بستن
کد خبر: ۱۰۱۷۶۸۴

باووشه، هرطور راحتی!

باووشه، هرطور راحتی!
بهار اصلانی
دکتر جان دیشب در رویای میهمانی دیدم عبید زاکانی از دست دوستانش به ستوه آمده بود. می‌گفت: «من مشغله‌ام زیاده، نمی‌تونم جوابگوی انتظارات دوست‌هام باشم. کل اکیپ وسط کرونا هر شب می‌رن فوتسال، صبح‌ها با هم استخرن و آخر هفته‌ها پارتی. عصرها هم که حتما باید خودشون‌رو برسونن کافه وسط یه‌کتابی‌رو رندوم باز کنن با فنجون قهوه‌شون از کتاب یه عکس بندازن و استوری کنن. به هر حال نمی‌شه روشنفکر به نظر نیان که! من هم که کارمندم و توی این ترافیک، داغون می‌رسم خونه. بعد تازه باید برای روزنامه‌ها و مجلاتی که توشون ستون ثابت دارم طنز بنویسم. به‌علاوه بعد از درخشش اثر موش و گربه، از وارنر انیمیشن گروپ سفارش گرفتم که سری جدید تام و جری رو هم براشون بنویسم. بعد رفقام شاکی‌اند که چرا کم پیدایی؟!»
وحشی بافقی گفت: «خب براشون شرایطت‌رو توضیح بده. اگه متوجه نشدن بزن تو دهنشون و قطع رابطه کن.» عبید گفت: «همین وحشی‌بازی‌هارو در‌آوردی که اسم روت گذاشتن دیگه! من به یکی از دوست‌هام گفتم دیروز حالم خوش نبود و‌ نشد بیام ببینمت. بهم گفت حالت خوب بوده چون دیدم توی روزنامه برای ملت جوک تعریف کرده بودی! هرچی براش توضیح دادم که طنزنویسی کار منه و متعهد بودم اون ستونِ روزنامه رو پُر کنم، باورش نشد.»
رازی به عبید گفت: «حوصله همین لوس‌بازی‌ها‌رو نداشتم که کیفیت روابطم‌رو به کمیتشون ترجیح دادم دیگه. الان همین یه خیام رو از دار دنیا دارم. خیلی هم خوشحال و راضی‌ام.» خیام به رازی گفت: «ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم، وین یک دم عمر را غنیمت شمریم.»
گرم صحبت بودند که موبایل عبید زنگ زد و عبید که حالا شیر شده بود گوشی را برداشت و به کسی که پشت خط بود گفت: «چه عجب! پارسال دوست امسال غریبه! آررره برو با دوست‌های جدیدت دوست باش! باووشه، هرطور راحتی».
وحشی از آن طرف عبید را تحریک می‌کرد که دست پیش را بگیرد تا پیروز میدان باشد. عبید گفت: «گرچه می‌زد یار ما لاف وفاداری دل، عاقبت بشکست پیمانی که با ما کرده بود.» بعد چشمکی زد و آهسته به حضار گفت: «داره جواب می‌ده.» و ادامه داد: «ملامتم نکند هر که معرفت دارد. که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام.»
وحشی گفت: «هرچی طلبکارتر موفق‌تر. همین فرمون ادامه بده».
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی