱۹۶۸ توسط روزنامه ادبی گزتا-روزنامه جماهیر شوروی- متهم به رعایتنکردن اصول اساسی شوروی شد. همچنین سردبیران روزنامه ادعا کردند که سولژنیتسین با قانون اساسی جماهیر شوروی مخالف است و سبک نگارش او برای بسیاری از منتقدان ادبی شوروی مناقشهآمیز خواهد بود، مخصوصا انتشاراتی که کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» را منتشر کرده است. انتقاد این روزنامه موجب مطرحشدن اتهامات بیشتری شد که سولژنیتسین را از طرفداری نظام جماهیر شوری تبدیل به دشمن این نظام کرده بود. بنابراین از سال ۱۹۶۷ شاید کمی بعدتر او به عنوان دشمن ملی شناخته شد که به ادعای روزنامه گزتا، از مواضع ایدولوژیکی مخالف جماهیر شوروی حمایت میکند. علاوه بر این او به استالینزدایی هم متهم شد. نقدها به شدت مخرب بودند. سولژنیتسین از سال ۱۹۶۹ از اتحادیه نویسندگان شوروی اخراج و در سال ۱۹۷۴دستگیر و از کشور تبعید شد. این رمان کوتاه طی دهه ۱۹۶۰ بالغ
بر ۹۵ هزار نسخه فروخته شده است.
درحالیکه سولژنیتسین و آثارش مورد هجمه قرار میگرفتند، اما انتشار گستره کتابش تحت رهبری نیکیتا خروشچُف (دبیر اول حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی) بهخاطر تضعیف نفوذ ژوزف استالین در جماهیر شوروی، آزاد بود. هرچند منتقدان این اقدام ادعا میکنند که این امر باعث آزادسازی لیبرال و باعث انتشار آثار رادیکالتر و درنهایت انحال اتحاد جماهیر شوروی شد.تقریبا قویترین کیفرخواستی که تابهحال نوشته شده،
«یک روز از زندگی ایوان دنیسیویچ» است که علیه گولاگ شوروی است و در نظرسنجی روزنامه ایندیپندنت از بین ۱۰۰کتاب برتر، بیش از ۲۵ هزار نفر را مورد بررسی قرار داده است. ویتالی کوروتیج میگوید: جماهیر شوروی به خاطر نشر این اطلاعات از بین رفت و این موج از کتاب «یک روز...» سولژنیتسین آغاز شد.
بین ۱۹۲۹ تا ۱۹۵۳ حدود ۱۸ میلیون شهروند شوروی درگیر فشار و اجبارهای اردوگاه کار اجباری بودند و حدود ۳ میلیون نفر جان سالم از این اردوگاه بهدر نبردند.
در سال ۱۹۴۵ افسر الکساندر سولژنیتسین یکی از این
۱۸ میلیون نفر بود و ۸ سال تمام این ظلم و ستم و بی عدالتی را در گولاگ تحمل کرد. افسر جوان توپخانه که جرمش شامل نوشتن چند کنایه تحقیرآمیز در نامهای خصوصی به یک دوست بود، از ارتش اخراج شد تا بدون ایجاد هیچ تهدید به اردوگاه کار اجباری برود و هیچکاری از او ساخته نباشد. و خوشا به حال ما که او از این اسارت جان سالم بهدر برد و تجاربش را به نسخه تحریر تحت عنوان چند کتاب درآورد و اولین آن، کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» است.
دنیسوویچ نام مستعار شوخوف، محکوم شماره SHCHA-854، در ۱۰۴مین دسته کارگران کار اجباری گولاک در پناهگاه شماره ۹ است. «گولاگ» نام نهادی بود که اردوگاههای کار اجباری در نواحی دورافتاده اتحاد جماهیر شوروی و سرزمینهای سردسیر را در زمان حکومت ژوزف استالین اداره میکرد که در خدمت تزار سرخ استالین با تجهیزات آماده و نیروی کار اجباری بود، برای تامین مخارج صنعت شوروی و رژههای تشریفاتی بیپایان که شامل هزینههای گزاف و بیهودهای میشد. رژههایی که حاصل رویاپردازی رهبران اردوگاههای کار اجباری بود. اما مهمتر از همه، این هزینهها سیاستی بودند برای ایجاد رعبوترس برای توده مردم.
لطفا از همبند شوخوف مراقبت کنید، چون سرگذشت امروز او را دنبال میکنید. او نجیب و بیشیلهپیله است، مثل تمامی همبندانش، او لایق این محکومیت نیست. از لحظه بیدارشدن در اردوگاه سرد و شلوغ هرکاری میکند برای زندهماندن و شب دوباره به تشک پر از خاکارهاش بازمیگردد، جایی رقتانگیز که سهمیه نان روزانهاش را پنهان میکند.
شخوف بـرای زندهماندن هـروز بایـد از خشـم گـاهبهگـاه نگهبـان خــود را دور نــگه دارد، از شایعات خائنین در امان بماند و از سختیهای راهپیماییهای اجباری از محل اردوگاه تاجاییکه زندانیان به طرز فجیعی برای ساختن نیروگاه جان میکنند، جان سالم بهدر ببرد. و تمام اینها درحالی است که دما منفی ۳۰ درجه است و شدت سرمای باد آنقدر زیاد است که اشکهای چشم زیک یخ میزند.
درحقیقت آبوهوا یکی از معظلات زندانیان است و آنقدر این مساله مهم است که خود تبدیل به یک شخصیت در داستان میشود. سولژنیتسین متعصب روسی، حساسیت بسیاری روی اهمیت عناصر دارد پس تاریکی قبل از طلوع خورشید و اواسط بعدازظهر فقط نبودن نور نیست، نبود همهچیز است. این جبر زجرآوری است که تمام زندانیان را فرامیگیرد و انتظار هرروزهشان برای اینکه آنها را در آغوش سرد خود به کام مرگ کشد. باد قطبی شرزه که پوست را میگزد و میخراشد، تصور شما از زمستان را تغییر میدهد و تبدیل میکند به شکنجهای بیوقفه و بلایی آسمانی. شما حتی اگر این کتاب را ظهر تابستان در دره مرگ - خشکترین و گرمترین نقطه در آمریکای شمالی- بخوانید، هنوز هم سرمای طاقتفرسای صفحات کاغذ انگشتهای شما را هنگام لمس کاغذ میآزارد، سرما از روی دستتان میخزد تا بازوهایتان و به جان شما نفوذ میکند و روحتان را دربرمیگیرد.
سولژنیتسین این سرزمین یخزده را همراه با جمعی از شخصیتها به نمایش میگذارد. در بحبوحه تمام دخالتهای دولت در گولاگ تنها اقتصاد دستوری واقعا کارساز، زبان نوشتار بود. خیلی از حوادث بزرگ با اقدامات کوچک اتفاق میافتند. شخصیتپردازیهای ساده و درعین حال گیرا و انتقال مفاهیم از زبان زندانیهایی مثل زیک و روند داستانی کتاب حقیقتا استادانه است. این ذکاوت سولژنیتسین است که نقش خود را در داستان حذف کرده و وقایع را روی شخصیتی متمرکز کرده که نتوان به راحتی او را به نویسنده مرتبط کرد. از این رو نهتنها شخصیت ایوان دنیسوویچ را از خود و اعتراضات خود مبرا میکند، بلکه لحن داستان آن را همتراز با «یادداشتهایی از خانه مردگان»ِ داستایفسکی و «رستاخیزِ» تولستوی قرار میدهد.
سولژنیتسین داستانی از گولاک نوشت که در آن زندگی مثل لایههای نازک یخ منجمد، بُرنده و خطرناک است، اما درعینحال بسیار امیدبخش است. درست است که بدبینی زیک درباره کمونیسم و سیسیتمی که در پی داشته تغییرناپذیر است، اما آنها غالبا عزت نفس خود را حفظ میکنند که این ناشی از اقدامات جمعی و گاهی ناشی از اعتقادات شخصی آنهاست.
منشا هرچه باشد این غذای ناچیز روزنهای از امید در کتاب است و این مساله را برای خوانندگان روشن میکند که این سطح از رفتارهای خشونتآمیز و روانپریشانه گروههای جنایتکار در گولاگ امری عادی بوده و درواقع این رفتارها از طرف دولت برای کنترل توده مردم در سیستم مورد تشویق هم واقع میشده است.
در ادامه باید اشاره کرد اردوگاههای کار اجباری اقدامی گستره بودند و شرایط بسیار نسبت به زمان و مکان متفاوت بود. اما مهمتر از همه یادآوری این نکته ضروری است که سولژنیتسین موفق به چاپ این کتاب در اتحاد جماهیر شوروی، سال ۱۹۶۲ در مدت زمانی کوتاه پس از حکومت استالین در زمان خروشچف است و توصیفات رمان از زندگی در اردوگاههای کار اجباری بدون هیچ استانداردی شک بزرگی بود. سولژنیتسین و هیچ یک از ناشرین فکرش را نمیکردند که این سیستم هنوز بتواند گزارشات تجاوزها و قتلها را در آثاری چون نوشتههای وارلام شالاموف درکتاب «داستانهای کولیما» را-که تا سال ۱۹۸۹در اتحادیه جماهیر شوروی چاپ نمیشد- تحمل کند. درهرصورت در اواخر سال ۱۹۶۴ خروشچف از قدرت برکنار شد و سولژنیتسن و آثارش از تبوتاب افتادند.
از نظرِ زیکِ حقیر، الکساندر سولژنیتسین جایگاه خود را در میان بزرگان ادبیات روسیه بهدست آورد. در آخر همبندان، از من به شما نصیحت! خود را گرم نگه دارید و جیره نان خود را خوب پنهان کنید. و بقیه روز به همراهی ایوان دنیسوویچ و مردان دسته ۱۰۴ بپردازید. هرگز پشیمان نخواهید شد.